#داستان_بلند
#به_تو_مشغول
#قسمت_صد_و_بیست_و_سه
🔹نزدیک غروب که می شود ، به شهر اهواز نزدیک می شویم. اتوبوس ها وارد یکی از پادگان های اطراف شهر می شوند و در کنار محوطه ی بزرگی می ایستند. مسئولین و کارکنان آن پادگان برای استقبال از کاروان ما ، آماده ایستاده اند. از اتوبوس پیاده می شویم. با این که نزدیک غروب است اما هوا هنوز گرم است. صدای نوای حماسی "ای لشگر صاحب زمان" و لیوان های پر شده از شربت خنک که در کنار در ورودی، انتظار ما را می کشند، همه مان را به ذوق می آورد. محل اسکان، همان خوابگاه سربازان است که حالا در پادگان حضور ندارند. وسایلمان را روی تخت خواب هایی که دور تا دور سالن چیده شده اند، گذاشته و برای خواندن نماز، راهی وضوخانه و نمازخانه می شویم .
🔻نماز جماعت، برگزار می شود. بعد از نماز سر به سجده گذاشته و خدا را شکر کرده و از او می خواهم در این سفر بیشتر و کاملتر شهیدانی که نزد او روزی می خورند و زنده اند را بشناسم و بواسطه آن ها، به او نزدیک تر شوم.
🔸اولین جایی که می رویم، شلمچه است. احساس و هیجان خاصی وجودم را فرا گرفته است. کفش هایم را در آورده و روی خاک های گرم شلمچه می نشینم. مشتی خاک، در دستانم گرفته و مقابل صورتم می آورم. نمیدانم سرّ این خاک چیست. سرّ این دشت بی آب و علف که اینگونه دلها را جذب کرده است، چیست. این خاک که از خود چیزی ندارد! با خود فکر می کنم قطعا این خاک، هر چه دارد از همراهی و هم جواری با اولیاء خداست. اینکه قدم های رزمندگان راه خدا، روی این خاک گذاشته شده و در جای جای این دشت، پیشانی عارفان واقعی به خاک ساییده شده است.
🔹یاد روایت شب های عملیات می افتم. اشک های زلالی که در نماز شب ها روی این خاک ریخته است. همین هاست که این خاک را این طور ارزشمند کرده است. خون سرخ مجاهدانی که در راه خدا، از مهم ترین دارایی شان گذشتند و بذل جان کردند. مشت خاک را درون چفیه ای که همراه دارم می ریزم و خطاب به او می گویم:" تو چه ارزش والایی داری ای خاک شلمچه!" دفترچه کوچکم را از کیف در آورده و کمی از این احساسات را به درون خط های آن منتقل می کنم. قلبم آرامتر می شود.
🔸به سمت مزار شهدای شلمچه که در مسجدی با گنبد آبی رنگ است، می رویم. آقای فتحی، روایت رشادت ها و شجاعت های رزمندگانی را که در شلمچه جنگیده اند، برایمان بازگو می کند. در خلال خاطره ها، می گوید که شهدای این منطقه، اهل زیارت عاشورا بودند و حال و هوای دلشان، با سالار شهیدان عجین بوده است. شاید یک علتش، نزدیکی با مرز عراق و کربلا است که اینچنین دلهایشان را با مولا، پیوند داده است. این را که می گوید، دل ها همه به سوی کربلا پر می کشد. بیخود نیست که شلمچه را کربلای ایران می نامند.
🔹دلم زیارت می خواهد. انگار که آقای فتحی، این حال دلم را خوانده باشد، با همان صدای گرفته اش که حاصل درد و رنج بمب های شیمیایی صدام است، زمزمه می کند: السلام علیک یا ابا عبدالله.. از جا برمی خیزم. بقیه هم می ایستند. آقای فتحی مجدد تکرار می کند: السلام علیک یا ابا عبدالله.. و باز تکرار می کند. صدایش می لرزد. ما هم با بغض تکرار می کنیم: السلام علیک یا ابا عبدالله.. اشک هایمان جاری می شود. آقای فتحی مجدد سلام می دهد و خودش هم به گریه می افتد: اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَی الاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ، عَلَیْکَ مِنّی سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکُمْ .. زمزمه هایمان بلند تر می شود: اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلی اَصْحابِ الْحُسَیْنِ. سلام بعدی را به نیت پدر و مادر و خاله و همه خاندانمان می دهم: اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلی اَصْحابِ الْحُسَیْنِ. دلم می خواهد باز هم سلام بدهم.
🔸 نگاهی به ریحانه که در کنارم ایستاده و دستش روی قلبش است، می اندازم. چشمانش حوض پر اشکی است. به یاد حرف هایش، از طرف همه مسلمین و مومنین و شیعیانی که از اول تا روز قیامت، بوده اند و خواهند آمد، سلام دیگری می دهم: اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلی اَصْحابِ الْحُسَیْنِ و رحمه الله و برکاته. از حضرت، بهترین ها را برای همه می خواهم و دعا می کنم نور دیده حضرت حجت شویم و از همه مان، راضی و خشنود باشد.
