فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
آهنگ معلما روز اول مهر😃
با ماشیناشون
https://eitaa.com/romanFms
سلام
صبحتون بخیر
حقیقتا اینقدر حالم بد بود که فقط تونستم دو یا سه ساعت بخوابم
الانم که باید پاشیم بریم مدرسه🥲🤦♀
از جایی که میدونم ۹۹ درصدتون مثل خودم دانش آموز هستید پاشید بریم مدرسه😂😂
پاشید که یه ساعت دیگه نگید وای بازم مدرسه ام دیر شد😂💔
مادرآرمانتومعراجمیگفت:
آرمانیادتههمیشهمداحیغریبگیر
آوردنتروگوشمیکردی؟!
-دیدیآخرشغریبگیرآوردنتمامان:)!
-شهید آرمان علی وردی-❤️
#ره_رو_عشق
#اد_بانوی_دمشق
https://eitaa.com/romanFms
رفقا یھ وقت غفلت باعث نشه کُل
زندگیمون بسوزه و تازه شب اول قبر
یادمون بیوفته که اے دلِ غافل !
وارد شدیم به سختترین دوره زمانی
بدجور عقاید و ارزش هامون رو دارن
میزنن ؛ شما رو به حضرتِ زهرا خیلی
مراقب باشید تو میدون مین گناه یه
موقع پاتون رو مین نره ..
#تلنگر
#ره_رو_عشق
#اد_بانوی_دمشق
https://eitaa.com/romanFms
•°•°ره رو عشق°•°•
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۱۶۱ رسول:از جام بلند شدم و خواستم حرکت کنم که صدای تلفنم بلند شد.د
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۱۶۲
رسول: به یه چشم بر هم زدن روز خاستگاری رسیدو حالا ما جلوی در خونشون ایستادیم.اقاجون زنگ رو زد که در باز شد.اول آقاجون و بعد نورا خانم و پشت سرش حامد و در آخر من وارد شدم.نفسم از شدت استرس بالا نمیومد و مطمئنم الان رنگم بشدت پریده.
در ورودی خونه باز شد و یه مرد که بهش میومد حدودا همسن آقاجون باشه جلوی در ایستاد.سر به زیر سلام کردم.یه خانم هم جلو اومدن و سلام کردیم.گل رو دستشون دادم که تشکر کردن و روی میز گذاشتن.
.........
دستم لرزش وحشتناکی داشت و به راحتی قابل دیدن بود.دست گرمی روی دستم نشست.نگاه که کردم دیدم دست حامد هست.لبخند دلگرم کننده ای زد.به زور آب دهنم رو قورت دادم.با صدای پدر نازگل خانم سرم رو بلند کردم و با لکنت بله ای گفتم.پدر نازگل خانم که انگار متعجب شده بود و تا الان به لکنت زبونم دقت نکرده بود نگاهی به آقاجون انداخت که حامد زودتر به حرف اومد.
حامد: راستش همونطور که میدونید رسول هم مثل من پلیس هست .
توی یه عملیاتی رسول مجروح شد و اتفاقاتی براش افتاد که لکنت گرفت.
البته دکتر گفته خیلی زود خوب میشه.
پدر نازگل: لبخندی زدم و با صدای بلندی گفتم: دخترم چایی رو بیار لطفا .
نازگل: با ترس و خجالت چایی رو ریختم.چادرم رو درست کردم و نفس عمیقی کشیدم.زیر لب صلواتی فرستادم و از آشپزخونه خارج شدم. سلامی اروم گفتم که همه جوابم رو دادن.اول به پدر شوهر نورا و بعد هم به بابا چایی رو تعارف کردم.بعد از اون به مامان و نورا و اقا حامد.سینی رو جلوی اقا رسول گرفتم .لرزش دست هر دومون کاملا مشخص بود.چایی رو برداشت که سیتی رو عقب کشیدم و کنار بابا نشستم و سرم رو پایین انداختم.
