#داستان_بلند
#فقط_به_خاطر_تو
#قسمت_صد_و_سی_و_پنج
🔻جلوی در مرکز همایش ها، عباس منتظر ضحی ایستاده بود. با دیدن چهره خسته ضحی، نرمی نگاهش دوچندان شد. لیوان بزرگ آب هویج و کلوچه محلی تعارف کرد و محل پارک ماشین را نشان داد.
🔹خوردن آب هویج، جانی تازه به ضحی داد. کنار عباس تا ماشین را نه تنها راه، که پرواز کرد. هر از گاهی نگاهی به صورت مهربان عباس می کرد و ته قلبش سوزشی احساس می کرد. به قدم هایشان نگاه می کرد و از هماهنگی قدم برداشتنشان، احساس یگانگی می کرد. دلش خواست همین طور بروند و بروند و در سکوت، روح عباس را در آغوش کشد و سیراب شود اما به ماشین رسیدند. سوار که شدند عباس گفت:
- مجید زنگ زد گفت تابش یک هفته مرخصی اجباری برام رد کرده.
- جدا؟
- گفت این ورا پیدات بشه با تیپ پا می اندازیمت بیرون.
🔻ضحی خندید. چنین روابط دوستانه ای را دوست داشت. عباس ادامه داد:
- شما می تونی مرخصی بگیری بریم ی سفر مشهد؟
🔸ضحی شوکه شد. نه تنها از شنیدن مشهدالرضا، بلکه نمی دانست چه کند. گوشی داخل کیف، به لرزش افتاد. ناخودآگاه دست برد و پیامک را بازکرد. احساس شرم تا نوک انگشتان پایش کشیده شد. صدای عباس که پیشنهاد برنامه یک هفته ای شان را می گفت را میشنید اما نمی فهمید. هنوز صدای عاشقانه جملهای که خوانده بود، در گوشش می پیچید. مضطرب و متعجب بود. نمیدانست چه باید کند. مطرح کردنش را با عباس درست ندید. خواست مسدودش کند اما چیزی که زیاد بود، سیم کارت جدید. سعی کرد ذهنش را به چیز دیگری مشغول کند. گوشی را داخل کیف گذاشت. به زنجیر و قاب قرآنی که از آینه جلوی ماشین آویزان بود نگاه کرد و گفت:
- خانم دکتر گفتن اگه بیشتر خواستین بمونین مشکلی نیست ولی خونه رو چه کنیم؟
- تا الان باید چیده باشن.
🔹عباس راست می گفت. تمام وسایل خانه سرجایشان بود و حتی کتابهای ضحی هم منتقل شده بود. حسنا این مسئولیت را به عهده گرفته بود. از کتابخانه ضحی عکس گرفت تا ترتیب چینش کتاب ها را بداند. کتابخانه را در دو طرف تلویزیون گذاشت و به همان ترتیب چید. ضحی هر روز به مادر زنگ می زد و حال و احوال می پرسید. معصومه خانم هم هر روز چند بار با عباس حرف می زد و بیشتر، گزارش کارهایی که انجام داده اند را می داد. خیال عباس از خانه راحت بود.
🔸 گوشی ضحی لرزید. توجهی نکرد. مجدد لرزید. عباس متوجه شد و اشاره کرد: پیامک داری. ضحی می ترسید جلوی عباس، گوشی را در آورد و سوتفاهم به وجود بیاید. دهان ناشناس را که نمی توانست گِل بگیرد. باید برایش رمز می گذاشت. کلوچه محلی روی دست مانده اش را دو نیم کرد. به طرف عباس تعارف کرد و بدون نگاه کردن به چشمان عباس گفت:
- حتما تبلیغاتیه. حالا به نظرت واقعا بریم؟ من برای دو روز فقط لباس آوردهام.
🔹عباس به حرف ضحی خندید و ماشین را کنار مغازه ای نگه داشت.
- اینجا هر چی نیاز داری بخر. خیلی وقته نتونستم برم پابوس. همه اش به خاطر وجود شماست که خدا بهم چنین توفیقی رو می ده.
- نیازخاصی ندارم. همون دو دست لباس کافیه. اگه چیزی نیاز داشتم از همون جا می خرم.
🔸عباس ماشین را به سمت جاده گرمسار حرکت داد. میانه راه با مادر تماس گرفت. هر دو خانواده، در خانه عباس بودند.
- اونجا چی کار می کنند همه شون؟
🔹عباس همین را پرسید و با صدای آرام به ضحی گفت: سبزی فریز می کنند. عباس تشکر کرد و جریان را به مادر و حاج عبدالکریم گفت و خوشحالی شان را به ضحی منتقل کرد. فکری از سر ضحی گذشت و به عباس گفت:
- می خوای بهشون بگو اونا هم راه بیافتن بیان مشهد. مامان و بابا دوست دارن.
