eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راننده تریلی ایرانی، خطاب به مجری کانال عبری ۱۲ اسرائیل: به ۱۷ کشور سفر کردم؛ بهترین کشور، ایران است؛ اونجایی که گفت آی لاو یو خامنه ای والسلام، همونجا خبرنگار اسرائیلی یاتاقان زد😂😂🤣🤣 https://eitaa.com/romanFms
بہ فـ✋🏻ـداے لبِ عطشان حسین‌‌ اولین ذڪࢪِ پس از افطاࢪ است!🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نخل‌حیدر‌خرج‌افطاری‌مارا‌می‌دهد...(:
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۶۱ رسول: تلفن‌رو برداشتم و سریع شماره
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ رسول: در رو زدم و منتظر شدم تا باز کنن... زیر چشمی نگاهی به اطراف انداختم‌. ماشینش رو دیدم؛ انگار متوجه حضور من شده بود که از ماشین پیاده شد... تلفنم رو از توی جیب کاپشن برداشتم و سریع شماره ی علیرضا رو گرفتم. با پیچیدن صداش توی گوشم لب زدم: حواست باشه...از ماشین پیاده شده. هروقت موقعیت مناسب بود ردیاب رو وصل کن. علیرضا: باشه چشم . رسول: تلفن رو قطع کردم و دوباره در زدم.همون لحظه در باز شد و چهره ی نگهبان ظاهر شد. سلام کردم و متقابلا جواب شنیدم. وارد شدم و بعد از صحبت با مدیر مجموعه به طرف اتاقی راهنمایی شدم.. آهسته در زدم و نگاهی به داخل اتاق انداختم. کسی داخل نبود. نگاهی به مدیر مجوعه کردم و گفتم: پس چرا کسی نیست؟ مدیر مجوعه:حتما دوباره کنار تخت مخفی شده. رسول: وارد اتاق شدم و نگاهی به اطراف کردم.درست میگفت.کنار تخت توی خودش جمع شده بود. لبخند محوی زدم و به طرفش قدم برداشتم. با صدای تحلیل رفته گفتم:کسی اینجا منتظر عمو رسولش نیست؟؟ همون لحظه سرش رو بلند کرد و با چشمایی که ذوق و شوق درونش نمایان بود بهم نگاه کرد... لبخندی زدم و روی یه زانو نشستم.دستام رو باز کردم و لب زدم: سلام خوشگل عمو. روشنا با لبخند عمیقی به طرفم دوید و خودش رو توی آغوشم رها کرد. دروغ بود اگر میگفتم با دیدنش انرژی نگرفتم. کنارم نشست و آهسته با صدایی غمناک و بغض آلود زمزمه کرد: عمو رسول.. رسول:جانم عزیزم روشنا: اون آدم بدا داشتن عمو محمد و عمو سعید رو میزدن... چرا نیومدی کمکمون کنی ونجاتشون بدی؟ رسول: لبخندی زدم... این بچه‌ فکر می‌کرد من همیشه میام کمک بقیه و نجاتشون میدم...درست مثل زمانی که اون رو از تنهایی بیرون کشیدم و از نظر خودش نجات پیدا کرده بود.. آهسته کمی از موهایی که روی صورتش ریخته بود رو به عقب هل دادم و گفتم:ببخشید عموجان... دفعه بعدی زود میام کمکتون.خوبه؟ روشنا: اوهوم.عمو محمد و عمو سعید خوبن؟ چیزیشون نشد؟ رسول: آره عزیز دلم . هردوشون خوبن.. و بعد توی دلم ادامه دادم( عمو محمدت منتظره من برم اداره توبیخم کنه بچه جان.کجای کاری؟ ) مدتی باهاش صحبت کردم و خیالش رو از بابت امنیتش و اینکه کسی باهاش کاری نداره راحت کردم و در آخر با خداحافظی ازش جدا شدم... توی راهرو ایستادم و اول شماره ی علیرضا رو گرفتم تا مطمئن بشم ردیاب رو وصل کرده. بعد از اینکه گفت تونسته ردیاب رو به ماشینش وصل کنه خداروشکری گفتم و آهسته پامو از بهزیستی بیرون گذاشتم... قطرات بارون آروم آروم روی زمین ریختن و این نشون میداد که آسمون هم دلش گرفته:) نگاهم به اون مرد افتاد.کنار درخت ایستاده بود. سرم رو چرخوندم و طرف دیگه خیابون رو چک کردم... حس کردم یکی اون پشت حضور داره و اگر حسم درست باشه یعنی ممکنه بخوان نزدیکم بشن... سرجام ثابت موندم... نگاهی به ابر توی آسمون کردم... بارون روی صورت جا خوش کرد. صدای تلفنم که اومد سریع برداشتمش. محمد بود؛ جواب دادم.اما نمیدونم چرا انگار صداش گرفته و نگران بود.البته که میدونم چرا اما... بهم گفت سریع راه بیوفتم و از جایی که هستم دور بشم.چشمی گفتم و تلفن رو قطع کردم. آروم قدم برداشتم... حسی نامتعادلی داشتم... این بارون...:) ````````````` پ.ن.عمو محمدت منتظره من برم اداره توبیخم کنه... پ.ن.بارون:)) https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_xmhbvx&btn=مدیریت.ره.رو.عشق توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم @romanmfm لینک پشت صحنه ره رو عشق https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
هی غم ِعشق تو را خوردم و یک ماه ِتمام؛ هرچه کفاره‌ی این روزه شود گردن توست:)
زمانه بر سر جنگ است و من گرفتارم؛ ولی غمی به دلم نیست تا علی دارم:)
حزب‌فقط‌حزب‌علی رهبر‌فقط‌سیدعلی🤌🏻❤️‍🩹 https://eitaa.com/romanFms
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همیشه دلم میخواست صادق باشم؛ ولی همیشه کمال بودم🤌🏻🕶 https://eitaa.com/romanFms
📜دعای روز ششم ماه مبارک رمضان