eitaa logo
•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•
1.4هزار دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
1.9هزار ویدیو
14 فایل
عضویت؟کانالمون‌باوجودت‌قشنگتره.. کپی‌ازرمان‌خیربه‌هیچ‌وجه حتی از اسم رمان👐 ازفعالیت‌ها‌حلال‌به‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://daigo.ir/secret/8937862409 تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
رفقا دو روز مونده تا سه ماهگی کانالمون . دلم میخواد برای سه ماهگی کانال جشن ۵۰۰ تایی شدنمون رو هم بگیریم.پس لطفا از کانالمون حمایت کنید و ما رو به دوستانتون معرفی کنید .اگر در کانالی ادمین و یا مدیر هستید خیلی خوشحال میشم که حمایتمون کنید تا ۵۰۰ تایی بشیم🥺❤️
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۲۶ رسول: راه فرار نداشتم .نه میتونستم راه برم و نه کار دیگه ای بکنم .سعید و معین که بزرگتر از همه بودن داشتن با آقا محمد و آقا محسن صحبت میکردن و بقیه هم با چهره های ترسناک به من قدم به قدم نزدیک میشدن. سعید: آقا از شما انتظار نداشتم .این بود رسم رفاقت😐 محمد: چه ربطی به رفاقت داره؟ شما ها این همه ما رو اذیت کردید و ما هیچی نگفتیم حالا هم ما انتقام گرفتیم و شما حق اعراض ندارید معین :آقا بعد از مدت ها راحت خوابیده بودیم .آخه نمی شد آروم صدامون کنید ؟حتما باید با صدای تیر و تفنگ بیدار بشیم😐 محسن: بله . دیگه چی؟ سعید: چقدر زیبا😬😑 محمد: بله آقا سعید زیبا هست .برو. برو پسر .الان باید فعلا رسول رو نجات بدیم. معین: اینو راست گفتید .الان همه به خونش تشنه هستن 😂 محمد: به طرف بچه ها رفتم و گفتم: آقایون با این داداش ما چیکار دارید؟🤨 داوود: آقا کاری نداریم .قول میدیم راحت و بدون درد استخوناش شکسته بشه😁 محمد: دیگه چی؟؟ جلوی چشم فرمانده میخواید نیروش رو نابود کنید؟ حامد: آقا یه سوال . تا جایی که من متوجه شدم از وقتی رسول انتقالی گرفته برای اینجا فقط تو بیمارستان بوده .درسته؟😁 محمد: آره 😂 یه روز نیست این بنده خدا راحت کار کنه .همش باید داغون شده باشه 😂 رسول: اِ آقا😬 این چه حرفیه .این همه پیش خودتون بودم .کی بود وقتی حالم خوب نبود پشتم بود ؟ کیا بودن که برام تولد گرفتن؟؟ این همه اتفاقات مهم افتاده و من تو سایت بودم بعد شما همین چند دفعه رو یادتونه؟😐 حامد: والا همین چند دفعه هم کم نیست .تصادف کردی ،تیر خوردی،گروگان گرفته شدی، دو هفته بیمارستان بودی،کما بودی،حتی مُردی ولی برگشتی و... این همه اتفاق افتاده بعد تو میگی کم؟😐 رسول: ه.ها؟آهان. خوب اینا زیاده؟ داوود: رسول تو ما رو مسخره کردی؟ 🤨 رسول: نه به جون داداش .برام سوال بود فقط 😁 کیان: خب به هر حال .الان فعلا باید به حساب یه مردم آزار برسیم😈 رسول: ببخشید. به خدا من که نمیتونم فرار کنم اینجوری شما نابودم میکنید 🥺🙂 بزارید برم دیگه . فرشید: هوفف .بچه ها این اسیر رو ولش کنید بره .دیگه بدرد نمیخوره😁 رسول: اسیر خودتی بی ادب😐 محمد :خب پسرا .بلند بشید بریم کم کم باید بریم فرودگاه .سه ساعت دیگه پرواز داریم .یه ساعت تو راهیم و یه ساعتم زودتر باید فرودگاه باشیم و در نتیجه یک ساعت فرصت داریم . بچه ها: چشم رسول:بالاخره رسیدیم فرودگاه .با تمام سختی ها و راحتی های که توی این مدت کشیدم اما الان حس و حال خوبی دارم .