eitaa logo
📚💠 رمانکده مذهبی (عُِاُِشُِقُِاُِنُِهُِ مُِذُِهُِبُِیُِ) 💠📚
4.8هزار دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
721 ویدیو
73 فایل
ھوﷻ 📩رمانهای عاشقانه ی مذهبی را❣️ با ما بخوانید. 💚 🔔 #رمان انلاین هم داریم روزی دو رمان ظهر #روژان فصل ٣ و شب #فالی‌دراغوش‌فرشته در خدمتتونیم. 🌸کپی رمانها بدون اجازه ادمین جایز نیست وپیگرد دارد 🚫 🆔 @Ad_noor1 👈 تبلیغات و ارتباط
مشاهده در ایتا
دانلود
📚💠 رمانکده مذهبی (عُِاُِشُِقُِاُِنُِهُِ مُِذُِهُِبُِیُِ) 💠📚
📖 #رمان_جان_شیعه_جان_اهل_سنت 🖋 قسمت دویست و شصت و چهارم چقدر آغوشش بوی مادرم را می‌داد و حرارت نف
📖 🖋 قسمت دویست و شصت و پنجم نسیم خنکی به صورتم دست می‌کشید و باز دلم نمی‌آمد از این خواب شیرین صبحگاهی دل بکنم، ولی انگار آفتاب هم می‌خواست بیدارم کند تا ببینم چه روز زیبایی آغاز شده که پیوسته پلک‌هایم را نوازش می‌داد تا سرانجام با ترانه خوش آهنگ پرندگان، چشمانم را گشودم. میان اتاق خواب بزرگ و دلبازی و در بستر نرم و سپیدی که دیشب حاج خانم برای من و مجید تدارک دیده بود، دراز کشیده و احساس خوب یک خواب راحت را خمیازه می‌کشیدم. دستی به چشمان خواب‌آلوده‌ام کشیدم و سرم را روی بالشت چرخاندم که دیدم جای مجید خالی مانده و در اتاق همچنان بسته است. روی تشک نشستم و گوشه پرده پنجره بزرگ و قدی اتاق را کنار زدم، شاید مجید در حیاط باشد و چه منظره دل انگیزی پیش چشمانم نمایان شد! حالا در روشنی روز و درخشش طلایی آفتاب، زیباییِ دل‌انگیز حیاط این خانه بیشتر خودنمایی می‌کرد. باغچه میان حیاط با سلیقه کَرت‌بندی شده و در هر قسمت، سبزی مخصوصی کاشته بودند. از همان پشت پنجره با نگاه مشتاقم از ایوان پایین رفتم و پای نخل‌های کوتاهی که به ترتیب دور حیاط صف کشیده بودند، چرخی زدم، ولی خبری از مجید نبود. روانداز سبکی را که از خنکای فن‌کوئل روی خودم کشیده بودم، کنار زدم و خواستم از جایم بلند شوم که کسی آهسته به در زد و با مهربانی صدایم کرد: «الهه خانم! بیداری دخترم؟» صدای حاج خانم بود که بلافاصله بلند شدم و در را باز کردم. با سینی بزرگی که در دستش بود، برایم صبحانه آورده و با مهربانی آغاز کرد: «ببخشید بیدارت کردم!» سپس قدم به اتاق گذاشت و با لحنی مادرانه ادامه داد: «الان خسته‌ای، همش می‌خوابی. ولی بدنت ضعف می‌کنه. یه چیزی بخور، دوباره استراحت کن!» و من پیش از آنکه از صبحانه لذیذش نوش جان کنم، از طعم شیرین کلامش لذت بُردم و دوباره روی تشک نشستم تا باز هم برایم مادری کند. مقابلم روی زمین نشست و سینی را برایم روی تشک گذاشت. در یک طرف سینی کاسه بلوری از کاچی مخصوص پُر کرده و در بشقاب کوچکی تخم‌مرغ آب‌پَز برایم آورده بود. بوی نان تازه و رنگ هوس‌انگیز شربت آلبالو هم حسابی اشتهایم را تحریک کرده بود که لبخندی زدم و از تهِ دل تشکر کردم: «دست شما درد نکنه حاج خانم!» کاسه کاچی را به سمتم هُل داد و با صمیمیتی سرشار از محبت تعارفم کرد: «بخور مادرجون! بخور نوش جونت!» و برای اینکه با خیالی راحت مشغول خوردن شوم، به بهانه کاری از جایش بلند شد و گفت: «ما صبحونه خوردیم، تو بخور عزیزم! من میرم، راحت باش!» ولی دلم پیش مجید بود که نگاهش کردم و پرسیدم: «شما می‌دونید همسرم کجا رفته؟» از لحن عاشقانه و نگرانم، صورتش به لبخندی شیرین گشوده شد و پاسخ داد: «نگران نباش مادر جون! صبح زود با آسید احمد رفتن اسباب بیارن.» سپس به آرامی خندید و گفت: «اتفاقاً اونم خیلی نگرانت بود! کلی سفارش تو رو کرد، بعد دلش راضی شد بره!» http://eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1 🚫 👇👇👇 @repelay
