«﷽»
یک پله بالاتر...💔🥀
مصحف ششــــ۶ــم...
ایستادم تا آب بخورم که صدای خش خش چیزی را شنیدم. انگار خدا نمیخواست که من آب بخورم. صدا از پشت تپه میآمد ترسیدم کسی دنبالم کرده باشد.
اسلحه ام را مسلح کردم و به پشت تپه رفتم، نفسم را در سینه حبس کردم؛ با یک حرکت سریع به پشت تپه رفتم اما جز موجودی که شبیه روباه بود را ندیدم که با دیدن من ترسید و فرار کرد. نفس راحتی کشیدم، درهمین حال تلفنم زنگ خورد اسم عبداللّٰه روی صفحه افتاد. تماس را وصل کردم مهلت نداد تا حتی سلام کنم:
ــ سلام! موقعیتت رو اعلام کن داریم میام پیشت.
ــ موقعیتم...
تماس را قطع کردم و روی تپه سنگی نشستم و نفسی تازه کردم. نمیدانم چند دقیقه گذشت که احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده است. سعی کردم خونسرد باشم اسلحه ام را از جیبم در آوردم. با یک حرکت به پشت سرم برگشم ولی همه چی در یک لحظه اتفاق افتاد؛ ناگهان چیزی در پهلویم سوخت. انگار زمان متوقف شده بود. باورم نمیشد که چه کسی را میدیدم. با زبان غریبش میگفت:« اسلحه تو بندازززز»
اما من هیچوقت تسلیم یک خلبان آمریکایی نمیشدم!!
اسلحه ام را بالا آوردم تا بزنمش که در نوری با سرعت به ناحیه قفسه سینه ام خورد. زانوهایم تاشد ولی هنوز اسلحه ام نیوفتاده بود. دو قدم جلوتر آمد و فریاد میزد. با سرعت تیری در بازویش نشاندم. ای کاش میتوانستم بلند بشوم و بگیرمش اما عجیب خوابم میآمد. با فریاد جلو آمد و لگدی تخت سینه ام کوبید. اسلحه از دستم افتاد. مزه شور خون را دهانم حس میکردم. اسلحه را پا کنار زد آن خلبان مجوس آمریکایی.
ثانیه شوار قلبم زمان های آخرش را سپری میکرد. دستم را سمت پلاک پدرم بردم تمام لحظات خوش زندگی ام مثل فیلم از جلوی چشمانم رد شد.
از ولادت گرفته تا شهادت پدر جلوی چشمان طفل پنج ساله، آمدنم به لبنان، روزی که حاج امد مرا به اعضای خانواده اش معرفی کرد، قبول شدنم در حزب اللّٰه لبنان همه همه از جلوی چشمانم رد شد. زندگی ام را مدیون حاج احمد بودم کسی که پدرم نبود ولی برایم پدری کرد.
بوی خوشی میآمد؛ بوی کربلا...!
قرار بود بعد از اتمام ماموریت یک سفر زیارتی به کربلا بروم اما زودتر عازم کربلا شدم. خلبان بالای سرم ایستاده بود، و با لبخند شیطانی اش نگاهم میکرد. فکر میکرد من خوار و ذلیل شدم و او عزیز...
در جوابش من هم لبخندی زدم. لوله تفنگ را بالا آورد تا مغزم را متلاشی کند که صدای رگبار گلوله گوشم را کر کرد. صداها برایم نامفهوم شده بود. آخرین صدایی که شنیدم صدای داد و فریاد عبداللّٰه و درخواست هلی کوپتر بود. خیلی دوست داشتم ببینم که با آن خلبان چکار کردند ولی من خسته تر آن بودم که بتوانم چشمانم را باز نگه دارم.
دوست داشتم عبداللّٰه را دلداری بدهم و بگویم زیاد تلاش نکند، اما با نوری که پشت سر صالح نمایان شده بود زبانم فقط به یک جمله چرخید:«السلام علیک یا فاطمه الزهرا»
حالا من یک پله بالاتر از عبداللّٰه بودم...
«پایان»
به قلم:
ایرانـــــ🇮🇷ـــدخـــــ🫀ــت
کپی غیرمجاز و پیگرد الهی دارد...
نظراتتون رو در رابطه با داستانک کوتاه به این ناشناس بگید 🥲🤌🏻
https://eitaa.com/nashenas_app/app
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در راه تو وقتی پدری باز نگردد....💔🥀
در بردن میراث تفنگش پســــــ❤️🔥ـــــــری هست
حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم؛
آخ ، تا می بینمت یک جور دیگر میشوم:)
گرچه پیدا بود از چشمم پریشان حالی ام؛
هر که احوال مرا پرسید گفتم: عالی ام:)
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از سربازان در گهواره خمینی تا خامنهای!
https://eitaa.com/romanFms
خبر رسیده تولد یه دختر خانم خوشگل و نویسنده مهربونمونه🤭
تولدت مبارک سکوت جان🎂
ان شاءالله که ۱۲۰ ساله بشی و عاقبتت ختم به شهادت بشه:)❤️
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفتوگوی لو رفته ی آمریکا و امارات کنار تنگه هرمز🤌🏻
https://eitaa.com/romanFms
امروز هر كس كه مردم
را ناامید كند، به خود،
به مسئولین و به آینده
بیاعتماد كند، به دشمن
كمک كرده است.