حس دیدن ضریح طلایی آقا امام رضا و لمس ضریح حال بدم رو خوب میکرد.فکر کردن به اینکه تا حدودا دو ساعت دیگه میرسیم مشهد حال خوب رو به خوب تر تبدیل میکرد .فکر کنم این اولین دفعه هست که بعد از اتفاقاتی که برای خانوادم و مهدی افتاد لبخند به لبم اومده و خوشحالم .خوشحالم که خدا باز هم امیدم رو تا نا امید نکرد و هوام رو داشت. با کمک فرشید و سعید به داخل هواپیما رفتم . روی صندلی نشستم. کنارم داوود و کنار اون آقا محمد و طرف دیگه ام حامد بود.از شانس ما ، ما چهار نفر روی صندلی های وسط نشسته بودیم و کنار هم بودیم .سعید و فرشید هم کمی عقب تر و آقا محسن و معین دو تا صندلی جلوتر از ما بودن .کیان و امیرعلی هم سمت چپ ردیف ما نشسته بودن . هواپیما به پرواز در اومد و از فرودگاه بلند شد .سرم رو روی شونه ی حامد گذاشتم و گفتم: خیلی وقت بود همچین آرامشی نداشتم .الان یه حس خوب دارم. حامد: منم سرم رو روی سر رسول گذاشتم و گفتم :خوشحالم که خوشحالی. خوشحالم که حالت خوبه .رسول میدونی با به یاد آوردن اون روز ها چه حالی بهم دست میده ؟😔داداشم منو ببخش که اون روز من شوکر رو به سمت تو گرفتم .حلالم کن رسول🥺💔 رسول: تو حلال شده ای داداشم .دیگه هم اون روز هارو به یاد نیار .دلم نمیخواد اون روز ها خودم و رفیقام رو ناراحت کنه .الان دیگه سهیل نیست .الان دیگه رضایی نیست و الان دیگه ما با همیم 🙃همین کافیه که با هم باشیم .نه؟ حامد: آره. همین کافیه که سرت روی شونه ی امن برادرت باشه و از آغوش امنش دوباره استفاده کنی .بهترین روز های زندگیم روزهایی هست که با تو هستم رسول .پس اگر دوست داری من ناراحت نباشم هیچ وقت فکر رفتن نکن .باشه؟🥺. رسول: چرا باید تا وقتی که همچین برادرایی دارم فکر رفتن کنم؟ وقتی میدونم خدا پشتمه و هنوز هوام رو داره .هیچ وقت فکر رفتن نمیکنم🙂 پ.ن. فرودگاه ... پ.ن. خوشحالم که هستی ❤️ https://eitaa.com/romanFms
@Mahdis_1388_00 ایدی نویسنده جهت تبادل و ارسال نظرات ❤️
واییییی خداروشکر ۵۰۰ نفره شدیم 🥺🥳 اعضای جدید خیلی خیلی خوش آمدید. بمونید برامون .🥺 رفقایی که کمک کردید تا جمع کوچیکمون ۵۰۰ نفره بشه ازتون واقعا ممنونم . انشاالله بتونم جبران کنم ❤️
بماند به یادگاری ۵۰۰🥺❤️
رفقا دیروز روز سه ماهگی کانالمون بود 🥺.خداروشکر میکنم که تونستم تا اینجا ادامه بدم و شما رفقا همراهم بودین .❤️ از اوایل کار اتفاقات زیادی افتاد . نظرات ناراحت کننده برخی دوستان ،انتقادات و پیشنهادات ، کم و زیاد شدن اعضای کانالمون و... با وجود سختی ها و پارت ندادن ها ،اما شما باز هم پشتم بودین . ازتون ممنونم که حمایتمون کردید . امیدوارم تا آخرین لحظات در کنار هم بمونیم و روز به روز جمع کوچیکمون بزرگتر از قبل بشه 🥺🙃 سه ماهگی کانالمون با یک روز تاخیر مبارک باشه🥺🥳
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۲۷ رسول: حامد میدونی چیه .اون زمانی که سهیل ما رو گروگان گرفته بود با چشم خودم مرگ رو دیدم .یعنی در اصل مردم و زنده شدم. اما حالم یه جوری شد .اینکه بفهمی لیاقت شهادت نداشتی حالم رو خراب میکنه .به هر حال تصمیم گرفتم از امروز حالم رو خوب کنم .حال دلم و روحم رو خوب کنم .به خاطر داداشام به خاطر عزیزام.میخوام ایندفعه از فرصتی که خدا برای زندگی کردن در اختیارم گذاشته به خوبی استفاده کنم .