📖 🖋 قسمت دویست و شصت و ششم از پریشانی قلب عاشق مجید خبر داشتم، ولی از حاج خانم خجالت کشیدم که سرم را پایین انداختم و خدا می‌داند به همین جدایی کوتاه، چقدر دلم برای مجیدم تنگ شده و دوباره بی‌تاب دیدنش شده بودم. صبحانه‌ام که تمام شد، با رمقی که حالا پس از روزها با خوردن کاچی گرم و شربت شیرین به بدنم بازگشته بود، از جا بلند شدم و سینی خالی را به آشپزخانه بُردم که حاج خانم ناراحت شد و با مهربانی اعتراض کرد: «تو چرا با این حالت بلند شدی دخترم؟ خودم می‌اومدم!» سینی را روی کابینت گذاشتم و با شیرین‌زبانی پاسخ دادم: «حالم خوبه حاج خانم!» دستم را گرفت و وادارم کرد تا روی صندلی کنار آشپزخانه بنشینم و خودش مقابلم ایستاد تا نصیحتم کند: «مادرجون! تازه یه هفته‌اس زایمان کردی! باید خوب استراحت کنی! بیخودی هم نباید سبک سنگین کنی!» سپس خم شد، رویم را بوسید و با لحنی مهربانتر ادامه داد: «تو هم مثل دخترم می‌مونی، نمی‌خواد به من بگی حاج خانم! دخترم بهم میگه مامان خدیجه! تو هم اگه دوست داری مامان خدیجه صِدام کن!» و من در این مدت به قدری بی‌مِهری دیده بودم که از این محبت بی‌منت، پرده چشمم پاره شد و قطره اشکی روی گونه‌ام غلطید و نمی‌خواستم به روی خودم بیاورم که اشکم را پاک کردم و در عوض، من هم لبخندی دخترانه تقدیمش کردم، ولی باز هم نمی خواست در زندگی‌ام کنجکاوی کند که نپرسید چرا گریه می‌کنم و چرا با اینکه اهل بندرم، در این شهر غریبم و برای اینکه حال و هوایم را عوض کند، همچنانکه مشغول کارهای آشپزخانه بود، برایم از هر دری حرف می‌زد تا سرگرمم کند که صدای زنگ در بلند شد. مجید بود که با کامیون وسایل آمده و به کمک آسید احمد و دو کارگر، اسباب زندگی‌مان را داخل حیاط می‌گذاشت. هنوز هم نمی‌توانستم باور کنم کابوس در به دری و آوارگی‌مان تمام شده و در چنین خانه بزرگ و زیبایی و کنار خانواده‌ای به این مهربانی، بار دیگر به آرامش رسیده‌ایم. آسید احمد، عبا را از تنش درآورده، عمامه را از سرش برداشته و برای کمک به مجید آستین‌ها را بالا زده بود که مجید هنوز با هر قدمی که بر‌می‌داشت، نفسش بند آمده و همه صورتش از درد پُر می‌شد. با یک دست هم نمی‌توانست باری بردارد و خجالت می‌کشید خودش را کنار بکشد که با همان دست چپش هر کاری می‌توانست، انجام می‌داد. می‌دانستم هزینه کرایه کامیون و کارگر را هم نداشته و همین را هم مدیون آسید احمد بودیم. من به خانه خودمان رفته بودم، به توصیه مامان خدیجه کنار اتاق خالی نشسته و دست به سیاه و سفید نمی‌زدم. حالا زینب‌سادات هم به کمک مادرش آمده و با هم موکت‌ها را جارو می‌کشیدند تا خانه آماده چیدن وسایل جدیدش شود. خوشحال بودم که عروس آسید احمد پرده‌هایش را باز نکرده و نیازی به خریدن پرده جدید و صرف هزینه سنگین دیگری نبود. مجید و آسید احمد بسته‌بندی وسایل را در حیاط باز می‌کردند و به کمک کارگرها به داخل ساختمان می‌آوردند و با راهنمایی‌های مامان خدیجه هر یک را جایی می‌گذاشتند تا سرِ فرصت به سلیقه خودم خانه را مرتب کنم. http://eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1 🚫 👇👇👇 @repelay
📖 🖋 قسمت دویست و شصت و هفتم همه لباس عزای امام کاظم (علیه‌السلام) را به تن کرده و مجید هم فرصت کرده بود تا لباسش را عوض کرده و پیراهن مشکی بپوشد و همین هیبت عزادارش کافی بود تا به خاطر بیاورم سال گذشته درست در چنین روزی، بین من و مجید چه گذشت؛ سال گذشته در شبی مثل دیشب، مجید شیفت شب بود و من سخت هوایی هدایتش به مذهب اهل تسنن شده بودم که نقشه‌ای زنانه به سرم زد تا فردا صبح که به خانه باز می‌گردد، با برپایی یک جشن عاشقانه، دلش را نرم کنم بلکه از سرِ محبت، حرف‌هایم را بپذیرد و قدمی هم که شده به سمت مذهب