eitaa logo
سلام فرشته
160 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
11 فایل
خدایا، قلب هایمان را آماده سلام کردن به فرشته هایت بگردان رمان ، داستان و کلیپ و پادکست هاي #تولیدی هشتک خورده انتشار مطالب با ذکر منبع، بلامانع است. فهرست مطالب: https://eitaa.com/salamfereshte/2162 نویسنده: #سیاه_مشق
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹نمی گذارند جلو بروم. چند نفری ریحانه را روی دست گرفته و از قایق بیرون آورده و روی برانکارد می گذارند. چشمانش بسته است و دهانش نیمه باز. دستش را که روی بدنش گذاشته بودند، در همین چند تکان جزئی، سر می خورد و می افتد. چهارنفری سر برانکارد را گرفته و به سمت ماشین اورژانس می دوند. من هم به همان سمت می دوم و فریاد می زنم: ریحانه. کمرم تیر می کشد و زمین می خورم. سعی می کنم بلند شوم اما نمی توانم. اختیار پاهایم دست من نیست. کمرم به شدت درد می کند. گریه می کنم و فریاد می زنم: ریحانه. 🔸چند نفر مرا بلند می کنند اما روی پا نمی توانم بایستم. احساس فلجی می کنم. باز هم پاهایم را حس نمی کنم. گریه ام شدیدتر می شود. خواهرا مدام می گویند وایسا. چی شده؟ می گویم : نمی توانم و همان جا روی زمین ولو می شوم. سعی می کنند مرا از جا بلند کنند. پاهایم روی زمین کشیده می شود. هیچ حسی ندارم. فریاد می زنم: ولم کنید. من فلج شده ام و گریه را سرمی دهم: ریحانه.. ریحانه.. تمام چادرم خاکی شده است. دلم می خواهد صورت بر زمین بگذارم و بمیرم. رد برانکارد را می گیرم که سوار امبولانسش می کنند. صدای آژیرش بلند می شود. دیگر دستم به ریحانه نمی رسد. "ریحانه کجایی که من اینجا فلج افتاده ام. من فقط تو را داشتم ریحانه.." ضجه می زنم: ریحانه. فقط گریه می کنم. صورت بر خاک می گذارم. چشمهایم را می بندم و گریه می کنم. - خانم مولایی.. خانم مولایی.. حالتون خوبه؟ 🔹صدا برایم آشناست. مهربان و نگران صدایم می زند. چشم هایم را باز می کنم و در کاسه می چرخانم ببینم کیست. نور خورشید به صورتم می تابد. چیزی نمی بینم. چند نفر کمکم می کنند بنشینم. به سختی می نشینم. لیوان آبی جلوی دهانم می گیرند. با اصرار آن را به دهانم می ریزند. نمی خواهم چیزی بخورم. نمی خواهم کسی را ببینم. همان صدا باز هم می آید: - خانم مولایی.. حالتون خوبه؟ بهترین؟ 🔸صدا از روبرویم است. مردی که روبرویم نشسته. صورتش را تار می بینم. کمی که می گذرد، چهره اش برایم واضح می شود. فقط می گویم: ریحانه و دوباره گریه می کنم. می گوید: - می تونین بلند شین؟ مجدد تکرار می کند. همان طور که گریه می کنم می گویم: - نمی دونم. نمی تونم. 🔻از جا بلند می شود و می رود. روی دست یکی از خواهرانی که پشتم نشسته ولو می شوم و لای پر چادر مشکی اش، گریه می کنم و ریحانه را صدا می زنم. آن خانم مرا نوازش می کند. یاد نوازش های ریحانه می افتم. کجا رفتی ریحانه؟ صدای چند مرد می آید که می گویند: عقب بایستید.. دورشون رو خلوت کنین. و صدای آقا سعید که مجدد می پرسد: حالتون بهتره؟ جوابی نمی دهم. جوابی ندارم که بدهم. خواهران سعی می کنند مرا روی برانکاردی که آورده اند، بخوابانند. چشمانم را می بندم. یاد روزهای بیمارستان که مرا از این تخت به آن تخت می کردند می افتم. هیچ حسی در پاهایم ندارم. از زمین کنده می شوم و روی برانکارد گذاشته می شوم. 