|صاحبSaheb|
زن با سرعت میگمیگ عربی صحبت میکند، من نفسم میگیرد. میپرسد:«عراقی؟» همچنان زُل زدهام به دهانش.
پس کِی قراره یکی از این خونهها واسه من بشه؟🥲
|صاحبSaheb|
๑ بــازآ کــه مـن بـه عـفـو گناهت ضمان شدم محبتی که هرچند توی قلب آدمیزاد میجوشه امـا عـمـل نوشــ
๑
وصــال او ز عمر
جــــــاودان بِـــــــه:)
دنیا هرچقدر رسمش فراق و
دوری بـاشـه، قــاعـدهی آخـرت
بــــــر ایــــن مـــــدار نـــــیــــســــت.
ســـــرنــــوشـــتِ مــحبـــوب برای
حــــبـــیـــب نـــوشــــتـــه میشــه و
هر دو دســـت به دســت هــم
پیش چشمهای خدا محــشور
خـواهنــد شد. یـا نــار اســت و
پــا بـه پــای هــم مـیســوزنـد یا
جــنــت و چــشـم به چشم هم
مــیدوزنـد. دلــت پـشــت ســـر
هـــر کـــــســـــی قــــــــدم بـــــرداره،
تـــا عـــاقـــبـــت مــیـــره دنبـالش.
هـــم نشــیــن و هــم خــوراک و
هـــم ســـایــــهی ابـــدیــــت کسی
مـــیــشـــه کــه هَــــــمِّ این دنیات
بوده.
«آشفته و بیمنطق³»
|صاحبSaheb|
قال امیرالمومنینﷺ:
«اَلظَّفَرُ بِالْحَزْمِ
وَ اَلْحَزْمُ بِإِجَالَةِ اَلرَّأْيِ
وَ اَلرَّأْيُ بِتَحْصِينِ اَلْأَسْرَارِ.»
«پيروزى به دور انديشى است
و دور انديشى در به كار انداختن رأى
و به كار انداختن رأى در نگاهداشتن اسرار.»
|صاحبSaheb|
بچه شیعه پخمه نیست؛ اجازه نمیده کسی از عملش سوء استفاده کنه!
...نماهنگ پایدار تا پای دار (گام ۰٫۰۰ - تمپو ۱۰۰).mp3
زمان:
حجم:
1.1M
وقتی بپرسید علت آهنگین شدن مداحیا و مولودیها چیه و چرا از حالِ خوشِ ذکر حب اهلبیت به احوالات هورمونی گوش دادن موسیقی تقلیل پیدا کرده میفرمایند برای جذب قشر خاکستری جامعهاست و صحبتهایی از این دست که هرچند نظرم مهم نیست اما درموردش حرفهایی دارم. (که الان بحثم نیست.)
آهسته آهسته نه فقط فرم کار که محتواش هم به سبک دیگهایی در اومد که شایسته شیوه عزاداری نبود. حالا از بین اینهمه القاب و اسامی امیرالمومنینﷺ باید با یک لفظِ ساختگی خطاب قرارشون داد؟! و محتوا رو بخاطر ریتم ذبح کرد؟
معاویه چهل سال روی مردمش کار کرد که وقتی درمورد هویت امیرالمومنینﷺ ازشون سوال شد بگن دزدی بود از دزدهای مدینه. بعد این بقدری در مردم ریشه دار میشه که هنوز عرب به دزد میگه «علی بابا». انوقت یک شیعه برای ابراز حُب عوض لفظ «بابا علی» با یک جابهجایی لفظ معاویهساز میندازه توی دهن بچه هیئتی.
👈اینجا کانال یک مامان محقق و نویسنده است که تجربههاشو با داستان و روایت برات میگه.
💚از گفتگوهای مادرانهش گرفته، تا جلسات مصاحبه با افراد موفق و زنان فعال اجتماعی.
اگر از اون دسته آدما هستی که دوست داری لابلای داستان خوندن چیزی یاد بگیری، یک چرخی تو حوالی قلم بزن.👇
https://eitaa.com/havalighalam
کانال مربی بنده که قراره روایت نوشتن رو کنارشون یاد بگیرم ولی زندگی کردن رو دارن یادم میدن =)
|صاحبSaheb|
نصفه شب دو_سه تا فیلم از روزهای اول طلبگیمون دیدم و فکر کنم یک روایت جدید داره متولد میشه🐣📄
اگه بتونم یک اسم خوب براش پیدا کنم و دستی به سر و روش بکشم به زودی بهتون سلام میکنه👀
|صاحبSaheb|
_ عَجِّل ای پارچهی سبز گره شده در پنجره فولادها...
-
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
-
اجتماع نفوس مومنین روح آدم رو تازه میکنه✨
پ.ن: تازه توفیق زیارت استاد تولایی هم حاصل شد.
˖
آخرین شبی که من و دخترخاله باهم رفته بودیم شهر بازی، از اضطراب داغ کرده بودیم، عصبی بودیم و غمگین به خندههای مستانه مردم نگاه میکردیم. ناخواسته در یک شرطبندی شرکت داده شدیم و علاوه بر مبلغی که از روی دستمان پرواز کرد حسِ بدِ گناه گلومان را محکم چسبیده بود.
به روی هم نگاه نمیکردیم و مشغول هیچ کار دیگری هم نمیشدیم. تنها عایدی مان از آن مسابقه سیاه را مخفی کرده بودیم زیر چادرهایمان و تا چشممان بهش میافتاد اشکمان قلپ قلپ میچکید پایین.
اول تصمیم گرفتیم آن دستبندهای زشت را توی سطل آشغال شهربازی رها کنیم تا حال بدش زودتر از روحمان بلند شود. بعد تقسیم کردیم و در کشو وسایل جا دادیم که هروقت نگاهمان افتاد یادمان بیاید:«پخمه نباشیم!»
و نمیدانم دقیقا چه زمانی با حدیثش مواجه شدم، که پیامبرﷺ میفرمایند:«المؤمنُ كَيِّسٌ فَطِنٌ حَذِرٌ.»
«مؤمن، زيرك و با هوش و هشيار است.»
[منبع]
˖
خواب عجیبی دیدم، بیدار که شدم باز سخت خوابم برد. همراه کاروان صمود بودم، اما با این شرط که قبل از جنگ غزه آنها را ترک کنم. شرایط طوری پیش رفت که کشتی اجازه توقف قبل از غزه را پیدا نکرد و اجبارا همان حوالی به زمین نشست. من مضطرب دنبال کسی میگشتم که فرار کنم، نمیخواستم وارد مرز جنگ شوم. آسمان پر دود غزه را میدیدم و صدای بمب و باروتها را میشنیدم. هرآینه ممکن بود منهم داخل این حجوم گم شوم و راهِ فرارم را از دست بدهم. هرچقدر خلاف جهت حادثه میدویدم او سرعت میگرفت که من را به آغوش بکشد. در آخر به دلِ کوه پناه بردم و توی سرما و سکوتش نفس تازه کردم. دختر بچهایی را دیدم که آنجا زندگی میکرد، ژولیده و کثیف. یک ظرف سفالی توی دستم گذاشت و خواست به این وسیله غزه را نجات بدهم.
توی خواب اصلا متوجه نمیشدم هر چیزی چه مفهومی دارد و صبح مامان متوجهم کرد. دردِ خاموش شده مردمِ فلسطین دوباره شعله کشید در قلبم.
#یادداشت