اهل سنت بردارد. چند شاخه گل رُز خریدم، کیک پختم، شربت به‌لیمو تهیه کردم، میزی شاعرانه چیدم و چقدر حرف برای گفتن آماده کرده بودم و او به عشق امام کاظم (علیه‌السلام) چنان غرق دریای ماتم شهادتش شده بود که هیچ کدام را ندید و در عوض دلش شکست که صبح شهادت امامش، خانه‌اش محفل شادی شده و من چقدر در هم شکستم! من اگرچه از اهل سنت بودم، اما روز شهادت فرزند پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) برایم روز شادی نبود و بی‌خبر از همه جا، بساط جشنی دو نفره به پا کرده بودم و چه ساده نقشه‌هایم نقش بر آب شده بود که تمام عقده‌هایم را با داد و فریاد و گریه بر سرِ مجید مهربانم خالی می‌کردم. آن روز تا شب چقدر با دلش جنگیدم که تبعیت از اولیای خدا، تنها با پیروی از رفتار آنها تجلی پیدا می‌کند و سیاه پوشیدن و عزاداری کردن چه ارزشی دارد و او در برابر خطابه‌هایم، هیچ نمی‌گفت و شاید هم نمی‌توانست عطش عشق شیعه را برایم شرح دهد که من هنوز هم معنای اینهمه دلبستگی را نمی‌فهمیدم، ولی او اجر عاشقی‌اش را از کفِ با کرامت معشوقش گرفته بود که درست در چنین روزی، کشتی متلاطم زندگی‌مان از دریای طوفانی مصیبت به ساحل آرامش رسید و به آبروی همان امامی که سال گذشته به حرمت عزایش، جشن خانه‌مان به هم خورد، امسال در اوج ارزش و احترام به چنین خانه زیبایی رسیدیم که مجید در مسجد، خدا را به نام موسی‌بن‌جعفر (علیه‌السلام) قسم می‌داده و من در کنج تاریکی و تنهایی مسافرخانه، خدا را از اعماق جانم صدا زده بودم تا سرانجام اینچنین باب اجابتی به رویمان گشوده شد. کار چیدن وسایل خانه تا بعد از ظهر طول کشید و ما جز چند قوطی حبوبات و قند و نمک در اسباب‌مان چیزی نداشتیم که نهار هم میهمان سفره با برکت مامان خدیجه بودیم و دیگر چیزی به غروب نمانده بود که به خانه خودمان آمدیم. http://eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1 🚫 👇👇👇 @repelay
هدایت شده از ♥💍 رَّمَّانهای عاشقانه_ مذهبی💍 ♥
#آقامونه •<❣>•آن کس کہ تو را دارد •<😋>• از عیش چہ کم دارد •<👁>•وان کس کہ تو را بیند •<🌙>• اے ماه چہ غم دارد ... #مولوے #مقامــ_معظمــ_دلبـــرے😍 @romankademazhabi ❤️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❄️❄️❄️ ❄️❄️ ﴾﷽﴿ ❄️ 💠 🍂 💠 ۷۸ متعجب بہ یاسین خیرہ میشوم. پدرم سریع گوشے تلفن را از دستش میڪشد و جدے میگوید:بلہ؟! چند لحظہ میگذرد،دوبارہ بلندتر تڪرار میڪند:بلہ؟! تلفن را از گوشش جدا میڪند و رو بہ ما میگوید:قطع ڪرد! سپس نگاهش را بہ یاسین مے دوزد:ڪے بود؟! یاسین تند تند جواب میدهد:صداش آشنا بود،گفت خواهرت آیہ خونہ س ڪارش دارم،بعدشم خودش گفت هادے ام. هم زمان با گفتن جملہ ے آخر بہ سمتِ من مے دود و مقابلم مے ایستد. همانطور ڪہ پشت بہ من ڪردہ،با لحن نرم و صداے بغض آلود ادامہ میدهد:بابا بہ آبجے آیہ ربطے ندارہ! ڪاریش نداشتہ باش! همہ متعجب نگاهش میڪنیم. بغضش را رها میڪند و شمردہ شمردہ ڪلمہ اے ڪہ تا عمقِ جانم را مے سوزاند با هق هق اَدا میڪند:نَ...زَ...نِ...ش! دلم بیشتر از حقارت خودم براے روح و روان این طفلڪ میسوزد. مادرم لبش را میگزد و با چشم و ابرو بہ یاسین اشارہ میڪند. یاسین بہ سمت من برمیگردد،با اینڪہ نشستہ ام و او ایستادہ باز هم قدش بہ من نمے رسد. تیلہ هاے درشتِ اشڪ آلود چشمانش را بہ چشمانم مے دوزد:شاید تو و نورا و نساء و مریم چون بابا باهاتون بدہ ولے با من خوبہ زیاد منو دوس نداشتہ باشید اما من دوستون دارم! متحیر لب میزنم:ڪے گفتہ ما دوست نداریم؟! اشڪانش مے بارند،مثلِ باران بهارے! _خودم میفهمم! همہ تون باهم جورید زیاد دلتون نمیخواد من دور و برتون باشم! نورا سرش را پایین مے اندازد