خاطـــره📚
روزي كه #محمدعلي متولد شد؛
#آقامصطفي براي چندمين بار مجروح و
در همان بيمارستان بستري شده بود.
سيد ابراهيم با #شوخطبعي هميشگي خود
و برای فرار از نگاه پرستاران كه نگران
سلامت ايشان بودند و با پهلويي تير خورده
نزديك هفت طبقه به سمت طبقات بالای
بیمارستان قدم بر داشت،تا
#محبت هميشگي خودرا نثار #همسرش كند..♥️!
#رفیقآسموننشینِمَندستموبگیر
کانال رسمی شهید مصطفی صدرزاده
#آقا_مصطفی
@sadrzadeh1
https://eitaa.com/joinchat/3578724483C0141b45092
❤️کانال شهید مصطفی صدرزاده❤️
#دلتنگی_شهدایی 🌸🌿 باز با خوف و رَجا سوے تو مےآیم من؛ دو قدم دلهرھ دارم،دو قدم دل تنگم... #شهید_مصط
خاطـــره📚#همسرشھید
وقت هایے که گیر مالے برای کارهای فرهنگی و پایگاه پیدا می کرد میگفت:
خدا می رسونه!
خانمش می گفت:
"خب خدا از کجا می رسونه؟"
مصطفے هم می گفت:
”اگه بپرسی از کجا، دیگه اسمش توکل نمیشه!
کارِ خدا امّا و اگه نداره...“
#رفیقآسموننشینِمَندستموبگیر
کانال رسمی شهید مصطفی صدرزاده
#آقا_مصطفی
@sadrzadeh1
https://eitaa.com/joinchat/3578724483C0141b45092
خاطـــره📚
مصطفی محلهای پرت و دورافتاده را در کهنز شهریار برای کار فرهنگی انتخاب کرده بود. وقتی در جمع خانمها یا در جمعهای خانوادگی این موضوع را مطرح میکردم، همه تعجب میکردند و میگفتند آنجا که واقعا امیدی به نتیجه گیری نیست! حتی میگفتند کسی از بچههای آن محل انتظاری ندارد.
دو سال و نیم بود که مصطفی حضور فیزیکی کمتری در آن منطقه داشت. در این مدت وقتی مادران آن بچهها را میدیدم از کارهای مصطفی تشکر میکردند و میگفتند که ممنونِ زحمات او هستند.
میگفتند اگر او نبود، معلوم نبود که آینده بچههای محل چه میشد. میگفتند مدیون آقا مصطفی هستند که بچههایشان را بسیجی کرده است.
وقتی این حرفها را به مصطفی منتقل میکردم ناراحت میشد و میگفت که همه اینها کار خدا بوده است. میگفت اگر خدا میخواست میتوانست حرفها و کارهایش را بیاثر کند. دیدگاه او به کار فرهنگی اینطور بود..♥️🙃'
#رفیقآسموننشینِمَندستموبگیر
کانال رسمی شهید مصطفی صدرزاده
#آقا_مصطفی
@sadrzadeh1
https://eitaa.com/joinchat/3578724483C0141b45092
❤️کانال شهید مصطفی صدرزاده❤️
«•|﷽|•» هرکه به من میرسد بوی قفس میدهد جز تو که پر میدهی تا بپرانی مرا...(:🕊 #شهید_مصطفی_صدرزاد
خاطــــره📚#داییشھید
یک روز برای مسابقات کشتــ🤼♂ـی
بسیج با مجموعه ما اومده بود
بهش گفتم#مصطفی این رفيقت که تهرانیه...
دلم ميخواد روش رو کم کنی!
یک جوابی داد که صد تا پهلوان باید
فکر می کرد تا اون جواب رو بده...!(:
گفت دایی جمال! شاید خدا ظرفیت بردن او را
بیشتر داده باشه خدا کنه ظرفیت باخت و برد
را داشته باشیم اگر نداشتیم و بردیم خطر داره...✋🏻
مصطفی از همان نوجوانی روش و منش جوانمردانه داشت.✨
#رفیقآسموننشینِمَندستموبگیر
کانال رسمی شهید مصطفی صدرزاده
#آقا_مصطفی
@sadrzadeh1
https://eitaa.com/joinchat/3578724483C0141b45092
خاطـــره📚
هر کاری میکرد#خدا را در نظر میگرفت
اصلا همه جوره با خدا معامله کرده بود و
در اکثر کارهایی که قصد انجام داشت
#استخاره میزد حتی کاری که در ظاهر به
نفعش هم بود اگر استخاره بد می آمد
انجام نمیداد..!🚶🏻♂
#رفیقآسموننشینِمَندستموبگیر
کانال رسمی شهید مصطفی صدرزاده
#آقا_مصطفی
@sadrzadeh1
https://eitaa.com/joinchat/3578724483C0141b45092
خاطـــره📚
آقا#مصطفی وقتی به خواستگاری رفت
و در توافقات اولیه که صحبت می کردند
گفت که به جز همسر یک همسنگر می خواهد..🙂💍
پس از خطبه#عقد همسرش پرسید که مگر
جنگ است که همسنگر خواستی!
مصطفی گفت که بله جنگ است، جنگ
#فرهنگی است و دشمن دنبال نفوذ و تغییر
فرهنگ است..✋🏻
#رفیقآسموننشینِمَندستموبگیر
کانال رسمی شهید مصطفی صدرزاده
#آقا_مصطفی
@sadrzadeh1
https://eitaa.com/joinchat/3578724483C0141b45092
خاطـــره📚
بعد از#شهادت مصطفیصدرزاده،
برادرش از مادرش پرسید: حالا كه
بچت#شهید شده میخوای چیكارکنی؟
ایشونم دست گذاشتن روی شونهی نوهشون
وگفتن: یه مصطفی دیگه تربیت میکنم..💔(:
#رفیقآسموننشینِمَندستموبگیر
#شهید_مصطفی_صدرزاده
🆔 @sadrzadeh1
خاطــره📚
گفت ؛ دیشب خانه ما را دزد زد!
