🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۷۰ رسول:د..ستم دکتر: دست چپت شکسته؛الا
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۷۱
حامد: کنار تخت درست مقابل نازگل خانم ایستادم و همونجور که آهسته دستی به پیچش موهای فر شده ی رسول کشیدم با صدایی که از شدت بغض گرفته شده بود گفتم: تو که مارو نصف جون کردی...
رسول: حرفی نزدم...فقط سکوت کردم؛
سکوتی سرشار از حرف های ناگفته:)
محمد قدم به جلو برداشت و کنار حامد ایستاد...
نگاهی به سرتا پام انداخت؛ نگاهش تا عمق جونم نفوذ کرد...
هرچند نمیزاشت بفهمیم و همیشه مخفی میکرد،اما اونقدری شناخته بودمش که بفهمم نگرانه و بتونم این رو از توی چشم هاش بخونم...
مردمک سیاه رنگِ چشم هاش لرزش نامحسوسی داشت؛
با صدایی آروم گفت:
محمد:خوبی؟
رسولی: نمیتونستم زیاد حرف بزنم... فشاری که به گردنم وارد میشد باعث سردردم میشد و از همه مهمتر دست چپم که هنوز گچ گرفته نشده بشدت تیر میکشید؛ با این حال دلم نیومد فقط با چشم هام باهاش حرف بزنم و با درد و اهسته لب زدم: به..ت..رم
محمد: نفس عمیقی کشیدم و همونطور که توی چشم هاش نگاه میکردم گفتم:
بابت این کاری که کردی توبیخ میشی...
تا بفهمی باید اول با فرمانده ات مشورت کنی و سرخود کاری انجام ندی؛
(نفسی گرفتم و ادامه دادم) و بابت اینکه تونستی ردیاب رو کار بزاری تشویقی میگیری...
رسول: صدای تک خنده ی حامد به گوشم خورد.لبخندی نصفه نیمه روی صورتم نقش بست؛ با بیجونی و صدایی که خنده توی نمایان بود گفتم: ما...نفه..می...دیم...تش..ویق..می..کنید...یا...تن..بیه
محمد: هردو
همزمان صدای در اومد و بعد داوود داخل شد.همونطور که داشت بهمون سلام میکرد سریع اومد جلوی تخت و نگاهی به رسول انداخت؛
با نگرانی گفت:
داوود: توکه دوباره افتادی رو تخت بیمارستان...
ببینم میتونی کاری کنی من جوون مرگ بشم و دوباره سکته کنم یانه...
رسول: دور..از..جونت
محمد:بین حرفشون پریدم و خطاب به داوود گفتم: تو کی راه افتادی که الان رسیدی؟
داوود: اوم چیزه...
محمد: چیزه؟؟
داوود: خب میدونید چیه...
من دم در بیمارستان بودم؛
فقط زنگ زدم اجازه بگیرم که بیام داخل:)
محمد: که اینطور... آقا داوود شماهم همراه رسول توبیخ میشی به خاطر اینکه بدون اجازه از سایت بیرون اومدی؛
داوود: اومدم حرفی بزنم که در اتاق باز شد و پرستار داخل اومد.
نگاهی به جمعمون انداخت و گفت.
پرستار: لطفا بفرمایید بیرون باید دستشون رو گچ بگیریم...
محمد: سری تکون دادم و خطاب به حامد و داوود گفتم: بیاید بیرون...(و بعد نیم نگاهی به همسر رسول انداختم و ادامه دادم)شماهم بفرمایید بیرون.نگران نباشید خداروشکر حالش خوبه.
نازگل: آهسته و زیر چشمی نگاهی به رسول که بهم زل زده بود انداختم و لب زدم: خداروشکر:)
`````````````
پ.ن.جانمن،جانانمن،اینجانمندرجانتوست
ایجانمن،اینرابداناینجانمن،قربانآنچشمان توست:)
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_xmhbvx&btn=مدیریت.ره.رو.عشق
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم
@romanmfm
لینک پشت صحنه ره رو عشق
https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
نظراتتون باعث دلگرمی هست:)
جوابتون؟بفرمایید پشت صحنه باهم حرف میزنیم...
روزگار عوض شد!
مثل دفتر های قدیمی بودیم...
دو به دو باهم؛هر کدام را که جدا میکردند آن یکی هم جدا می شد؛
حالا سیمی مان کردند که با رفتن دیگری کک مان هم نگزد:)
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نه صدایی،
نه خنده ای،
نه ردّی از قدم های کوچک،
از او هیچ نمانده جز یک لنگه کفش...
[شهـید ماکان نصیری]
https://eitaa.com/romanFms
رهبر شهید انقلاب:
سپاه پاسداران انقلاب، یکی از بزرگترین سنگرهای دفاع از ارزشهای الهی نظام اسلامی است.
🗓 ۲ اردیبهشت سالروز تأسیس سپاه گرامی باد
https://eitaa.com/romanFms
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غوغای بینظیر حیدر البیاتی 🤌🏻
https://eitaa.com/romanFms
از امروز و رژه جان فدا در اصفهان🤌🏻🇮🇷
https://eitaa.com/romanFms