و لبش را بہ دندان میگیرد. دستِ ڪوچڪ مردانہ اش را روے گونہ ام میگذارد و نوازش میڪند. _ولے من دوستت دارم نمیذارم ڪسے اذیتت ڪنہ! نیم نگاہ دلخورے بہ پدرم مے اندازد و ادامہ میدهد:حتے بابا! پدرم با شدت آب دهانش را قورت میدهد،چیزے در چشمانش مے درخشد! چیزے ڪہ برایم مبهم است! یڪ ‌معناے دور دارد و یڪ معناے نزدیڪ! شرمسار است یا پشیمان؟! اما ظاهر همیشگے اش را حفظ میڪند،اخمانش را درهم میڪشد و تشر میزند:یاسین! بے ارادہ یاسین را در آغوشم میڪشم و لب هایم را روے ابریشم موهایش میگذارم. با انگشتان ڪوچڪش بہ پیراهنم چنگ میزند و چیزے نمیگوید. بارش اشڪانش را حس میڪنم،روے پیراهنم سُر میخورند و قلبم را پُر میڪنند. نمیخواهم در این شرایط بزرگ شود،روح و روانش بہ هم ریختہ. لب باز میڪنم براے صحبت ڪردن ڪہ صداے تلفن مانع میشود. پدرم با عجلہ گوشے را برمیدارد:بلہ؟! _سلام! _شُڪر! _تو زنگ زدہ بودے؟! انگار از چیزے ڪہ میشنود خوشش نمے آید ڪہ با حرص میگوید:براے؟! _خب میگفتے مادر زنگ‌ میزد! نزدیڪ دو دقیقہ سڪوت میڪند،ڪسے ڪہ پشت خط است را مورد خطاب قرار میدهد:باشہ! سریع بیا ببینم مالہ آیہ س یا نہ! نگاهے بہ من مے اندازد و ادامہ میدهد:فعلا! سپس تلفن را قطع میڪند. مادرم سریع مے پرسد:ڪے بود؟! پدرم همانطور ڪہ نگاهش را بہ دیوار دوختہ میگوید:هادے! زیر لب ادامہ میدهد:انگار میخواد بہ آیہ نزدیڪ بشہ! مادرم میگوید:وا! یعنے چے؟! پدرم بہ سمت ما مے آید و روے مبل مے نشنید:هیچے بابا! گفت یہ سنجاق سر تو راہ پلہ شون پیدا ڪردہ بہ خواهراش نشون دادہ گفتن مالہ اونا نیس،فڪر ڪردہ اون روز آیہ تو راہ پلہ افتادہ شاید مالہ آیہ س! بے ارادہ بہ موهایم دست میڪشم،دیشب سنجاق سر نداشتم! مادرم با لحن دلخور میگوید:سرِ یہ سنجاق باید خودش زنگ بزنہ بہ خونہ ے ما بخواد با دخترمون حرف بزنہ؟! میگفت مامانش زنگ بزنہ بپرسہ! سپس رو بہ من ادامہ میدهد:دیشب بہ موهات سنجاق زدہ بودے؟ آرام میگویم:نمیدونم! احساس میڪنم هادے میخواهد چیزے بگوید،این ها بهانہ است! پدرم زیر لب لا الہ الا اللهے میگوید:خانم منم همینو بهش گفتم گفت هول ڪردہ و ڪلے معذرت خواهے ڪرد،الان میاد جلو در سنجاق سرو بدہ اگہ مالہ آیہ بود ڪہ هیچ اگہ نبودم میگیم نیست دیگہ! یڪ تاے ابرویم را بالا میدهم:بابا جون از شما بعیدہ! ڪنجڪاو مے پرسد:چے؟! _همین ڪارا! همانطور ڪہ از روے مبل بلند میشوم ادامہ میدهم:توقع داشتم بگید بیارہ مغازہ بدہ بہ خودتون! دست پیش را میگیرد ڪہ پس نیوفتد:بخاطرہ یہ گیرہ ے انقدرے؟! سپس انگشت اشارہ و شصتش را نزدیڪ بہ هم میگیرد. وارد آشپزخانہ میشوم و لیوان را روے سینڪ ظرف شویے میگذارم. دوبارہ وارد پذیرایے میشوم،نگاهے بہ جمع مے اندازم:من میرم درس بخونم. مادرم فنجان چایے را از لبانش جدا میڪند:یہ ساعت دیگہ شامہ،حالا یہ ساعتم صبر ڪن! بہ چند قدمے اتاقم میرسم:یہ ساعتم یہ ساعتہ! درساے فردامو مرور میڪنم. دستے تڪان میدهم و وارد اتاق میشوم. این روزها دوست ندارم جایے جز اتاقم را ببینم! شاید دارم افسردگے میگیرم! بہ قول مادرم ولم ڪنند ناهار و شام را هم اینجا میخورم. بہ سمت ڪتابخانہ ے ڪوچڪم میروم و با نگاهم دنبال ڪتاب هاے فردا میگردم. تاریخ شناسے و دینے را بیرون میڪشم،همانطور ڪہ مقابل ڪتابخانہ نشستہ ام بہ فڪر فرو میروم. ... نویسنده این متن👆🏻: 👉🏻 http://eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