بابا چند تا سوال پرسید که اقا رسول و اقا حامد جواب میدادن.میتونستم بفهمم اقا حامد نمیخواد اقا رسول خیلی حرف بزنه تا باعث ناراحتیش نشه که لکنت داره.
با صدای بابا که گفت با اقارسول بریم حرف بزنیم خجالت زده بلند شدم و چشم گفتم.اولین باری نبود که خاستگار اومده بود خونمون اما اینبار خیلی استرس دارم و نمیدونم دلیلش چیه.وارد اتاق شدم و پشت سرم اقا رسول داخل شد.روی صندلی میز نشستم و اقا رسول هم روی تخت .سر به زیری ای که داشت منو جذب میکرد.
...
حرفای زیادی بینمون ردوبدل شد.اقا رسول باصدای آرومی زمزمه کرد.
رسول:نازگل خانم.احتمالا از شغل من خبر داریدوازخطراتی که داره باخبر هستید.
نازگل:بله .نورا همرو برام گفته.
رسول:راستش نمیدونم چطور بگم.
شغل من شغلی هست که بهش افتخار میکنم.خوشحالم که در این راه قدم برداشتم.اما من قبل از پا گذاشتن توی این راه ازتمام خطراتش آگاه بودم.دلممیخواد شماهم از خاطراتش باخبر باشید و آگاهانه تصمیم بگیرید.شما هرتصمیمی بگیرید من بهش احترام میزارم چون میدونم کمتر کسی هست که حاضرباشه با مردی مثل من که معلوم نیست حتی کی بتونم برگردم خونه زندگی کنه.
توی شغل من هرلحظه امکان داره همه چی تموم بشه.من گاهی اوقات باید به جاهایی برم که معلوم نیست چند روز حتی برنگردم خونه.
دیر اومدن شب هام و زود رفتن صبح ها هم که به کنار.اما با این وجود من واقعا شمارو دوست دارم و دلم نمیخواد از دستتون بدم.
از وقتی که خانواده ام رو از دست دادم هیچ کسی رو نداشتم به جز خدا و بعد از خدا حامد و آقاجون.همیشه دلم میخواست مادر و پدرم منو توی این لباس ببینن اما خب صلاح نبوده.حالا دلم میخواد اگه شما جوابتون مثبت بود ،باهم بریم سر مزار خانواده ام و بهشون بگم که پسرشون بالاخره ازدواج کرد.
نازگل:اقا رسول .من از تمام سختی های شغلتون باخبر هستم و خوشحالم که کسی که میخوام به عنوان شریک زندگیم انتخاب کنم ، به مردم و نظام خدمت میکنه .من هیچ مشکلی با این موضوع و شغل شما ندارم و حتی بهتون افتخار میکنم .
رسول:نازگل خانم با من ازدواج میکنید؟؟
نازگل: نفس عمیقی کشیدم و زیر لب زمزمه کردم:بله🙂
رسول: لبخندی زدم .سرم رو بالا گرفتم و خداروشکر کردم.به همراه نازگل خانم از اتاق بیرون رفتیم.
آقاجون با دیدنمون رو به نازگل خانم گفت.
اقاجون: خب جوابت چیه دخترم؟مبارکه؟؟
نازگل: نگاهی به همه انداختم.میتونستم توی نگاه بابا و مامان هم حس کنم که انگار موافق هستن.لبخندی زدم و سر به زیر با صدای بشدت آرومی لب زدم:ب..بله
نورا: مبارکه.از جام بلند شدم و نازگل رو در آغوش کشیدم.حامد هم با وجود گچ پاش اما بلند شد و اقارسول رو در آغوش گرفت.
همه تبریک گفتن.نازگل رو کنار خودم نشوندم.بقیه هم دوباره مشغول صحبت شدن .با صدای اقا رضا(پدر نازگل)که اقا رسول رو مورد خطاب قرار داده بود نگاهشون کردم.اقا رسول بفرماییدی گفت .آقا رضا گفت.
رضا:اقا رسول.من در مورد شما خیلی تحقیق کردم و از هر کس پرسیدم جز خوبی در موردت چیزی نگفت.دخترم رو خوشبخت کن .