🔸عباس پیشنهاد ضحی را گفت. معصومه خانم و زهرا خانم هر دو نظرشان این بود که بمانند و کارهای مانده را انجام دهند. همان جا تلفنی، تصمیم گرفتند جشنی برگزار کرده و فامیل درجه اول را دعوت کنند. عباس صدا آرام کرد و گفت:
- چقدر راحت تصمیم می گیرن. خوشمان آمد.
🔹و با بله بله کردن به گوش همه رساند که در حال گوش دادن توصیه هایشان است. صدا روی بلندگو بود و هر کس حرفی داشت همان طور می زد. انگار که در جلسه کنفرانس تلفنی ای باشد، گوشی را دست ضحی داد و به بلندگو اشاره کرد. ضحی خندید و بلندگو را فعال کرد. سر اینکه چه کسی را دعوت کنند و مراسم چطور باشند، جلسه گرفتند.
📣کانال #سلام_فرشته در ایتا، سروش، بله
@salamfereshte
#داستان_بلند
#رمان
#فقط_به_خاطر_تو
#تولیدی
#سیاه_مشق
هدایت شده از مدرسه علميه الهادی علیه السلام
🍃خداوند یک عشق و شوری به بعضی از آدم ها داده
#استاد_عربیان حفظه الله:
🌺 واقعیت این است که خداوند یک عشق و شوری به بعضی از آدم ها داده است. حالا به زبان خودمانی و طنز بگوییم، سر بعضی ها درد می کند برای دستمال بستن. بله واقعا بعضی ها سرشان درد می کند برای دستمال بستن. یعنی یک عشق و شوری دارند. یک همتی دارند. اصلا یک درکی دارند. نمی توانند آرامش و قرار داشته باشند. اصلا تشخیص و درکشان در قالب های محدود فردی و خانوادگی نمی گنجد. نگاه هایشان خیلی دور است. افق های دور را می بینند. یعنی آنی که تا نمی رود به سمت راحتی، نگران نباش. واقعا ظرفتیش همین اندازه است. بعضی ها ظرفیت هایشان یک جوری است که اصلا نمی تواند خودش را در قالب های فردی و محدود شخصی و خانوادگی قرار بدهد.
🌸جوانی در یک خانواده ای بزرگ شده، لقمه نانی استفاده کرده، از تربیتی استفاده کرده که دغدغه ایثار ، فداکاری، معارف فطری، معنوی و توحیدی در وجوش شکوفا شده است. یک جوان عادی شاید باشد ولی دوست دارد خدمت به اسلام بکند. دوست دارد به جامعه خدمت کند. دوست دارد به اهل بیت علیهم السلام خدمت کند. اتفاقا همین انگیزه ها هست که خیلی از این ها جذب حوزه ها می شوند. و فرق یک جوان طلبه ای که می بیند حوزه ها از نظر جنبه های مالی و امکانات ظاهری با جاهای دیگر فرق دارند. اینجا آدم باید خیلی زحمت بکشد تا یک فرصت قابل قبول و مناسبی برایش فراهم بشود در پیش بردن زندگی. ولی همه این ها را می بیند باز می بیند دلش بی قرار است. نمی تواند مثل دیگران زندگی کند. این استعدادها هستند دیگر.
🌼پس همین طور که عرض کردم، این محورهایی که برشمردید، علاقه، استعداد، نیازهای جامعه، جهان بینی و .. این مطالب که می فرمایید این ها باید باز بشود. خود این استعداد، امر خیلی مهمی است. ابعاد مختلفی دارد. یا آن نیاز، گاهی موقع وضعیت به گونه ای هست که در رابطه با یک مسئله ای، نسبت به یک شخص، وجوب عینی پیدا می شود. و آن فرد هم می فهمد که اگر من کار را زمین بگذارم، کار ضایع می شود، هیچکس نمی تواند انجام بدهد. کم کم احساس می کند این وظیفه به دوش او مانده است. اگر بگذارد زمین ضایع می شود و کسی نمی آید آن را خوب بردارد.
🍃ببینید احساس وظیفه عینی یا تشخیص وظیفه عینی. این اصلا مطلب را خیلی متفاوت می کند. دیگر همه امورش را در این راستا قرار می دهد. که این وظیفه عینی که عینیت این وظیفه، باعث اهمیت شده است. بقیه مصالح همه می شود مهم، باید فدا بشود و اهم را پیش ببرد.
📚برگرفته از سلسله جلسات #حدیث_خوانی شرح وصیت نامه رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به ابوذر، #جلسه_دوازدهم در تاریخ دوشنبه 1400/09/15
#قسمت_صد_و_سی_و_پنج
ادامه دارد...
📣کانال مدرسه علمیه الهادی علیه السلام
🆔@alhadihawzahqom
#پیامبر_اکرم صلی الله علیه و آله
#وصیت #معرفی_حدیث #حدیث #انسان #استعداد #ظرفیت #رزق #وظیفه #تلاش #مقدرات