❄️❄️❄️ ❄️❄️ ﴾﷽﴿ ❄️ 💠 🍂 💠 ۷۹ هادے چرا دروغ گفتہ؟! میخواهد بہ من چہ بگوید؟! مثلا مثلِ رمان ها بے مقدمہ بگوید:"بیا ازدواج سورے ڪنیم! بعد یہ مدت هرڪے میرہ دنبال زندگے خودش،من بہ نازے جونم میرسم توام بہ دانشگات!" با تصور قیافہ ے هادے و گفتن این چرندیات غش غش میخندم. لابد بعدش هم ڪشتہ مردہ ے هم میشویم،خندہ ام شدت میگیرد،روے زمین دراز میڪشم و با خندہ میگویم:آخ خدا! روحم شاد شد! از تصور این طنز جالب خوشم مے آید،صحنہ هاے بعدے ازدواج سورے مان را پشت سر هم ردیف میڪنم! دست راستم را زیر سرم میگذارم و نگاهم را بہ سقف مے دوزم. صحنہ ے اول:براے آزمایش خون بہ آزمایشگاہ میرویم سُرنگ را ندیدہ فشارم میرود روے صفر و هادے بدو بدو برایم شیرڪاڪائو و یڪ مغازہ ے شیرینے فروشے مے آورد! بعد هم با اینڪہ حسے بہ من ندارد ڪلے قربان صدقہ ام میرود و با پرستار دعوا میڪند! با انگشت اشارہ روے سقف ضرب در میڪشم و میگویم:این صحنہ حذف! من از سُرنگ نمے ترسم،فشارمم نُرمالہ! صحنہ ے دوم:براے خرید عقد... صداے زنگ آیفون حواسم را پرت میڪند،زیر لب غر میزنم:اے بابا خوش بودیما! نفسے میڪشم و صاف مے نشینم،ڪتاب تاریخم را باز میڪنم. صداها مانع درس خواندنم میشود. _مصطفے ڪیہ؟! _هادے! بے اختیار اخم میڪنم. سرم را در ڪتاب فرو میڪنم،موهایم جلوے چشمانم را میگیرد. روے موهایم فوتے میڪنم و ڪتاب را میبندم. احساسے قلقلڪم میدهد ڪہ ببینم هادے چہ میگوید،بہ خودم تشر میزنم:آیہ خانم فوضول شدیا! سرفہ اے میڪنم و محڪم سر جایم مے نشینم،با حرص موهایم را پشت گوشم مے اندازم. زیر لب شروع میڪنم بہ خواندن متن ڪتاب اما چیزے نمیفهمم! حواسم جاے دیگریست! صداهاے ضعیفے از حیاط بہ گوش میرسد،متن را با صداے بلندترے میخوانم. چند دقیقہ بعد مادرم صدایم میزند:آیہ جان! زیر لب میگویم:هادے ام جلو در نبود میگفتے آیہ جان؟! بلند جواب میدهم:بلہ مامان؟ _یہ لحظہ بیا! ڪتاب را میبندم و روے زمین میگذارم،همانطور ڪہ بہ سمت در قدم برمیدارم میپرسم:با حجاب بیام؟! _نہ عزیزم! در را باز میڪنم و سرم را از لاے در بیرون میبرم:بلہ؟! مادرم ناراضے لب میزند:روسرے و چادر سر ڪن برو جلو در ببین بابات چے میگہ! ابروهایم را بالا میدهم:یعنے جلوے آقاے عسگرے؟! _اوهوم! _از بابا بعیدہ ها! قشنگ میخواد منو بہ این پسرہ قالب ڪنہ! مادرم با حرص لب هایش را روے هم فشار میدهد:خب! زبونتو دو دیقہ تو دهنت نگہ دار! لبخند شیطنت آمیزے روے لب هایم مے نشانم:چشم فقط دو دیقہ! از الان شروع شد. صدایش در مے آید:از دست شما آخر سڪتہ میڪنم! با خندہ در را میبندم،بے حوصلہ موهایم را دم اسبے میبندم. شالم را روے سرم مے اندازم. _آیہ بابات صدا میڪنہ،دارے براے عروسے آمادہ میشے؟! چادرم را هم سر میڪنم،همانطور ڪہ ڪامل رو میگیرم وارد پذیرایے میشوم. _چقد هولید آخہ! آرام و باوقار بہ سمت حیاط قدم برمیدارم،نزدیڪ در ورودے ڪہ میرسم پدرم و هادے را میبینم. سر بہ زیر جلوے در ایستادہ،ڪاپشن مشڪے اش گرم بہ نظر میرسد اما دستانش را داخل جیب هایش فرو ڪردہ و ڪمے بدنش مے لرزد! تنها چیزے ڪہ از صورتش میبینم چشمانِ سردرگمش است ڪہ بہ زمین دوختہ. سرفہ اے میڪنم و آرام میگویم:سلام! همین ڪہ صدایم را مے شنود سرش را بلند میڪند و یڪ لحظہ بہ صورتم چشم مے دوزد! فقط یڪ لحظہ! گونہ هاے صورتے اش سرخ میشوند! آرام جواب میدهد:سلام! بہ سمتشان میروم،سرفہ اے میڪنم و میگویم:میشہ گلِ سرو ببینم؟ لرزش بدنش بیشتر میشود. پرت ترین جملہ را مے پراند:هوا سردہ ها! دروغ گفتن بلد نیست! چہ بد هم هول ڪردہ! پدرم هم تایید میڪند:آرہ اما ڪو بارندگے؟! بہ پدرم اشارہ میڪنم سریع تر! جدے میگوید:هادے اون گیرہ رو میدے؟! سرش را تڪان میدهد و داخل جیب راستش را میگردد،چند لحظہ بعد ڪف دستش را بہ سمتم دراز میڪند. سنجاق سر سادہ ے نقرہ اے رنگے ڪہ تنها دو ردیف نگین آبے دارد ڪفِ دستش مے درخشد. لبم را میگزم تا نخندم آدم ڪور هم میفهمد این سنجاق سر را همین الان خریدہ! خجول میگوید:مالہ شماس؟! ... نویسنده این متن👆🏻: 👉🏻 💠 http://eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1 👇👇👇 @repelay ❄️ ❄️❄️ ❄️❄️❄️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚💠 رمانکده مذهبی (عُِاُِشُِقُِاُِنُِهُِ مُِذُِهُِبُِیُِ) 💠📚