رسول: لبخندی زدم : تا وقتی که زندم نمیزارم خم به ابروشون بیاد.مراقبشون هستم🙂
♡♡♡
پ.ن.بله رو گرفت🥺
پ.ن.تا جون دارم مراقبشم🙂
https://eitaa.com/romanFms
17.74M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت ۱۶۲💍❤️🩹
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
سلام
اینم پارت امروز
قدرمو بدونید تو اتوبوس نشستم دارم پارت میدم براتون😂🤦♀
بچه ها ببخشید نظرات زیاده نمیتونم تک به تک جواب بدم
در جواب دوستانی که میخواستن اسم و شخصیت نازگل عوض بشه شرمنده ام .من کلیپ هارو هم با اون عکس و اسم ساختم. انشاءالله رمان های بعدی
جواب دوستانی که بخش های داسولی خواستن.
نگران نباشید به زودی بازم داریم😉
ممنونم از همتون که لطف کردید و نظر دادید🥲
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
داغدار طبسیم..❤️🩹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴پزشکیان: چارهای نداریم FATF و برجام را حل کنیم
حال این FATF چیست؟!
گاندو پاسخ میدهد.
https://eitaa.com/romanFms
•°•°ره رو عشق°•°•
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۱۶۲ رسول: به یه چشم بر هم زدن روز خاستگاری رسیدو حالا ما جلوی در خون
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۱۶۳
(دو هفته بعد)
رسول:حدودا همه چی تموم شده.پرونده به پایان رسید .آرشام کریمی توی زندان خودکشی کرد ک ما هر کاری کردیم زنده نموند.هاتف و سینا و سلطانی هم مجازات شدن. خانم سیما صادقی هم چون تهدید شده بود از کارش برکنار شد و اخراج شد و به چند ماه زندان رفتن محکوم شد.
بچه های تیم اقا محسن چند دقیقه پیش به سازمان خودشون برگشتن. داوود و حامد هم دوروز میش برگشتن.حامد هم قرار شده سه روز دیگه گچ پاش رو باز کنه .بلیط هواپیما هم گرفتیم و قراره حامد و نورا خانم توی حرم اقا امام حسین مراسم عروسیشون رو بگیرن و به نوعی ماه عسلشون هم کربلا میشه.
با پیگیری هایی که کردم تونستم یه کاری کنم که من و نازگل هم توی بین الحرمین خطبه عقدمون خونده بشه .
تمام بچه ها هم گفتن میان .بچه های تیم خودمون و بچه های تیم اقا محسن. و همچنین اقا محسن و اقا محمد .
از جام بلند شدم و از اقا محمد خواستم یه مرخصی چند ساعته بهم بده.
به همراه حامد رفتیم سمت خونه نورا خانم.نازگل هم اونجا بود.سوارشون کردیم و به طرف مرکز خرید رفتیم تا لباس عروس و لباس برای عقدمون بخرن.
نورا: وارد مغازه شدیم.پر بود از لباس های مختلف و قشنگ.دنبال مدلی بودم که توی ذهنم تصورش میکردم. با ایستادن کسی کنارم نگاهی بهش انداختم.حامد بود.لبخندی زدم و هر دو مشغول دیدن لباس ها بودیم.با دیدن یه لباس عروس بلند و قشنگ که چادر مخصوصش هم داشت لبخندی زدم و رو به حامد لب زدم: وای حامد اینو ببین.
حامد: خیلی قشنگه.میخوای برو بپوشش .
نورا: وارد اتاق شدم و سریع لباس رو پوشیدم.بيرون اومدم و نگاهی به خودم توی آیینه انداختم.خیلی خیلی قشنگ بود.حامد هم نگاهم کرد.لبخندی زد.
با گفتن (همین رو میخوام)سریع داخل شدم و لباسم رو عوض کردم.
بیرون اومدم و دادم به فروشنده تا حسابش کنه.
