eitaa logo
|صاحبSaheb|
122 دنبال‌کننده
296 عکس
37 ویدیو
1 فایل
[یک انسان کوچک که تریبون پیدا کرده!] از هرچه در گلوست بگو؛ ناشناس: به جهت اختلال سایت‌ها اجالتا ناشناس مقدر نیست و شناس: @Saaheb230
مشاهده در ایتا
دانلود
عذاب کردنت
¹⁰¹ نوشتن «هویت گمشدهٔ انسان» را یادآوری می‌کند؛ دست آنِ نهات را، آنِ فراموش شده‌ات را، حتی آنِ از دست رفته‌ات را می‌گیرد و می‌نشاند روی پایت. نوشتن معجزه است، بقدر اعجاز طبیعت، عظیم.
‌⑉ غمها یک رزق بزرگند که توی ظرف ما فرو نمی‌روند. اضافاتشان فشار می‌خورد، آب می‌رود، جاری می‌شود روی گونه و گاهی هم توی یقه لباس. آنوقت که درست و حسابی اندازه شدند قلپی می‌افتند توی دریای دِل. اول داغند و دل آدم را می‌سوزانند. کمی روی موج‌ها غلط می‌خورند و دل آدم را می‌لرزانند. بعد هم نفس‌های آخرشان را می‌کشند و دل آدم را می‌شورانند. آنوقت آهسته آهسته حل می‌شوند توی آشوب دلت و با نَمی «آهِ» کوچک باقی مانده‌شان می‌جهد بیرون. ولی قاعده غمِ تو فرق می‌کند. «حَرارَةً فى قُلُوبِ الْمُؤمنینَ» است. «لا تَبْرُدُ اَبَداً»ست. بقدر ظرف هر کداممان کاشتند توی قلب. داغِ داغ است و دل می‌سوزاند، غلط می‌خورد روی موج‌ها و دل می‌سوزاند، نفس‌هایش به تپش می‌افتد و دل می‌سوزاند. آنوقت آهسته آهسته می‌فهمی از دلت هیچ نمانده. همه چیز توی قلب آدم سوخته و فقط حسین (علیه‌السلام) مانده.
|صاحبSaheb|
+خـلـوت، هــبـــه و غـــــربـــــــــت آهِ مــلـکــوت اســت در سفره آدمی!
⁶⁶
افعال آدمیزادگان را به باب مفاعله وارد آورید. یکه دوش چسبانیدن به سریر، خاصِ ذات الهی‌ست!
در جهانِ تهی از عشق نمی‌باید زیست:)
˳ •روزنامه‌ها را روی زمین می‌گذارند. برای اینکه امام آمد تَری پا را بعد استحمام با آنها بگیرد. امام برای چند ورق کاغذ خم می‌شود. روی دست می‌گیردشان. آنها که دیدند می‌گویند اسماء‌الله نداشت، فرنگی بود، وسواسش را ما به خرج دادیم. امام می‌گوید:«کلمه حرمت دارد.» ˳
|صاحبSaheb|
_
• حتی وقتی نیستید هم مرا رها نمی‌کنید. قاشق ها را داخل کشو می‌گذارم؛ «قَیه داره، خرسیه.» یا به زبان ما آدم بزرگ‌ها «قاشقی که دست رقیه‌ست، که عکس خرس داره.» چقدر با بد غذایی کردنش اذیتم می‌کند. به قدری که با بشقاب و ترفند‌های جدید دنبالش کرده‌ام اگر پی درسم بودم، فوق لیسانس را حداقل داشتم. حالا دوتا قاشق عروسکی داریم و سه تا بچه، باز هم از آن سیاست‌ها که بلد نیستم باید روکنم تا مهدی بزرگواری کند، آقایی کند، منت سر من بگذارد و اجازه بدهد هادی دو لقمه غذا بخورد و سر یک چیز دیگر حسابش را برسد. لا اقل مثل بعضی بچه‌های مردم بی‌تفاوت نیستید و سفره را جمع می‌کنید، حتی اگر تا به آشپز خانه رسیدن چهار بار با قاشق و چنگال زمین بخورید و گوشت تنم از ترس آب شود. البته آبرو داری هم می‌کنید، با این کارتان بیشتر ذوق می‌کنم. مثل آن شبِ روضه که علی‌رغم کل‌کل‌های همیشگی پیش چشم فامیل های خیلی رودربایستی دار رقیه دستش را گذاشت روسینه و خم شد؛ بعد گفت«قدم رنجه کردید.» دخترکِ بی‌دندانِ کلاس اولی. از حق نگذریم کوثر، دخترتر است. یکی دوساعت قبل از موعد باید کمر می‌بستی به ادا‌های این دختر بچه. گوشی را که بگیرد دستش کار راحت می‌شود، حالا فقط کافیست طوری موهایش را شانه بزنی که جیغ نکشد. بیشتر دوست دارد خرگوشی باشد، حالا بافته یا ساده یا هزار مدل دیگر را باید ببندی و باز کنی تا انتخاب کند. نتیجه کار مطلوب است، یک دختر بچه پر حرف و مرتب که خوراک پیج‌های اینستا‌ست. مهدی هم خیلی دوست داشتنی‌ست، خیلی بیشتر از هر هفت_هشت نفرتان. وقتی مامان بزرگ نان می‌پخت بی‌حساب یک تکه تردش را کند و دوید توی خانه. انگار جز من هیچکس را نداشته باشد چند بار صدایم کرد و نان را گذاشت توی دستم و رفت. انگار نه انگار که مادری هم دارد. این بچه اگر صبح تا شب ده بار غرق محبتت نکند، خوابش نمی‌برد. نهایتا آخر شب بهانه می‌گیرد که کنارش بخوابی و دستش را بگیری. آن پسر بچه‌ی هفتاد و یک سانتی هم بیشتر از قد و قواره اش دنیای من را پر کرده. وقتی دست و پا می‌زند که بغلش کنی، یا وقتی که یاد گرفته باشد موهایت را از پیش چشمت کنار بزند. من با بزرگ شدنتان چه کنم؟ دیر نیست که خاله زنگ بزند و بگوید:«فلانی مدرسه است.» یا دوسال بعدش کلاس متفرقه دارید و نیستید. بعد ترش باید مثل یک مرد واقعی با شما رفتار کرد، یا یک زن کامل. من غیر شما دوست‌های کوچکم هیچ کس دیگری را ندارم. کسی که وقتی دستم درد گرفت بگوید بوسیدمش، خوب شد. کسی که مشکلات مهد کودکش را بیاورد پیش من و راه حل بخواهد. و راه حلش تنها یک تکه چسب نواری باشد. کسی که با اشک از برادرش شکایت کند و یک تهدید بی سر و ته با چند چشمک پنهانی غصه‌اش را تمام کند. یکنفر که بی‌هوا وسط خستگی های پیاده روی اربعین بگوید:«تو ملکه قلب هایی، دختری که قلب بچه‌ها رو شاد می‌کنه.» من دلم می‌گیرد اگر قرار بشود با قواعد دنیای آدم بزرگ‌ها دوستی مان را ادامه بدهیم ... پ.ن: دیری نپایید که رسید... پ.ن²: تلاش می‌کرد که نخوابم:)