وقتی جنگ شروع شد، هیچکس فکر اینجاش رو نمیکرد.
همه میگفتن تا زمستون جمع میشه، نشد. گفتن قبل از ماه رمضان جمع میشه، نشد. گفتن عید بیاد ان شاءالله دیگه آتش بس میشه و تمام، بازم نشد. کم کم آدما شروع کردن به پرسیدنِ «تا کی؟»
تا کی؟
تا کی باید اسرائیل باشه؟
تا کی باید دنیا این ریختی باشه؟
تا کی باید تن بدیم به این فاصلهها؟
تا کی باید کنار بیایم؟
تا کی صبر کنیم؟
تا کی از هم بیخبر باشیم؟
تا کی این وضع؟
این سوال هر روز جلوی چشم منه. از دو سال پیش، از وقتی به امید یه خبر از خونه زدم بیرون و قول دادم با یه خبر برگردم خونه. بعضی وقتا خودم از خودم میترسم، اینکه این واقعاً چیزیه که من دارم انجامش میدم؟ و جواب منتظر من نمیمونه، توی چشمامه، من میبینمش.
هر بار موقع سر زدن به خونه بچهها ازم میپرسن «تا کی؟».
من فکر میکردم به چند ماه نکشیده، تموم میشه اما نشد. نیمهی دوم سال تموم نشد و رفت واسه سال دوم و سوم و ... و هنوز هم ادامه داره. این وضعی که قرار بود موقت باشه، شده وضع دائم. مثل این جنگ که قرار بود بخشی از زندگی باشه و حالا زندگیها شده بخشی از اون.
آره... اونی که زمان تعیین کنه دروغگوئه ولی دروغگوتر اونیه که نپرسه «تا کی؟» و از زمان حرف بزنه.
من میترسم!
از کشدار شدن این وضع موقت...
اما پا پس نمیکشم.
من به خودم، به دلم، به خونه، به چشمها قول دادم.
قول دادم دست خالی برنگردم، قول دادم به قول خدا که اهل وعده است و وفا.
یا الله...
#اصرار
#خبر #زمان #غزه
@Esrar3