🔹چشمانم را باز نمی کنم. نمی خواهم کسی را ببینم. ایکاش خودم را برای نجات ریحانه به آب می زدم تا اروند، مرا به عمق بکشاند. گریه می کنم. حتی سوزشی که در دستم احساس می کنم، باعث نمی شود چشمهایم را باز کنم. صداهای اطرافم را مبهم می شنوم. همه با هم حرف می زنند و هیچکس حال مرا نمی داند. صدای آژیر آمبولانس و بسته شدن در ماشین که بلند می شود، چشمانم را باز می کنم. عقب آمبولانس تنها هستم. بی صدا گریه می کنم. ماشین حرکت می کند. 🔸از این تخت به آن تخت برده می شوم. سرمی که به دستم وصل کرده اند، روی قفسه سینه ام سنگینی می کند. حتی تحمل همان را هم ندارم. به دنبال ریحانه می گردم اما او را نمی بینم. تخت را از سراشیبی بالا می برند. از در که رد می شویم، بوی الکل و هوای خنک، به جانم می نشیند. یاد ایامی که در بیمارستان بوده ام می افتم. صدای خانمی می آید که می گوید: - چشمهاتو باز کن عزیزم. حالت خوبه؟ بهتری؟ می تونی حرکت کنی؟ 🔻لحن مهربانش را دوست ندارم. فقط ریحانه حق دارد به من بگوید عزیزم و مرا این طور پر مهر، خطاب قرار دهد. صدای آشنا و نگران مردانه ای می شنوم که می گوید: - خانم مولایی. صدای ما رو می شنوین؟ چشمهاتونو باز کنین. 🔹چشمهایم را باز می کنم. نور سفید رنگ چراغ های سقف، به چشمم می خورد. خانم پرستار کنارم ایستاده و آقا سعید پشت سرشان دیده می شود. خانم پرستار می گوید: - عزیزم می تونی بشینی؟ 🔻و چند بار تکرار می کند. از آقا سعید خجالت می کشم و سعی می کنم بر حال خرابم مسلط شوم. فشار می آورم که بنشینم اما نمی توانم. @salamfereshte
🔸عباس قرص را خورد و خجالت زده، به تشت روی دست ضحی نگاه کرد: - شما نمازتو بخون خودم آب می ریزم. 🔻ضحی لبخند شیرینی تحویل عباس داد و آب ولرم را روی پاهای عباس ریخت. پاهایش را نوازش کرد و مشت آبی از کف تشت برداشت و روی پاهایش ریخت. سکوتی پر مهر بین‌شان برقرار بود. ضحی آب می‌ریخت و عباس، عرق شرم. بعد از پنج دقیقه، ضحی دست از پاشویه برداشت. عباس دست ضحی را بوسید. پاهایش را با حوله خشک کرد و برای گرفتن وضو، به روشویی رفت. ضحی تشت را به آشپزخانه برگرداند. دو رکعت نماز برای خوب شدن حال عباس خواند و به حضرت زهرا سلام الله علیها، هدیه کرد. 🔹آفتاب، لحاف گرمی برای عباس شده و بدن مچاله شده‌اش را از هم باز کرده بود. راحت و رها، زیر نور کم جان صبحگاهی، خواب بود و خبر نداشت از دیشب تا صبح، مادرش فرش‌های سالن و اتاق عباس را جمع کرده و منتظر آمدن وانت مشهدی کریم دمِ در نشسته و برای سلامتی او، ذکر صلوات گرفته. به محض رفتن عباس، به مشهدی کریم تلفن کرد. آدرس داد تا یک کارگر و بنا برایش بفرستد و خودش هم فردا علی الطلوع، با وانتش جلوی خانه شان بیاید. مشهدی کریم چیزی از معصومه خانم نپرسید و فقط گفت: - حاج خانم اگه کمکی از من برمی یاد حتما بفرمایید. هر مقداری بفرمایید تقدیمتون می کنم. مرحوم محمدی خیلی به گردن بنده حق دارن. 🔸رویش نشد بپرسد کارگر و بنا برای چه می خواهی و وانت بار صبح زود، به چه کارت می آید. چرا پسرت زنگ نزده و تویی که تا وقتی شوهرت زنده بود، صدایت به گوشم نخورده بود؛ حالا جلو افتاده ای و خودت به من زنگ زده ای؟ هیچکدام را نپرسید اما تصمیم گرفت سر و گوشی آب بدهد. صبحانه نخورده، راه افتاد و همراه با اولین شعاع های خورشید، زنگ در خانه را فشار داد. معصومه خانم هر دو لت در را کامل باز کرد. مشهدی کریم، وانت را به پهلو، جلوی خانه پارک کرده بود: - آقا کریم، وانت رو داخل نمی یارین؟ - بار چیه حاج خانم؟ - دو تخته فرش. 