•شهیدامامخامنهای
https://eitaa.com/romanFms
چیزی که معلمباهامون برای امتحان کار کرده بود:🌹🌷🎀🪄🎉
چیزی که معلمسر امتحان داد:🔪😈☠👻
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۷۲ رسول: دورم خلوت شد و فقط دوتا پرست
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۷۳
محمد: بله
علی سایبری: سلام اقامحمد.رسول چطوره؟
محمد: سلام خوبه .بهتر هم میشه...
علی سایبری:خداروشکر.اقا محمد یه چیزی پیدا کردیم..
محمد: تای ابروم بالا رفت و لب زدم: خیره ان شاءالله. چیشده؟
علی سایبری: بله خیره. محلشون رو پیدا کردیم.
محمد: چی؟ چطوری؟
علی سایبری: ردیابی که با نقشه رسول وصل شده؛ ماشین رفته به یه منطقه کویری دور از تهران.حدودا سه ساعتی راه هست تا اونجا .با تصاویر ماهواره ای چک کردم. یه خونه باغ بین کویر.جایی که هیچکس مقصدش اونجا نمیتونه باشه به جز همون آدمایی که میدونید...
محمد: به آقای عبدی گزارش بده.منم الان راه میوفتم میام.احتمالا اگر مطمئن بشیم که همشون اونجا هستن عملیات دستگیری رو شروع میکنیم.
علی سایبری: باشه چشم.فعلا خدانگهدار.
محمد: تلفن رو قطع کردم..
دستی بین موهای آشفته ام کشیدم و با قرار دادن تلفن داخل جیبم به طرف خانواده همسر رسول رفتم.
کنارشون ایستادم و لب زدم: با اجازه من برم کاری پیش اومده.ان شاءالله شب میام پیش رسول.
پدر نازگل:برو پسرم.خدا به همراهت.خیلی زحمت کشیدی.
نازگل: دستتون درد نکنه آقا محمد. خدانگهدارتون.
مادرنازگل:خداحافظ پسرم.
محمد: خداحافظی کردم و سریع به طرف درب بیمارستان رفتم.
با یادآوری موضوعی به طرف حسابداری رفتم و بعد از حساب کردن هزینه بیمارستان خارج شدم.
نگاهی به اطراف انداختم...مورد مشکوکی نبود.
سوار ماشین شدم و به سمت سایت حرکت کردم؛
..........
محمد: وارد سایت شدم و مستقیم به طرف میز مرکزی که حالا علی روش جا خوش کرده بود رفتم.
سخت مشغول کار بود و هر لحظه سرعت حرکت دست هاش روی کیبورد بیشتر میشد؛
دست گذاشتم روی شونه اش که نگاهش به عقب برگشت.
با دیدنم سریع هدفون رو پایین آورد و خواست بلند بشه که نزاشتم و فشاری به شونه اش دادم تا بشینه.
در همون حال سلام کرد.جوابش رو دادم وگفتم: خب چه خبر؟ چیشد؟
علی سایبری: هیچی آقا.همونایی که پشت تلفن بهتون گفتم.
محمد: دستی به صورتم کشیدم و همونطور که دست دیگه ام که گوشی توش بود رو تکون میدادم گفتم:خیلی خب .علی آدرس دقیق رو بفرست برام.
اول مطمئن شو همشون اونجا هستن .علی باید اصل کاری رو پیدا کنیم.
زنده یا مرده فرقی نداره.باید پیداش کنیم.
علی سایبری: بله چشم.
محمد: به عقب برگشتم و خواستم به طرف میز داوود برم که علی صدامزد.برگشتم به طرفش و بله ای گفتم که لب زد.
علی سایبری: رسول خوب بود؟
محمد:خوبه خداروشکر. نگران نباش فقط حواست به این سوژه ها باشه.
علی سایبری: چشم .
محمد: به طرف میز داوود رفتم و گفتم: داوود چه خبر؟
داوود: هیچ.همونطور که علی گفت مکانشون رو پیدا کردیم.دارم سعی میکنم شنود تلفن راننده رو فعال کنم تا بفهمیم کیا اونجا هستن.
محمد: داوود برام مهمه که نفر اصلی رو بگیریم.اما امنیت جانیِ گروگان ها هم مهمه.حواستون باشه دیر عمل نکنید؛
داوود: چشم.فقط آقا محمد میشه یه چیزی بگم؟
محمد: بگو؟
داوود: حواستون به آریا باشه.این روزا خیلی مشکوک میزنه. رسول هم بهش شک کرده بود. خوده رسول بهم گفت که روش کار کنیم و حواسمون باشه .
محمد: چیزی ازش دیدید؟
داوود: من نه خیلی.اما رسول اره فکر کنم.
محمد: خیلی خب تو فعلا به کارت برس من خودم حواسم بهش هست.
داوود: چشم .
محمد: از میز داوود فاصله گرفتم و از پله ها بالا رفتم. از بالا دید بهتری داشتم.
نگاهم از روی همه رد شد و روی آریا ثابت موند.داشت با سیستمش کار میکرد و چیز هایی روی برگه مینوشت.
```````````````
پ.ن.محل رو پیدا کردم...
پ.ن. و محمدی که حواسش به همه چیز هست؛حتی هزینه بیمارستان رسول:)
پ.ن.بازهم آریا صادقی(توی پارت ۵۲ یه اشاره ریزی بهش کرده بودیم)
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_xmhbvx&btn=مدیریت.ره.رو.عشق
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم
@romanmfm
لینک پشت صحنه ره رو عشق
https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما خودتون قبول دارین باختین ؟نه😂
https://eitaa.com/romanFms