نمیخوام ناشکری کنم و آرزوی مرگ داشته باشم . حامد: خوشحالم که هستی رسول 🥺🙂 رسول: سرم رو روی شونه ی حامد تنظیم کردم و چشمام رو بستم .به گذشته فکر میکردم .گذشته ای که خیلی خوب بود تا اینکه اون اتفاقات برای زندگیمون افتاد و نابودش کرد . اما من تصمیم خودم رو گرفتم .تغییر میکنم .به خاطر برادرام حالم رو خوب میکنم . به نوعی میشه گفت : گذشتم ،از گذشته ای که، گذشت 💔 میگذرم به خاطر تمام کسایی که نگران حالم هستن و سعی در خوب کردنم دارن داوود : میتونستم متوجه بشم که رسول و حامد به هم چی میگن .با شنیدن جملات اخر رسول خوشحال شدم اما سعی کردم جوری رفتار کنم که انگار متوجه صحبت هاشون نشدم . رسول: با صدایی که اسمم رو صدا میزد هوشیار شدم. پلک هام رو از هم جدا کردم و آروم سر جام صاف شدم .حامد صدام کرده بود . با دیدن چشمای بازم لبخندی زد که منم لبخند محوی زدم و شروع به صحبت کرد . حامد: به به .داداش خوش خواب من .چه راحتم خوابیدی.😁 رسول: خیلی خوب بود .اصلا خستگی این چند وقت از تنم در رفت . حامد: خسته نباشید 😂 قراره هواپیما تا پنج دقیقه دیگه فرود بیاد .گفتم بیدارت کنم . رسول: خودم مطمئن شدم که چشمام از خوشحالی برق زد .لبخند بیشتر شد و با خوشحالی به طرف چپ نگاه کردم تا شاید بتونم از پنجره ای که اون طرف هست بیرون رو ببینم .چشمام به امیرعلی افتاد که سعی داشت کیان رو بیدار کنه اما اون خوابش سنگین تر از این حرف ها بود .خندم گرفته بود .با صدایی که ته خنده توش مشخص بود رو به حامد گفتم: بلند شو برو کمک امیرعلی .کیان بیدار نمیشه😂 حامد: بلند شدم و به طرف امیر علی رفتم .با دیدنم لبخندی زد و به حرف اومد . امیرعلی: به آقا حامد ‌.برادر بیا اینو بیدار کن .خسته شدم 😂 حامد: بله دیگه .به دستور آقا رسول اومدم کمک کنم بهت 😁 امیرعلی: بازم دم رسول گرم که به فکره .تو که مطمئنم اگه رسول نمی گفت نمیومدی😐 حامد: تو منو اینجوری شناختی؟🥺 امیرعلی: اره😁 حامد: برای خودم متاسفم .اصلا من اینجا در کنار شما ها زندگیم حیف شد .😐 امیرعلی: باشه حالا .قهر نکن .بیا اینو بیدارش کن الان هواپیما فرود میاد . کیان: نمیخوام .خودم بیدار شدم .مگه میزارید آدم بخوابه؟ همش وِر وِر حرف میزنید 😒 حامد: تموم شد ؟؟ خیلی تاثیر گذار بود 😁 کیان: نچ نچ .واقعا برای خودم متاسفم که با شما ها رفاقت کردم .من میتونستم الان به عنوان دانشمند فعالیت کنم 😐 امیرعلی: باشه هیچ کس دیگه ای هم نه و تو😒 حامد: برگشتم کنار رسول .داوود داشت با آقا محمد صحبت میکرد و رسول هم سرش توی گوشی بود .نگاه کردم که با تصویر مهدی مواجه شدم .تازه یادم افتاد که عکس مهدی رو روی تصویر زمینه گوشیش گذاشته بود .کنارش نشستم که سرش رو بلند کرد .با دیدنم لبخندی زد که اشکاش ریخت .دستم رو جلو بردم و سریع اشکاش رو پاک کردم و گفتم: مگه نگفتی میخوای خوب باشی پس چرا دوباره داری گریه میکنی و خاطرات گذشته رو به یاد میاری؟ رسول: به خدا میخوام اما نمیشه .مهدی برام فقط داداش نبود .همدم تنهایی هام بود . دلیل خندیدن هام بود. اما حالا نیست .حامد میخوام خوب باشم اما وقتی یادم میاد که دیگه نیست و نمیتونم باهاش حرف بزنم حالم بد میشه 🥺💔 حامد: کافیه توکل کنی به خدا .خودش کمک میکنه . رسول: به خودش توکل کردم که تا اینجا تونستم دووم بیارم .خودش کمکم کرد که بتونم بازم با داداشام باشم🙂 پ.ن. به خدا توکل کن ❤️‍🩹 https://eitaa.com/romanFms