🔻مشهدی کریم، تعجبش را پنهان کرد و خونسرد پاسخ داد: - بگین کجاست برش دارم. 🔹معصومه خانم، به گوشه سالن داخل ساختمان اشاره کرد. مشهدی کریم، بارها به این خانه آمده بود. داخل شد و با فضای خالی از فرش که مواجه شد دلش لرزید. فکر کرد نکند کارشان لنگ مانده و این فرش ها را برای فروش می برد. به معصومه خانم که پشت سر او داخل شده بود رو کرد و گفت: - حاج خانم اگه پولی نیاز هست بگید تقدیم کنم. این ها یادگاره. خدا بیامرز بارها رو همین فرش ها روضه گرفت و شام داد. 🔸معصومه خانم یاد پنجشبه های آخر ماه و شلوغی خانه و حیاط و شام نذری امام حسین علیه السلام افتاد. چشمانش پُرآب شد. لبخند تلخی روی صورتش نشست و گفت: - خیالتون راحت آقاکریم. عباس جان عروس آورده. می خواستم خودشون خونه رو با سلیقه خودشون بچینن. - کسی خونه هست؟ حاج خانم در خانه بازه. یاالله 🔹بنّا دم در حیاط ایستاده و منتظر اجازه معصومه خانم بود. مشهدی کریم، فرش لوله شده را روی شانه انداخت و به حیاط برد. حال و احوال مختصری با بنّا کرد و فرش را داخل وانت گذاشت. برای بردن فرش بعدی به داخل که رفت، بنّا را دید که به سمت دیوار پشتی خانه می رود. معصومه خانم از نگاه مشهدی کریم، سوالش را خواند و گفت: - دارم ی در برای اتاقم می ذارم که بچه ها راحت باشن. منم این طور راحت ترم. 🍀مشهدی کریم بدون پرسش دیگری، داخل رفت. فرش دوم را برداشت و داخل وانت گذاشت. یکی از لت‌های در را بست و برای کسب تکلیف، جلوی در منتظر ماند. معصومه خانم، پاکتی دستش بود. دمپایی هایش را پوشید و جلوی در آمد. پاکت را تعارف کرد و آدرس رویش را نشان داد: - بی زحمت فرشا رو ببرین به این آدرس. با نگهبانش آقاخسرو هماهنگ کردم ازتون تحویل بگیرن. اینم خدمت شما. 🔸مشهدی کریم، از گرفتن پاکت پول، امتناع کرد. آدرس را گرفت و خدابیامرزی برای شوهر معصومه خانم گفت. حمد و سوره ای خواند و به امید اینکه باز هم به روضه های این خانه بیاید، خداحافظی کرد. 🍀ضحی و عباس هم از محمد آقا و نرگس خانم، خداحافظی کردند و برای زیارت، به حرم حضرت معصومه سلام الله علیها رفتند. داخل شبستان امام خمینی، در کنار هم، به خانم سلام دادند. عباس، انگشتری عقیق از جیب در آورد و به ضحی داد. ضحی هم به سفارش مادر، لنگه همان انگشتری عقیق را بعلاوه قرآن جیبی و تسبیح تربت به عباس هدیه داد. 📣کانال در ایتا، سروش، بله @salamfereshte
❓ سوال: غایت توحید افعالی، نفی اسباب است؟ ✅ پاسخ حفظه الله: 🌺نه. غایتش این است که متوجه بشویم که مسبب الاسباب خداست. حتی سببیت اسباب را هم از خدا می بینیم. توحید افعالی به این معنا نیست که اسباب یکدفعه ای منهدم و محو بشود. سرجای خودش است. 🌸خدا رحمت کند حضرت علامه طباطبایی را که می فرمایند با توحید و با رسیدن به توحید، چیزی در خارج عوض نمی شود. یعنی اسباب عوض نمی شوند. در نگاه ما استقلال دادن به اسباب، محو می شود. نه اینکه وجود اسباب منتفی بشود. اسباب هست و می فهمیم که سببیت اسباب هم از خداست. 🍃 خداست که این اسباب را اسباب کرده است. هر چه اسباب دارند از خدا دارند از خودشان ندارند. پس خداوند برای آنکه آن مسبب را محقق کند، این اسباب را قرار داده است. خدا همه کاره است. 📚برگرفته از سلسله جلسات شرح وصیت نامه رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به ابوذر، در تاریخ شنبه 1400/09/13 ادامه دارد... 📣کانال مدرسه علمیه الهادی علیه السلام 🆔@alhadihawzahqom صلی الله علیه و آله