📖 #رمان_جان_شیعه_جان_اهل_سنت 🖋 قسمت دویست و شصت و هفتم همه لباس عزای امام کاظم (علیه‌السلام) را به
📖 🖋 قسمت دویست و شصت و هشتم حتی به خواب هم نمی‌دیدم که بدون هیچ پول پیش و اجاره‌ای و تا هر وقت که بخواهیم، چنین خانه دلباز و زیبایی نصیبمان شود و پروردگارمان در برابر اینهمه مصیبت، با چه معجزه شیرینی وجودمان را غرق شادی کرده بود. با اینکه بیشتر کارها را خود آسید احمد انجام داده بود، همین چند ساعت سرِ پا ایستادن، مجید را حسابی خسته کرده بود که دوباره رنگ از صورتش پریده و نفس نفس می‌زد. برایش لیوانی آب آوردم و همانطور که کنارش می‌نشستم، با شیرین زبانی تشکر کردم: «دستت درد نکنه مجید! خیلی قشنگ شده!» لیوان آب را از دستم گرفت، در برابر لحن شیرینم لبخندی زد و به کلامی شیرین‌تر جواب داد: «من که کاری نکردم الهه جان! دست تو درد نکنه که همه جوره با من ساختی! به خدا خیلی ازت خجالت می‌کشیدم!» و نمی‌دانم دریای دلش به چه هوایی موج زد که نگاهش پیش چشمانم شکست، گلویش از بغضی مردانه پُر شد و با لحنی لبریز شرمندگی ادامه داد: «هنوزم ازت خجالت می‌کشم! خیلی اذیت شدی الهه!» و من ناراحت خودم نبودم و هنوز حسرت حضور حوریه را می‌خوردم و داغدار دخترم بودم که چشمانم در دریای اشک فرو رفت. مجید هم می‌دانست دلم از چه داغی می‌سوزد که خجالت‌زده سرش را به زیر انداخت و من زیر لب زمزمه کردم: «ای کاش الان حوریه هنوز تکون می‌خورد! ای کاش هنوز پیشم بود...» و دیدم همانطور که صورتش را به سمت زمین گرفته، قطرات اشک از زیر چانه‌اش می‌چکد و نمی‌خواستم بیش از این جانش را آتش بزنم که دیگر چیزی نگفتم، ولی حالا دل عاشق او برای اینهمه بی‌قراری‌ام به تب و تاب افتاده بود که سرش را بالا آورد، سوختن جراحت پهلویش را به جان خرید و با همه دردی که رنگ از صورتش بُرده بود، به سمتم چرخید. دست راستش در اتصال آتل بود و دست چپش را نمی‌توانست از روی پهلویش جدا کند که با نرمی نگاه نمناکش، صورتم را نوازش می‌داد و عاشقانه زمزمه می‌کرد: «الهه جان! آروم باش عزیز دلم!» و شاید سوز گریه‌های مظلومانه‌ام بیش از سوختن پارگی پهلویش، دلش را آتش می‌زد که زخمش را رها کرد تا دستش را از قطرات اشکم پُر کند و به پای اینهمه دلشکستگی‌ام به التماس افتاده بود: «فدات بشم! ای کاش می‌دونستم چی کار کنم تا آروم شی...» و من می‌دیدم نگاه مردانه‌اش به طپش افتاده و سرانگشتانش روی گونه‌ام می‌لرزد که عاشقانه شهادت دادم: «من آرومم! همین که تو کنارمی، آرومم می‌کنه...» و نتوانستم جمله‌ام را تمام کنم که کسی به در زد. مجید اشک‌هایش را پاک کرد و برای باز کردن در از جا بلند شد که صدای «یا الله!» آسید احمد مرا هم از جا بلند کرد. با عجله چادرم را سر کردم و آسید احمد با تعارف مجید وارد خانه شد. http://eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1 🚫 👇👇👇 @repelay
📖 🖋 قسمت دویست و شصت و نهم نگاهی به دور و برش کرد و همچنانکه روی مبل می‌نشست، خندید و گفت: «ماشاءالله! چقدر خونه‌تون قشنگه!» و هر بار به بهانه‌ای بر لفظ «خونه‌تون!» تأکید می‌کرد تا خیالمان از هر جهت راحت باشد. من و مجید گرچه به یاد تلخی و سختی اینهمه مصیبت همچنان غمزده بودیم، اما می‌خواستیم به روی خودمان نیاوریم و با خوشرویی تشکر می‌کردیم که سرش را پایین انداخت و با صدایی آهسته پاسخ داد: «ببینید بچه‌ها! من دیشب هم بهتون گفتم، اینجا مال شماس! من که بهتون ندادم، هدیه