eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۶۹ محمد: دو ساعتی بود که پشت در اتاق ن
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ رسول:د..ستم دکتر: دست چپت شکسته؛الان میان گچ میگیرنش...پای راستت هم ضربه خورده و بهتره بعد از مرخص شدن،مدتی آتل ببندی. من میرم اگر مشکلی پیش اومد زنگ کنار تختت رو بزن؛ رسول:د..دکت..ر...بگید.. لط..فا... ز..زنم..و دا..داشام...بی.یان.. دکتر: خیلی خب.فعلا استراحت کن میگم بیان کنارت.ولی زیاد نمیتونن بمونن باید خوب استراحت کنی تا بتونی نیروی از دست رفته ات رو جمع کنی؛ رسول: چ..شم محمد: کنار در اتاق ایستادم و نفس عمیقی کشیدم... خواستم حرفی بزنم که صدای زنگ گوشیم بلند شد. دست توی جیب لباسم کردم و تلفن رو بیرون آوردم. داوود بود و این یعنی شروع دوباره ی بدبختی؛ جواب دادم و بله ای گفتم. داوود: سلام آقا. محمد: سلام بگو داوود داوود: چه خبر از رسول؟ محمد: تازه بهوش اومده دکتر کنارشه. داوود: خداروشکر. آقا محمد میشه بیام ؟ محمد: نه داوود . داوود: خواهش میکنم.زود برمیگردم. محمد: دستی به صورتم کشیدم همراه با دم عمیقی لب زدم: فقط یه ربع میتونی بیای کنارش.تاکید میکنم فقط یک ربع! داوود: چشم آقا.ممنونم . محمد: خواستم جواب بدم که دکتر در اتاق رو باز کرد.سریع خطاب به داوود لب زدم: دکتر اومد باید برم.خدافظ‌. محمد:دکتر بیرون اومد.همزمان با خروج دکتر از اتاق ،حامد و همسر رسول هم به جمع ما اضافه شدن.دکتر با دیدنمون لب زد. دکتر:بیمار میخواد ببینتتون‌. دیدارتون خیلی کوتاه باشه که بتونه استراحت کنه. محمد: بله حتما. فقط‌... مشکل نخاع؟ دکتر: الحمدلله بخیر گذشته .دست چپش که شکسته بود رو چند دقیقه دیگه میان گچ بگیرن. برای پای راستش هم یه آتل بخرید تا استفاده کنه.اگر مشکلی بود خبر بدید. محمد: خداروشکر.چشم ممنونم دکتر. داوود: از ماشین پیاده شدم و به طرف درب ورودی بیمارستان رفتم. وارد شدم و به طرف پذیرش رفتم. اسم رسول رو گفتم و منتظر آدرس اتاق شدم. نازگل: وارد اتاق شدیم.به طرف تختش رفتم و همزمان با سقوط اشک هام لب زدم: سلام آقا رسولِ بی معرفت.(کنار تخت ایستادم و همونطور که نگاهش میکردم ادامه دادم):میخواستی منو تنها بزاری ؟ رسول: درد داشتم..اما با این حال لبخند محوی روی صورتم نقش بست‌‌..لبخندی که حاصل دیدن نازگل بود. در جواب تمام حرف هاش سکوت کردم و بعد آهسته و بیجون لب زدم: ش..شرم.نده‌..ام‌.‌..خانمم. نازگل: دستی به صورتم کشیدم و همونطور که اشک هام رو پاک میکردم ،لبخندی روی لبم نشوندم: دشمنت شرمنده...تو خوب باشی برای هممون کافیه:) ````````````` پ.ن.بخیرگذشت:) پ.ن.تو خوب باشی برای هممون کافیه... https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_xmhbvx&btn=مدیریت.ره.رو.عشق توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم @romanmfm لینک پشت صحنه ره رو عشق https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
نظراتتون‌ باعث دلگرمی هست:) جوابتون؟بفرمایید پشت صحنه باهم حرف می‌زنیم...
همسایمون رو حمایت میکنید؟🥲 رمانشون از اون گاندویی خفن هاس... برای مثال باید بگم در حال حاضر رسول تیر خورده و محمد و سعید راهی بیمارستان شدن و یکی که نام نمی‌برم شهید شده🤭🥲💔 https://eitaa.com/The_divineblessing
اگه‌بمیرید‌... کسی‌جرئت‌نمیکنه‌نزدیک‌جسدتون‌بشه ولی‌اگه‌شهید‌بشید‌ سر‌تیکه‌پارچه‌ی‌کفنتون‌دعواست‌❤️‍🩹🖤
اینقدر اسمتو صدا میزنم... تا اسمت یه روز جهانی بشه:) [الهم‌عجل‌لولیک‌الفرج]
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شنیدم‌مثل‌علی‌اکبر‌رو‌خاکا‌افتادی؛ شنیدم‌مثل‌علی‌اکبر‌بی‌پناه‌افتادی... شنیدم‌مثل‌علی‌اکبر‌پیش‌شاه‌افتادی:) [شهیدمحمدحسین‌عزیزی] https://eitaa.com/romanFms
دست‌هایش را پای لانچر جا گذاشت تا دست‌ های هیچ فرزندی در این سرزمین نلرزد🇮🇷 پاسدار ۲۲ ساله‌ای که قبل از به آغوش کشیدن نوزادش، بی‌دست شد...🖤 https://eitaa.com/romanFms
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من‌که‌اصرارندارم‌توخودت‌مختاری... یابمان ، یاکه‌نرو ، یانگهت‌میدارم:)🤍
روضه؟! همین یه عکس کافیه ...