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۲۸ محمد: خب پسرا رسیدیم دیگه .حامد کمک کن رسول بشینه روی ویلچر ‌ رسول: آقا محمد میشه اول بریم زیارت؟ محمد: نه .اول میریم چمدون هارو میزاریم توی هتل بعد میریم .نصف شب بریم بهتره .چون خلوت تره و دستمون به ضریح میرسه. رسول: باشه .ممنون 🙂 راوی: به هتل رسیدند . رسول از پشت پنجره بیرون را تماشا میکرد و منتظر بود تا همه بیایند و به حرم بروند .از پنجره گنبد طلایی زیبای امام رضا مشخص بود و رسول با دیدن آن گنبد دلتنگی اش بیشتر شده بود و مدام غر میزد تا زودتر بیایند و بروند . رسول: پس کجایید؟ توروخدا یخورده زود باشید دیگه من بیست دقیقه است منتظرم 😫 محسن: آقا رسول شما که هول نبودی . رسول: اِ ببخشید .خب آخه خسته شدم .فقط شما و آقا محمد اومدید . معین: به همراه امیرعلی و فرشید و سعید اومدیم بیرون و به رسول که هی داشت غر میزد نگاه کردیم . امیرعلی : رفتم پشت سر رسول و دستم رو گذاشتم روی چشماش .متوجه نشده بود من کیم رسول: داشتم حرف میزدم که یه نفر دستش رو گذاشت روی چشمم .دستم رو روی دستش کشیدم .نمی فهمیدم کیه برای همین شروع کردم تک تک اسم گفتن . رسول: حامد؟ فرشید :برای اینکه رسول نتونه از صدا تشخیص بده من به جای امیرعلی گفتم :نچ رسول: سعید؟ فرشید: نچ رسول: کیان؟ فرشید:نچ رسول: فرشید؟ فرشید : نچ رسول: داوود ؟ فرشید : نچ رسول: معین ؟ فرشید :نچ رسول: خب پس موند یه نفر .آقا امیر علی امیرعلی: دستم رو برداشتم و گفتم: بله درست حدس زدی. دلم میخواد بدونم از کجا فهمیدی ؟😂 رسول: خودتو مسخره کن بی ادب .خب چیکار کنم .وقتی نمیفهمم مجبورم همرو بگم. امیرعلی: به هر حال . خب آقا رسول ما هم اومدیم فقط اون سه تا موندن. رسول: حامدددددد(با صدای بلند ) کجایی پس؟😤 حامد: اومدم بابا .وای چقدر غر میزنی رسول .حالا پنج دقیقه دیر کردم. رسول: پنج دقیقه بود ؟ نه من بیست دقیقه بیشتره منتظرم بعد پنج دقیقه بود😤 حامد: حالا باشه. فعلا که داوود و کیان نیومدن. رسول: رو به حامد گفتم: منو ببر تو اتاق لطفا حامد: باشه . رسول: حامد ویلچر رو به طرف اتاق برد. بقیه هم دنبالمون اومدن .وارد که شدیم با دیدن اون صحنه هنگ کردم .کیان برس رو توی موهاش میکشید اما بین موهاش گیر کرده بود و داوود سعی داشت برس رو از لای موهاش در بیاره .کیان هم صدای اخ و اوخ گفتنش بلند شده بود کیان: اخ داوود آروم. مو هست. لباس که نیست اینجوری میکنی😣 داوود: خب به من چه ربطی داره .خودت اینجوری کردی . کیان: خب الان درد میکنه. من چه میدونستم شونه اش آنقدر بده . داوود : تو که همش به موهات میکشیدی و به به میکردی و می گفتی چقدر خوبه 🤨 کیان: وای ول کن الان منو نجات بده .موهای قشنگم کنده شد😩 داوود : موهای تو قشنگه مال من چیه😌 رسول: باشه بسه مال همتون خوبه فقط مال من مثل سیم ظرفشویی هست .خوبه؟؟ داوود :هههه😬 برادر یه صدایی میکردی .ترسیدیم 😐 رسول: نترس من لولو نیستم😁 کیان: ای خدا .اخ جون تموم شد .آخی موهای قشنگم .ببخشید دردتون اومد🥺 رسول: وای دیوانه شد بدبخت 😬 پ.ن. کمی شادی 😉 پ.ن. حرم امام رضا(ع)🥺❤️ https://eitaa.com/romanFms
@Mahdis_1388_00 ایدی نویسنده جهت تبادل و ارسال نظرات ❤️ منتظر نظرات زیباتون هستم🥺❤️