موسی‌بی‌جعفر (علیه‌السلام)! پس از من تشکر نکنید! این دو تا خونه هیچ وقت اجاره‌ای و پولی نبوده! تو خونواده دست به دست می‌چرخیده، تا دیروز دست اون پسرم بود، از امروز دست شماس!» سپس به صورت مجید نگاه کرد و با حالتی پدرانه گفت: «پسرم! من همون دیشب به یه نظر که تو رو دیدم، فهمیدم اهل کار و زندگی هستی! خودتم که گفتی تو پالایشگاه کار می‌کردی، ولی فعلاً که با این وضعیت نمی‌تونی برگردی سر کارِت...» نمی‌دانستم چه می‌خواهد بگوید و می‌دیدم مجید هم منتظر نگاهش می‌کند که لبخندی زد و با مهربانی ادامه داد: «البته کارهای سبک‌تری هم هست که خیلی اذیتت نکنه، ولی اینجور که من می‌بینم باید فعلاً تو خونه استراحت کنی تا ان شاء‌الله بهتر شی!» سپس نگاهش را به زمین انداخت و همچنانکه به محاسن سپید و انبوهش دست می‌کشید، با ناراحتی زمزمه کرد: «من خودم یه مَردم! می‌دونم برای یه مرد هیچی سخت‌تر از این نیس که مجبور بشه تو خونه بشینه! ولی توکل‌تون به خدا باشه! بلاخره خدا بنده‌هاش رو به هر وسیله‌ای آزمایش می‌کنه!» از جدیت کلامش، قلبم به تپش افتاده و احساس می‌کردم مجید هم کمی مضطرب شده که دستش را به زیر عبایش بُرد، پاکتی از جیب پیراهنش درآورد، مقابل مجید روی میز گذاشت و فرصت نداد مجید حرفی بزند که به شوخی تَشر زد: «هیچی نگو! فقط اینو فعلاً داشته باش! هر وقت هم چیزی خواستی به خودم بگو!» زبان من و مجید بند آمده و نمی‌دانستیم چه پاسخی بدهیم که با گفتن «یا مولا علی!» از جایش بلند شد و دیگر نمی‌خواست بیش از این خجالت بکشیم که به سمت در رفت. من و مجید مثل اینکه از خواب پریده باشیم، تازه به خودمان آمدیم و سراسیمه از جا بلند شدیم. مجید به دنبالش رفت و در پاشنه در، دستش را گرفت: «حاج آقا! این چه کاریه؟» که با دست سرِ شانه مجید زد و با اخمی شیرین توبیخش کرد: «بازم که گفتی حاج آقا! به من بگو بابا!» و به سرعت از در بیرون رفت و همانطور که دستش را به چهار چوب گرفته بود تا دمپایی‌اش را بپوشد، سرش را به سمت من چرخاند و با مهربانی صدایم زد: «دخترم! داشت یادم می‌رفت! حاج خانم واسه شام براتون قلیه ماهی تدارک دیده! فراموش نشه که قلیه ماهی‌های مامان خدیجه خوردن داره!» و وارد ایوان شد و به سمت خانه خودشان رفت. مجید در را بست و من با عجله پاکت را برداشتم و به سرعت درش را باز کردم. یک میلیون پول نقد که نگاه من و مجید را به خودش خیره کرد و با اینکه آسید احمد آنجا نبود، ولی هر دو غرق شرم و خجالت شدیم و مجید چقدر ناراحت شد. هر چند این بسته، نهایت لطف آسید احمد و نیاز ضروری زندگی‌مان بود، ولی مجید مردِ کار بود و از اینکه اینچنین مورد مرحمت قرار بگیرد، غرور مردانه‌اش می‌شکست و من بیش از او خجالت می‌کشیدم که می‌دانستم رفتار بی‌رحمانه پدر خودم ما را اینچنین محتاج کمک دیگران کرده و شوهر غیرتمندم را عذاب می‌دهد. http://eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1 🚫 👇👇👇 @repelay
📖 🖋 قسمت دویست و هفتادم نماز مغرب را خواندیم و مهیای رفتن به خانه آسید احمد می‌شدیم که زنگ موبایلم به صدا در آمد. عبدالله بود و لابد حالا بعد از گذشت یک روز از زخم زبان‌هایی که به جانمان زده بود، تماس گرفته بود تا دلجویی کند و خبر نداشت پروردگارمان چنان عنایتی به ما کرده که دیگر به دلجویی احدی نیاز نداریم. مجید گوشی را به دستم داد و نمی‌خواست با عبدالله حرف بزند که به بهانه‌ای به اتاق رفت. گوشی را وصل کردم و با صدایی گرفته جواب دادم: «بله؟» که با دل نگرانی سؤال کرد: «شماها کجایید؟ اومدم مسافرخونه، مسئولش گفت دیشب رفتید. الان کجایی؟» و من هنوز از دستش دلگیر بودم که با دلخوری طعنه زدم: «تو که دیشب حرفت رو زدی! مگه نگفتی هر چی سرمون میاد، چوب خداست؟!!! پس دیگه چی کار داری؟» صدایش در بغض نشست و با پشیمانی پاسخ داد: «الهه جان! من دیشب قاطی کردم! وقتی تو رو تو اون وضعیت دیدم آتیش گرفتم! جیگرم برات سوخت...» و دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم که با صدایی بلند اعتراض کردم: «دلت برای مجید نسوخت؟ گناه مجید چی بود که باهاش اونطوری حرف زدی؟ بابا و بقیه کم بهش طعنه زدن، حالا نوبت تو شده که زجرش بدی؟» که مجید از اتاق بیرون آمد و طوری که صدایش به گوش عبدالله نرسد، اشاره کرد: «الهه جان! آروم باش!» و عبدالله از آنطرف التماسم می‌کرد: «الهه! ببخشید! من اشتباه کردم! به خدا نمی‌فهمیدم چی میگم! تو فقط بگو کجایید، من خودم میام با مجید صحبت می‌کنم! من خودم میام از دلش در میارم!» باز محبت خواهری‌ام به جوشش افتاده و دلم نمی‌آمد بیش از این توبیخش کنم و مجید هم مدام اشاره می‌کرد تا آرام باشم که عصبانیتم را فرو خوردم و با لحنی نرم‌تر پاسخ دادم: «نمی‌خواد بیای اینجا!» ولی دست بردار نبود و با بی‌تابی سؤال کرد: «آخه شما کجا رفتید؟ دیشب چی شد که از اینجا رفتید؟ اتفاقی افتاده؟» دلم نمی‌خواست برایش توضیح دهم دیشب چه معجزه‌ای برای من و مجید رخ داده که به زبان قابل گفتن نبود و تنها به یک جمله خیالش را راحت کردم: «دیشب خدا کمکون کرد تا یه جای خوب پیدا کنیم. الانم پیش یه حاج آقا و حاج خانمی هستیم که از پدر و مادر مهربونترن!» سر در نمی‌آورد چه می‌گویم و می‌دانستم آسید احمد و مامان خدیجه منتظرمان هستند که گفتم: «عبدالله! ما حالمون خوبه! جامون هم راحته! نگران نباش!» و به هر زبانی بود، سعی می‌کردم راضی‌اش کنم و راضی نمی‌شد که اصرار می‌کرد تا با مجید صحبت کند که خود مجید متوجه شد، گوشی را از دستم گرفت و با مهربانی پاسخ عبدالله را داد: «سلام عبدالله جان! نه، نگران نباش، چیزی نشده! همه چی رو به راهه! الهه خوبه، منم خوبم! حالا سرِ فرصت برات توضیح میدم! جریانش مفصله! تلفنی نمیشه!» و به نظرم عبدالله بابت دیشب عذرخواهی می‌کرد که به آرامی خندید و گفت: «نه بابا! بی‌خیال! من خودم همه نگرانیم به خاطر الهه بود، می‌فهمیدم تو هم نگران الهه‌ای! هنوزم تو برای من مثل برادری!» و لحظاتی مثل گذشته با هم گَپ زدند تا خیال عبدالله راحت شد و ارتباط را قطع کرد. ولی مجید همچنان گرفته بود و می‌دیدم از لحظه‌ای که آسید احمد بسته پول را برایش آورده، چقدر در خودش فرو رفته است، تا بعد از شام که در فرصتی آسید احمد را کناری کشید و آنقدر اصرار کرد تا آسید احمد پذیرفت این پول را بابت قرض به ما بدهد و به محض اینکه مجید توانست کار کند، همه را پس دهد تا بلاخره غیرت مردانه‌اش قدری قرار گرفت. آخر شب که به خانه خودمان بازگشتیم، آرامش عجیبی همه وجودمان را گرفته بود که پس از مدت‌ها می‌خواستیم سرمان را آسوده به بالشت بگذاریم که نه نوریه‌ای در خانه بود که هر لحظه از فتنه‌انگیزی‌های شیطانی‌اش در هول و هراس باشیم، نه پدری که از ترس اوقات تلخی‌هایش جرأت نکنیم تکانی بخوریم، نه تشویش تهیه پول پیش و بهای اجاره ماهیانه و نه اضطراب اسباب‌کشی که امشب می‌خواستیم در خانه‌ای که خدا به دست یکی از بندگانش بی‌هیچ منتی به ما بخشیده بود، به استقبال خوابی عمیق و شیرین برویم که با ذکر «بسم الله الرحمن الرحیم» چشم‌هایمان را بسته و با خیالی خوش خوابیدیم. http://eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1 🚫 👇👇👇 @repelay
🔸شب جمعه است... 🔹همه سرها پایین، 🔸دستها بر سینه، 🔹همه تعظیم کنید، 🔸مادری محض زیارت! 🔹دست به پهلو گرفته به دیدار پسر می آید...😢 السلام علیک یا بنت رسول الله @romankademazhabi ❤️