اصرار
خونه ی بی بی از این قدیمی هاست. همون هایی که دو طرفِ حیاط اتاق داره. اون طرف حیاط آخرین اتاق بغل دیو
در توضیح این کارگاه نوشته شده: در این گشت همراه با امیرخانی نویسنده شناخته شده کشورمان به دل طبیعت خواهیم زد و با تکیه بر تجارب او درباره مفهوم زندگی تأمل خواهیم کرد. 🧷من فکر می‌کردم زندگی همون روزای خونه‌ی بی بی بود. روزایی که روح‌مون هم خبر نداشت قراره شاهد این روزایی باشیم که آدما توی کوه و دشت و بیابون می‌خوان راه بیفتن و به تجربه‌ی زندگی فکر کنن. من که می‌دونم کفگیر تا کجاها ته دیگ خورده ولی کاش اینقدر موجه‌ش نمی کردید. کاش اون روزا جلو چشمم نبود و ما هم توی این پیاده روی‌ها شتر دیدی ندیدی بودیم و می‌نشستیم کلی قلمبه سلمبه های متفکرانه ردیف می‌کردیم بعد سر دو روز هم برمی‌گشتیم سر خونه زندگی مون. د آخه اون آدم زابراهی که زندگی نداره زابراه‌تر از این حرفاست که بیاد دردشو ثبت نام کنه و توی کوه و جنگل مترش کنه. چرا نمی پرسی «چرا اینجوری شد؟»؟ @Esrar3