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۲۹ رسول: بالاخره به سمت حرم راه افتادیم .هتل نزدیک حرم بود و به همین خاطر پیاده رفتیم .ساعت حدودا ۱۲و نیم بود و احتمالا خلوت تر بود .از دور گنبد طلایی مشخص بود .دلم پر میکشید که هر چه زودتر برم و بچسبم به ضریح 🥺 رسیدیم به حرم و بعد از بازرسی هایی که انجام دادن داخل شدیم .چشمام فقط یه چیز رو میدید .اونم گنبد طلایی و کبوتر های سفیدی بود که روی گنبد نشسته بودند و توی صحن ها به پرواز در اومده بودن.اشکام دست خودم نبود ،بود؟ نه .دلم تنگ آقا بود و بعد از هشت سال به ارزوی دوباره دیدن حرم آقا رسیدم .رفتیم داخل که از شانس خوب ما دم ضریح خیلی خلوت بود و میشد حتی راحت نشست کنار ضریح .با کمک حامد و آقا محمد کنار ضریح نشستم .دستم رو روی ضریح طلایی رنگ اقا میکشیدم و گریه میکردم و زیر لب زمزمه میکردم : اقا جان ،امام رضا جانم دکترم حال مرا دید و چنین نسخه نوشت اندکی گریه، کمی روضه،شبی هم مشهد(:♥️ آقا باورم نمیشه که تونستم بازم ببینمت.بازم میتونم گوشه ی حرمت بشینم و اشک بریزم.اشک بریزم و یاد کنم روزهایی رو که با داداشم توی صحن ها راه می رفتیم. به این که آخرین بار قبل از مرگ مامانم اومدیم دیدنت 💔 ای کاش بازم میشد همه دور هم جمع بشیم و از خاطرات گذشته صحبت کنیم .کاش 🖤 یا امام‌رضا(؏)    دلم جز هوایـت هوایی ندارد...💔 خودت کمک کن بتونم گذشته رو فراموش کنم .خودت کمک کن بتونم دوباره راه برم.امیدم به خودت و خدا هست .پس امیدم رو ناامید نکن .آقا خودت از حال و هوای دلم با خبری .میدونی چقدر وقته ندیدمش💔 میدونی ۷ ماهه دیگه صورت قشنگش رو ندیدم. ۷ماهه که دیگه صدای خوبش به گوشم نخورده .۷ ماهه آرامش ندارم .دلیل آرامش و دلخوشی هام وجود داداشم بود . آرامش… واژه ای که مدت هاست گمش کرده ام… دلتنگ آرامش بی مثال حریمت هستم آرامش حریم تو را هیچ جای عالم نخواهم داشت… آقا جان الان آروم شدم. الان توی همین لحظه، توی همین دقیقه ،توی همین ساعت فقط آرامشه که از حرمت بهم القا میشه. آقا یه شعری هست با دیدن حرم شما یادم اومد .میگه: دل من گم شده گر پیدا شد بسپارید امانات رضا واگر ازتپش افتاد دلم ببریدش به ملاقات رضا ازرضاخواسته بودم شاید بگذارد که غلامش بشوم همه گفتندمحال است ولی دلخوشم من به محالات رضا اقا چقدر دلم میخواد فقط یه دقیقه فقط کافیه یه دقیقه بتونم توی حرمت غلامی بکنم 🥺💔 چی میشد که منم میتونستم بشم یکی از خادمای حرم قشنگت💔 یا ضامن آهو؛ من یقین دارم دستان تو تنها سهم آهو نیست … میشه یه دستی هم به سر ما بکشی و شفامون بدی🥺 آقا دلم میخواد بتونم توی حرمت خودم قدم بزنم .خودت کمک میکنی .مگر نه؟💔 حامد: حسابی همه خالی شدیم .چقدر نیاز داشتم به همچین خلوتی . خلوتی که شنوای حرفام فقط خدا و آقا امام رضا باشه .دعا کردم . از آقا خواستم کمک کنه تا داداشم بتونه بازم راه بره . آقای‌امام‌رضا (ع)... یه‌دعایی‌هم‌برای‌مابیچاره‌ها‌میکنی..؟ آخه‌شنیدم‌خیلی‌مهربونی‌ روسیاهارو از در خونه ات نمیرونی💔 خودت خوب میدونی تنها ارزوم دیدن حال خوب داداشم و راه رفتنش هست .پس میسپارم به خودت .هوام رو داشته باش آقا جانم🥺 پ.ن.یک پنجره فولاد دلم تنگ تو آقاست  ای کاش زِ زُوّار خراسانِ تو بودم🥲💔 https://eitaa.com/romanFms
@Mahdis_1388_00 ایدی نویسنده جهت تبادل و ارسال نظرات ❤️ منتظر نظرات زیباتون هستم🥺❤️