🔹 مداح بلندگو را از آقای فتحی تحویل گرفته، او هم با صدای گرمش، سلام می دهد و روضه را شروع می کند. می نشینم. چادر را روی صورت می کشم. اشک می ریزم و ناله می کنم.
@salamfereshte
#داستان_بلند
#فقط_به_خاطر_تو
#قسمت_صد_و_بیست_و_سه
🔹جاده، خلوت بود. خلوتی خوشی که حواس عباس را پیش ضحی نگه می داشت و می توانست به راحتی، سر کج کند و به چهره عروس مهربانش نگاه کند. ضحی لیوان آبی دست عباس داد و گفت:
- از صبح پشت فرمون بودی. منم رانندگی بلدما
- بله خانم. رانندگی شما بهتر از منه منتهی الان شما عروس خانمی و ما پا در رکابتون.
🔻ضحی از تعارفات پر مهر عباس خوشش آمد. با تمام وجود خندید و دعا کرد: الهی همه جوان ها به چنین لحظه ای برسند و در کنار همسرشون به زیارت خانم بروند. عباس از این روحیه ضحی خوشش میآمد. در هر خوشی ای که برای ضحی پیش میآمد، برای همه آن خوشی را می خواست و هر ناخوشیای که حس میکرد را از همگان، دور باد میگفت. عباس به ساعت نگاه کرد و گفت:
- استراحتگاه بین راه نگه دارم برای نماز و ناهار؟ یا ناهار رو برسیم قم بخوریم؟
🔹ضحی نگاهی به ساعت گوشی کرد و گفت:
- حاج خانوم خیلی زحمت کشیدن. من که کلی خجالت کشیدم.
- سعی کن خجالت نکشی چون وقتی برگردی بیشتر می خوای خجالت بکشی و برای اون موقع چیزی از خجالتت باقی نمونده ها
🔸ضحی حرفهای عباس را نفهمید. عباس گفت:
- تو این چند روز که ما نیستیم مامان برنامه دارن دکور خونه رو عوض کنن و جهیزیه رو بچینن.
- یعنی چی؟ من که چیز جدیدی نگرفتم.
- مامانن دیگه. فرش نو سفارش دادن. تخت و کمد و لوازم آشپزی و گلدون حتی!
🔹ضحی چیزی نگفت. دلش نمی خواست تا به خانه خودش نرفته، جهیزیهای بچیند و نظم خانه عباس و مادرش را به هم بزند. از طرفی دلش می خواست مثل مادر، فقط ضروری ترین ها را بخرد و خریده بود. به فرعی ای که به سمت استراحتگاه می رفت نگاه کرد و چرخش فرمان عباس که از جاده اصلی خارج شد. نماز را شکسته خواندند و در پناه ماشین، زیرانداز انداختند و از خجالت غذا، در آمدند. با اینکه آفتاب، مستقیم بر آن ها می تابید اما سوز سرد ماه آخر زمستان، مانع از ماندن بیشترشان شد. سوار ماشین شدند و تا قم، یکسره رفتند. نزدیک های قم، عباس ماشین را کنار زد. گوشی را برداشت و شماره محمد را گرفت. بعد از حال و احوال، پرسید:
- محمد جان، با خانومم تو راه قمیم. کلید خونه مصطفی دستته؟ خالیه یا کسی توشه؟
- خالیه ولی آبگرمکنشون خرابه. زودتر می گفتی درستش می کردم.
🔻عباس ماشین را به حرکت در آورد و گفت:
- نزدیک عوارضی ام. می یام کلید و می گیرم. مشکلی نیست. اگه تونستم آبگرمکنو درست می کنم.
🔹پول عوارضی را داد. باقی پول را صدقه گذاشت و به سمت خانه محمد حرکت کرد. کلید را گرفت و دو کوچه بالاتر از خانه محمد، جلوی خانه دو طبقه نوسازی نگه داشت. در سفید پارکینگ را باز کرد و ماشین را داخل برد. ضحی از ماشین پیاده شد. کش و قوسی به کمرش داد و به حیاط کوچکی که به اندازه عرض یک پراید و طول دو ماشین بود نگاه کرد. هیچ باغچه ای نداشت و گوشه حیاط، سه چرخه ای رنگ و رو رفته، افتاده بود. زنجیر چرخش در آمده و باد لاستیک هایش خالی خالی بود.
🔸ضحی سبد میوه و غذا را از داخل ماشین در آورد. ساک کوچکی که مادر برایش بسته بود را از صندوق عقب بیرون آورد. عباس هم شیر گاز و آب را روشن کرد. ساک و وسایل را از دست ضحی گرفت و داخل خانه برد. قرآنی آورد و بالای سر ضحی گرفت. ضحی بسم الله گفت. قرآن را بوسید و از زیرش رد شد. حس خوش زیر نور قرآن بودن، وجودش را پر کرد و یادش آمد آیات امروزش را حفظ نکرده.
- تا شما ی استراحتی بکنی من آبگرمکن رو نگاهی بندازم.
