eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
- روز خلیج فارسه ، خلیج فارسم که‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه پر از مروارید و صـَدف ؛ مـُروارید و صدف هم که اسم دخترن ؛ پس روز دختر مبارک‌‌‌ک‌ک . 💀💕. - ‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۷۱ حامد: کنار تخت درست مقابل نازگل خا
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ رسول: دورم خلوت شد و فقط دوتا پرستار توی اتاق موندن و مشغول گچ گرفتن دستم شدن... کی فکرش رو میکرد دیگه نتونم تا حداقل یک ماه از دستم استفاده کنم؛ کارشون که تموم شد از اتاق خارج شدن.. از جایی که سر دردم شدت گرفته بود و خستگی توی بند بند وجودم موج میزد،پلک هام روی هم رفت و بعد خاموشی مهمون ناخونده ی چشم هام شد. محمد: داوود رو به زور فرستادم اداره و حامد هم بعد از اینکه خیالش از رسول راحت شد رفت تا سری به دخترش بزنه؛ نازگل خانم روی صندلی کنار راهرو نشسته و مشغول قرآن خوندن بود... قدمی به طرفش برداشتم . متوجهم شد و سرش رو بلند کرد.چادرش رو مرتب کرد و گفت: نازگل: چیزی شده آقا محمد؟ محمد: نه خواستم بگم تشریف ببرید منزل من پیش رسول هستم... یکم استراحت‌کنید و شب برگردید؛ نازگل: نه ممنونم.نمیتونم برم.دلم اینجا پیش رسوله:) محمد: خواستم حرفی بزنم که تلفن همسر رسول زنگ خورد.بیخیال حرفم شدم و کنار ایستادم.عذر خواهی کرد و سریع تلفنش رو جواب داد. نازگل: جانم مامان. مادرنازگل:....... نازگل: کی بهتون خبر داده؟ مادرنازگل:........ نازگل: نه نورا الان پیشم نیست. براهمین کامل از وضعیت رسول خبر دار نشده؛ مادرنازگل:....... نازگل: خداروشکر بخیر گذشته.مامان خیلی دعا کن براش:) مادرنازگل:....... نازگل:همون بیمارستانی هستیم که نورا هم بود. مادرنازگل:......... نازگل: چشم مراقبم.کی میرسید؟ مادرنازگل:........ نازگل:ممنونم مامان:)منتظرتونم. خداحافظ ................. [نیم ساعت بعد_بیمارستان] محمد: صدای قدم های پر سرعت باعث شد نگاه از شیشه ی اتاق رسول بردارم و به مبدا صدا خیره بشم؛ یه زن و مرد مسن به طرفمون اومدن و از جلوی من رد شدن و همسر رسول رو صدا زدن... اینطور که مشخصه مادرزن و پدر زن رسول بودن. نازگل خانم کمی باهاشون حرف زد و وقتی مادرش بغلش کرد،صدای گریه ای که سعی در خفه کردنش داشت توی راهرو پیچید؛ نگاه پدرزن رسول که به من افتاد از جا بلند شدم و نزدیکشون‌شدم.. سلام کردم و متقابلا جوابم رو دادن. نازگل خانم چادرش رو مرتب کرد و گفت. نازگل: آقا محمد فرمانده و همکار و رسول هستن. این مدته خیلی زحمت کشیدن برامون؛ پدر نازگل: خوشبختم از آشنایی باهات پسرم.بابت زحماتت مچکرم. محمد: همچنین ‌.خواهش میکنم وظیفه ام رو انجام دادم. صدای تلفنم که بلند شد ببخشیدی گفتم و ازشون فاصله گرفتم.. نگاهی به شماره انداختم. علی سایبری؛ اخم هام‌توی هم رفت و جواب دادم و بله گفتم... ``````````` پ.ن.سردرد و مهمون ناخونده:) پ.ن.علی سایبری! https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_xmhbvx&btn=مدیریت.ره.رو.عشق توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم @romanmfm لینک پشت صحنه ره رو عشق https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
سردار سید مجید موسوی: عاقبت پایگاه‌هایتان در منطقه را دیدیم؛ ناوهای‌تان را هم خواهیم دید🤌🏻🇮🇷
روز و شب می گذرد و دلِ من بی تاب است؛ کاش می‌شد بگویند دروغ است! عزیزت زنده است! https://eitaa.com/romanFms
وقتی به مامانم می‌گم فلان چیز بین خودمون بمونه ها🤌🏻🦦 https://eitaa.com/romanFms