به طرف نازگل و اقا رسول رفتم.با دیدن مدلی که شبیه چیزی بود که من پسندیدم لبخندی زدم و نازگل رو مجبور کردم همون رو بپوشه.
با بیرون اومدنش لبخند عمیقی زدم .واقعا قشنگ شده بود.خودشم که انگار خوشش اومده لبخندی زد .
......
لباس هامون رو حساب کردیم و رفتیم بیرون.اقا رسول به طرف یه رستوران حرکت کرد .
رسول: خانم ها خریدشون رو کردن.من و حامد هم که قرار شد همون کت مراسم خاستگاری رو بپوشیم تا به لباس خانما بیاد.بعد لز خوردن غذا به طرف پارک رفتیم.
.......
ماشین رو جلوی در خونه نگه داشتم .پیاده شدیم .سریع لباس هارو در آوردم .داخل خونه گذاشتم و با گفتن من باید برم دیر کردم سریع به طرف سایت حرکت کردم.سر راه هم یه جعبه شیرینی خریدم و رفتم داخل.به همه تعارف کردم.
........
(یه هفته بعد)
رسول: قدم گذاشتیم توی بین الحرمین.
پا به پای هم. کنار هم داخل شدیم.اول سلام دادیم و بعد هم داخل قسمتی شدیم که قرار بود خطبه عقدمون رو بخونن.اول من و نازگل سرجامون نشستیم.
.....
حالا وقت جواب نازگل بود.نگاهش کردم.با لبخند نگاهم کرد و سرش رو پایین انداخت.با صدای آرومی لب زد.
نازگل: با اجازه اقا امام زمان و پدر و مادرم از الان تا ابد انشاءالله بله🙂❤️
رسول: لبخندی زدم و سرم رو پایین انداختم.
رسول: با اجازه اقا امام حسین و اقا صاحب الزمان و بزرگترای جمع بله.
حامد: از جام بلند شدم و رسول رو در آغوش کشیدم.بالاخره داداشم داره ازدواج میکنه.خوشحالم که به کسی که میخواست رسید.
نوبت من و نورا بود.
نشستیم.
......
انگشتر رو توی دستش کردم.لبخندی زدم و زمزمه کردم: با بله ای که گفتی،زندگی خودم شدی🙂
نورا: اووو تو هم از این حرفا بلد بودی و رو نکردی؟
حامد: معلومه
اگه قبلا رو کرده بودم ،الان خب تکراری میشد😁
نورا: حامد تو درست نمیشی.
حامد:هر چی تو بگی خانمم.
......
رسول: نازگل جان.
نازگل: جانم.
رسول: هیچی
نازگل: چیزی شده؟
رسول: نه چیزی نیست.
نازگل:خب بگو .چرا نمیگی .طوری شده؟
رسول: نه فقط خیلی مراقب خودت باش.
نازگل: برای چی؟
رسول: چون خیلی خوشگل شدی و میترسم چشم بخوری:)
نازگل: تک خنده ای کردم و گفتم: مسخره
رسول: به قول مولانا که میگه
تو مرا جان و جهانی ؛ چه کنم جان و جهان را ؟
تو مرا گنج روانی ؛ چه کنم سود و زیان را..:')🌱🩵
نازگل: اووووو.کی میره این همه راهو.نه بابا اقا رسول و این حرفا. باورم نمیشه😁😂
رسول: باورت بشه.اقا رسولت بیشتر از اینارو هم بلده.
نازگل: ماشالا اقا رسولم.حالا اقا رسول الان از نظرتون باید چیکار کرد؟؟
رسول: لبخندی زدم و زمزمه کردم: باید یه زیارت دونفره رفت اونم توی حرم اقا امام حسین .
نازگل: بریم؟؟
رسول: بزن بریم🙂
♡♡♡♡♡♡
پ.ن.با اجازه اقا امام زمان و پدر و مادرم از الان تا ابد انشاءالله بله🙂❤️
پ.ن.ماشالا اقا رسولم🥲
پ.ن.حامد و رسول ❤️🩹
پ.ن.ازدواج کردن🥺
https://eitaa.com/romanFms