هدایت شده از کانال زوج خوشبخت و تربیت فرزند❤
#درددلاعضا
#صبرجمیل_بانویموفق
کانال زوج خوشبخت و تربیت فرزند🌷
https://eitaa.com/joinchat/4178051217Cfdf20f5eae
۲۰ سالم بود که همزمان هم دانشگاه دولتی قبول شدم و هم آزاد. بابام خیلی لوسم کره بود و من عزیز دردونش بودم. با اینکه میتونستم بهترین رشته توی شهر خودمون و دانشگاه دولتی برم،
برای اینکه حرص فامیلو دربیارم آزاد رو قبول کردم، اون هم یک شهر دور از خانوادهم.
تو دوران دانشگاه به خاطر دوستای خوبی که داشتمخیلی تغییر کردم. برای حجاب، چادررو انتخاب کردم. اوایل از خانودهم پنهان میکردم ولی یکم که گذشت جلوی همه چادر میپوشیدم.
شخصیت مرد ستیزی داشتم و از مرد ها خوشم نمیاومد.
تا یه روز دوستم، یکی رو بهم معرفی کرد. دلمنمیخواست ازدواج کنم ولی اون خیلی اصرار داشت. بالاخره موفق شد تا کاری کنه که با هم حرف بزنیم.نسبت بهش بی میل بودم و وسط حرفش بلند شدم و پیش دوستم و شوهرش که با فاصله از ما ایستاده بودن رفتم.
دوستم متوجه شد و گفت دیگه درحضور ما حرف بزنید. اما نامردی کرد و به بهانهی خرید لواشک ما رو تنها گذاشت. یک ساعت توی یه آلاچیق روبروی دریا نشستیم. اون به من نگاه میکرد و من به دریا... انقدر ساکت بودیم که اطرافیا هم متوجه شدن. پسری که از کنارمون رد شد بهش گفت تو بلد نیستی به حرف بیاریش بدش من بلدم. اونم غیرتی شد و بلند شد که دعوا کنه،اما دوستم و شوهرش رسیدن و نذاشتن. جواب من نه بود ولی دوستم بی خیال نشد. رفت با مادرم صحبت کرد. به خاطر تنبیه های شدیدی که از طرف مادرم میشدم با اینکه سنم بالا بود ولی ازش میترسیدم. وقتی مادرم گفت باید باهاش ادواج کنم وگرنه هر کور و کچلی بیاد مجبور به ازدواج میکنه، نتونستم بگم نه و قبول کردم. اومدن خاستگاری، اما فقط با خواهر و دامادشون... پدرم مخالفت کرد و به من گفت اگر با این ازدواج کنی از ارث محرومت میکنم. اما من از ترس مادرم نتونستم جواب منفی بدم...
#ادامهدارد...
#بهخدااعتمادکن
#درددلاعضا
#صبرجمیل_بانویموفق
ته دلمم ازش خوشم اومده بود. اینکه توی آلاچیق عاشقانه نگاهم میکرد و بعد هم غیرتی شدنش یکم قلقلکم میداد.
با تمام فشار ها با هم ازدواج کردیم. قرار شد با پدر و مادرش یکجا زندگی کنیم خانوادهش خیلی دوستم داشتن و منو باعث افتخار خودشون میدونستن. شوهرم هر جا میرفت ازم تعریف میکرد. اما با ما فرق داشتن روزی که پدرشون مُرد تو جمع گریه میکردن میاومدن تو اتاق از اشتباهات مردم میخندیدن و دوباره توی جمع گریه میکردن. من چون توی خانوادهی مقررارتی زندگی کرده بودم برامجای تعجب داشت.
گذشت تا خانوادهی همسرم گفتن باید بچه دار شم. هنوز درسم تموم نشده بود شوهرم مخالف بود ولی من اصرار کردم.به محض باردار شدنم رفتارشوهرم تغییر کرد
کمکم صدای خانوده ش هم دراومد گفتن چون تو خرجی خونه کمک نمیکنید باید از اینجا برید. شوهرمم که از بارداریم ناراحت بود بیشتر مواقع باهام قهر بود. هشت ماهه باردار بودم و برای اینکه از شر بچه راحت بشه بی خودی چیزی رو بهونه کرد و شروع کرد به کتک زدن من. قصدش سقط بچه بود ولی خدا رو شکر هیچی نشد و دخترم صحیح و سالم به دنیا اومد...
قبل زایمان با کمک استادم و فشار خودم به شوهرم. با پس اندازی که داشتم گفتم خونه بخریم تا از خونهی مادرش بریم. پولمون کم بود و گفت یکمم از پدرت قرض بگیر بهش پس میدم.
پولو جور کردمو دادم بهش. خودم مشغول درس خوندن بودم و دلمنمیخواست چیزی حواسمو پرت کنه.
شوهرم نامردی رو به اوج رسوند و با پول من خونه رو زد به نام خودش. بعد ها هر چی گفتم پول پدرمو پس بده قبول نکرد و هر بار بهونه اورد.
بعد اون اذیت هاش کم نشد.خونه رو داد اجاره تا قسط هاش رو از اجارش بدیم. بازم از اقساط میموند که شوهرمحتی یک ریال هم نداد. برای اینکه هم قسط بدم هم خرج خودمو دخترمو دربیارم میرفتم خونه ها نظافت میکردم. اگر از پدرممیخواستم بهم کمکمیکرد ولی به خاطر پول خونه روم نمیشد بهش بگم.
شوهرم دوست نداشت از خونهی مادرش بلند شه و بالاخره بعد سه سال با همکاری خودم مادرشوهرم اثاثمون رو ریخت بیرون.
توی خونمون خیلی کم و کسر داشتین اما همین که مستقل بودیم برای من کافی بود.
هفت سال گذشت و من بی منت و با تکیه به خودم زندگیم رو گذروندم...
#ادامهدارد...
#بهخدااعتمادکن
#درددلاعضا
#صبرجمیل_بانویموفق
دیگه خیلی خسته شده بودم چون علاوه بر اذیت کردناش وحقه بازیاش توجامعه هم طوری رفتار میکرد که خجالت میکشیدم اصلا غرور نداشت جلو هرکس وناکسی دست دراز میکرد وباروحیه ی من ساز گار نبود تصمیم گرفتن طلاق بگیرم .همه ی برنامه هام وریخته بودم ومصمم بودم به هرقیمتی شده جدا بشم یک روز قبل اینکه حرکت کنم اول صبح بهم زنگ زدن گفتن که پدرم حالش بد شده وباید برم پیشش هرچی زنگ زدم پدرم جواب نداد به هرکی ام زنگ میزدم بی پاسخ بود دستمم جایی بند نبود راه دور خیلی بد.تااینکه همون ساعت