- خودتم بیا استراحت کن خیلی خسته ای. دیشب هم نخوابیدی
🔹عباس پیشانی ضحی را بوسید و در ورودی ساختمان خانه را برایش نگه داشت تا داخل شود. در را پشت سر ضحی بست و به سمت آبگرمکن زیر راهپلهها رفت. نگاهی انداخت و شیر بسته آب را باز کرد. آب با فشار از زیر آبگرمکن بیرون زد. شیر را بست. جعبه ابزار را از صندوق عقب آورد و پیچ های هرز شده دیواره آبگرمکن را به سختی باز کرد. همان طور که حدس می زد، مخزن اصلی سوراخ شده بود. زانو روی زمین گذاشت و زیر مخزن را نگاه کرد. آب چکه می کرد. نور چراغ قوه گوشیاش را زیر مخزن انداخت تا اندازه سوراخ را ببیند. به نظر کوچک می آمد. پیچ های نگهدارنده مخزن را باز کرد. داشت لوله ها را از مخزن جدا می کرد که گوشی اش زنگ خورد.
📣کانال #سلام_فرشته در ایتا، سروش، بله
@salamfereshte
#داستان_بلند
#رمان
#فقط_به_خاطر_تو
#تولیدی
#سیاه_مشق
هدایت شده از مدرسه علميه الهادی علیه السلام
💠دنبال صبرورزی و رضایت مندی حداکثری باشیم
#استاد_عربیان حفظه الله:
🌺چقدر جالب اینکه انسان فضا را یک فضای توحیدی ببیند. خدا همه کاره است. و تمام این مقدرات هم در جهت تربیت انسان و شکوفایی استعدادهای او است.. پس خودمان را به تقدیر الهی بسپاریم. اتفاقا چقدر خوب است که انسان در ابتدای عمر در جوانی وقتی که تنهاست، نیازمندی هایش کمتر است، تا جایی که می تواند به سختی ها بسازد. و با این صبرورزیدن ها، یک آینده خوبی را برای خودش رقم بزند. یک بزرگسالی و دوران پیری خیلی خوب و قابل قبول. خدایا هر چه خلاصه برای ما سهمیه در نظر گرفته ای، اگر در ابتدای دوران جوانی به ما نرسید، اواسط یا اواخر عمر به ما برسد.
✅خیلی خوب است که انسان دنبال صبرورزی حداکثری و رضایت مندی حداکثری باشد. و این هم در دنیای انسان اثر می گذارد و هم در آخرت انسان. و یک ذره هم این صبر وتحمل ها، این رضایت داشتن به سختی های زندگی، چیزی از بهره ما کم نمی کند. اتفاقا چقدر خوب است که انسان، استفاده کردن از دارایی ها و امکانات خودش را تا جایی که می تواند به تاخیر بیاندازد. برای وقتی قرار بدهد که نیاز او حداکثری است. نیاز او بیشتر است.
🔹هر چه عمر انسان بیشتر می شود، سطح تماس و نیاز او گسترده تر می شود. و چقدر ضروری است که آن موقع دارا باشد. الان شما جوانید و در دوران جوانی، هر چقدر تماس و ارتباط داشته باشید، باز این ارتباطات حداقلی است. در آینده گسترش پیدا می کند. در آینده با ازدواجی که می کنید، فرزندانی که خدا به شما عنایت می کند و به تدریج، نوه هایی که خداوند به شما می دهد، روابط تان اینقدر گسترش پیدا می کند که نیازمندی تان به دارایی بیشتر می شود. و شاید از همین جا باشد که در دعای شب و روز مبعث از خداوند این دو درخواست را داریم خدایا بهترین عمل ما در دوران پیری ما باشد. و بیشترین روزی ما هم در آن دوران پیری ما باشد. در وقتی که عمر ما دارد به نهایت می رسد. آن موقع هم عمل ما بهترین باشد و هم روزی ما بیشترین باشد. دست ما باز باشد. آن موقع نیاز انسان به وسعت رزق، بیشتر است.
🍃 چقدر خوب است در دوران جوانی و ابتدای عمر، انسان رویکرد و سیاست صبرورزی حداکثری را داشته باشد که هر چه سهمیه دارد، بهره دارد، پس انداز شود برای آن موقع. این هم یک نحوه پس انداز است دیگر. پس انداز حتما این نیست که آدم پول را ببرد و بانک سرمایه گذاری کند. این هم پس انداز است.
📚برگرفته از سلسله جلسات #حدیث_خوانی شرح وصیت نامه رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به ابوذر، #جلسه_یازدهم در تاریخ شنبه 1400/09/13
#قسمت_صد_و_بیست_و_سه
ادامه دارد...
📣کانال مدرسه علمیه الهادی علیه السلام
🆔@alhadihawzahqom
#پیامبر_اکرم صلی الله علیه و آله
#وصیت #معرفی_حدیث #حدیث #انسان #سبک_زندگی #روزی #رزق #صبرورزی #صبر #رضایت #رضایت_مندی #جوانی #پیری #بهره_مندی