ناراحت شدم و ابراز تاسف کردم..😕!
گفت : نه! الحمدلله که خانه ی ما را دزد زد!
اگر خانه ی دیگری بود آنها با نظام و انقلاب بد می شدند..(:
#رفیقآسموننشینِمَندستموبگیر
#شهید_مصطفی_صدرزاده
🆔 @sadrzadeh1
خاطـــره📚ازڪلامشھیدصدرزاده
تعریف می کرد تو حلب شبها با موتور حسن غذا و وسائل مورد نیاز به گروهش میرسوند . ما هر وقت می خواستیم شبها به نیروها سر بزنیم با چراغ خاموش میرفتیم . یک شب که با حسن میرفتیم غذا به بچه هاش برسونیم . چراغ موتورش روشن می رفت . چند بار گفتم چراغ موتور رو خاموش کن امکان داره قناصه بزنند .
خندید . من عصبانى شدم با مشت تو پشتش زدم و گفتم مارو می زنند . دوباره خندید . و گفت: مگر خاطرات شهید کاوه رو نخوندى . که گفته. شب روى خاک ریز راه می رفت . و تیر هاى رسام از بین پاهاش رد میشد نیروهاش میگفتن فرمانده بیا پایین . تیر میخورى . در جواب می گفت اون تیرى که قسمت من باشه هنوز وقتش نشده . و شهید مصطفى می گفت: حسن می خندید و می گفت: نگران نباش اون تیرى که قسمت من باشه . هنوز وقتش نشده . و به چشم دیدم که چند بار چه اتفاقهایى براش افتاد . و بعد چه خوب به شهادت رسید..❤️🩹(:
#رفیقآسموننشینِمَندستموبگیر
#شهید_مصطفی_صدرزاده
🆔 @sadrzadeh1
❤️کانال شهید مصطفی صدرزاده❤️
#دلتنگی_شهدایی 🌼🌿 تویی به جای همه هیچ کس به جای تو نیست... #شهید_مصطفی_صدرزاده ♥️
یکی از خصوصیتهای بارز#شهیدصدرزاده تاکید بر نماز اول وقت بود، همیشه اذان نماز صبح مقر را#سیدابراهیم میگفت.ما به دلیل اینکه بحث تبلیغ را انجام میدادیم و مستمر به نقاط مختلف سفر میکردیم نمیتوانستیم#روزه بگیریم اما او روزه میگرفت و برای سحری بیدار می شد.
یک روز #نمازصبح را با صدای سید بیدار شدم، توی مقر قدم میزد و لابه لای هر بند از اذانش فریاد میزد و میگفت:برادرها وقت نماز شده برپا،دلاورا بلند شوید وقت#نماز است.ما هم از آن به بعد سر به سرش میگذاشتیم و با اینکه صدای خوبی هم نداشت..با خنـ😅ــده میگفتیم بعد از این با صدای خوش خودت اذان بگو!
#رفیقآسموننشینِمَندستموبگیر
#شهید_مصطفی_صدرزاده
🆔 @sadrzadeh1
#خاطره
ما یک ماشین پاترول سفید داشتیم و هر کس که این ماشین را میدید به ما خرده میگرفت که الان زمان پاترول نیست، بنزین زیاد مصرف می کند، خرج دارد و کلی مشکلات دیگر. وقتی این حرفها را شنید گفت که این پاترول توانسته چند نفر را که در جاده مانده بودند نجات دهد. گفت ماشینی در جوی آب افتاده بود و او با این پاترول آن را بیرون کشیده است. ماشین یکی از همسایههایمان در مسیر شمال خراب شده بود. مصطفی با همین پاترول این ماشین را حدود 90 کیلومتر بکسل کرد تا بجای مطمئنی برسند. وقتی گفتم که چرا هنوز از این ماشین استفاده میکنی، گفت که میخواهد با این ماشین به بقیه کمک کند. گفت خدا این را به ما داده تا بتوانیم برای کمک به دیگران استفاده کنیم.
به روایت همسر شهید
#رفیقآسموننشینِمَندستموبگیر
#شهید_مصطفی_صدرزاده
🆔 @sadrzadeh1
❤️کانال شهید مصطفی صدرزاده❤️
دائمالرفیـقفقط خودت ... بقیههمهیهروزیمیشنسابقالرفیـق..♥️! #رفیقآسمونـےمن #شهید_مصطفی_صدرزا
خاطــره📚
با اینکه جانشین فرماندهی تیپ شده بود
و کل نیرو ها زیر نظرش بود، همیشه گوشه
نمازخانه می خوابید.یک شب برای آب خوردن
به سمت نمازخانه رفتم دیدم دارد نماز شب
می خواند...آنقدر محو مناجات با خدا بود که
متوجه حضورم نشد.#نماز شبش که تمام شد
کنارش نشستم و گفتم:خب آقاجان،ما بعدازظهر
کلی کار کردیم ، توی کوه و جنگل بالا و پایین
کردیم و خسته شدیم . کمی هم استراحت کن
شما فرمانده مایی، باید آماده باشی!
لبخندی زد و گفت : #خدا به ما به جون بخشیده ،
باید جونمون رو #فداش کنیم ... جز این
باشه #رسمآزادگی نیست..🙃♥️!
#رفیقآسموننشینِمَندستموبگیر
#شهید_مصطفی_صدرزاده
🆔 @sadrzadeh1