تعویض خودجوش اسم خیابان از نام علی دایی به نام شهدای دانش آموز میناب در تهران توسط مردم✌️🏻
https://eitaa.com/romanFms
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اصلابزارحملهکننبیچارشونمیکنیم🕶
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
خیــر نبینن حســودا
قــد و بالــات نظــر خورد🖤
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ابالفضلعلمدارخامنهاینگهدار ❤️🩹
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
پیشازخداحافظیاتچتریبهدستتمیدهم آهیبهراهتمیکشمشایدکهبرگردی:)
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۶۶ حامد: با رسیدن به بیمارستان سریع پی
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۶۷
حامد: نگاهی به محمد انداختم...
از حالت چهره ی آقاجون متوجه شدم قضیه رو فهمیده؛
آقاجون آروم روی صندلی کنارم نشست و بدون اینکه حرفی بزنه قرآن کوچیک جیبی اش رو در آورد و مشغول خوندنش شد...
سرم رو روی شونه اش گذاشتم و نگاهم رو به محمد دادم؛
دستش روی صورتش بود و کنار دیوار ایستاده بود....
آروم بود...
سعی داشت آروم باشه؛
ولی چطور اخه؟
مطمئنم تو دلش آشوبه...
به همچین فرمانده و برادری افتخار میکنم؛
با وجود غم و ناراحتی های خودش اما حفظ ظاهر میکنه...
نمیدونم چرا اما حس میکنم محمد هم فشار زیادی رو محتمل شده...
به قدری سختشه که اگر یه لایه دیگه غم روی دلش بشینه سقوط میکنه:)
( نیم ساعت بعد)
حامد: صدای تلفن باعث شد نگاه ها به سمتم جلب بشه...
با دیدن مخاطب پشت تلفن نفسم حبس شد؛
رو به آقاجون گفتم: زن رسوله.. بهش گفتم نورا کارش داره و بیاد؛ چطور بهش بگیم ؟
اقاجون تلفن رو از دستم گرفت و ایستاد ...
تماس رو وصل کرد و مشغول صحبت شد.
نگاهی به بقیه انداختم.
سپهر کنارم نبود...
روی زمین ،درست کنار در اتاق عمل نشسته بود و سرش رو به دیوار تکیه داده بود...
محمد هم روی صندلی نشسته بود و زیر لب ذکر میگفت...
با صدایی به خودم اومدم...
نازگل خانم جلوم ایستاد.
با بغض نگاهم کرد؛
یکدفعه روی زانو افتاد و با گریه لب زد...
نازگل: اقاحامد چه بلایی سر رسول اومده؟
چرا درست نمیگید چش شده؟
تیر خورده؟؟
خب اشکال نداره بار اولش نیست که تیر میخوره و منو اذیت میکنه.. زود خوب میشه دیگه...
حامد: سکوت کردم و سرم رو پایین انداختم...
این سکوتکافی بود تا شدت گریه اش بیشتر بشه...
نازگل: چرا حرفی نمیزنید؟ خوب میشه خب چرا اینقدر ناراحتید؟
حامد: بازم ساکت موندم...
سکوتم رو که دید با شک و لکنت گفت.
نازگل: خوب میشه مگه نه؟
محمد: پدر حامد نازگل خانم رو برد کنار تا اصل ماجرا رو بهش بگه. نگاهی به حامد انداختم...دستش میلرزید... دستم رو روی دست لرزونش انداختم...همون لحظه قطره اشکی از چشمش سقوط کرد...
نگاهی به نازگل خانم انداختم...
انگار قضیه رو فهمیده بود... با رنگی پریده دستشو به دیوار تکیه داد و آروم روی زمین نشست...
یکدفعه نگاهشو بهم انداخت...
با بیحالی و اشک هایی که روی صورتش میریخت نزدیکم اومد و گفت..
نازگل:اقامحمد... رسول میاد مگه نه؟ سالم میمونه؟ اره؟
محمد: تازه حال حامد رو درک کردم... نمیتونستم حرفی بزنم؛
وقتی دید من هم ساکت موندم صداش بلند شد و با گریه جیغ زد و گفت.
نازگل:گفتم سالم میمونه؟؟
به خدا سالم میمونه... به قرآن رسول من سالم میمونه...سالم میمونههه
سپهر: زن رسول بیقراری میکرد و با گریه داد میزد و میگفت رسول سالم میمونه:)
یکدفعه انگار حالش بدشد و از حال رفت.
سریع پرستار رو صدا زدم و اومدن بردنش توی اتاق...
پدر حامد باهاش رفت و گفت ما بمونیم و منتظر رسول باشیم؛
هیچوقت فکر نمیکردم شاهد همچین اتفاقاتی باشم...
و از همه بدتر فکر نمیکردم بخوام برای وضعیت رفیقم همچین حالی رو داشته باشم:)
```````
پ.ن. به قرآن رسول من سالم میمونه:)
https://eitaa.com/romanFms
16.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت ۶۷🖤🥀
خداتوروبهمنببخشه؛
هرچیکهدارموبگیره:)
پ.ن.پیشنهاد دانلود...
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_xmhbvx&btn=مدیریت.ره.رو.عشق
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم
@romanmfm
لینک پشت صحنه ره رو عشق
https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شهید_عبدالرسول_سلیمیان
#کپی_آزاد
"درثوابنشرسهیمباشید"
"باذکرصلواتیادیکنیمازشهدامون"
https://eitaa.com/romanFms