#داستان_بلند
#به_تو_مشغول
#قسمت_صد_و_چهارده
🔹شهناز که حدود سه متری از ما فاصله دارد و به پشتی ای که به دیوار تکیه داده شده، لم داده است می گوید:
÷ کی عوض نشده این روزا. خودمم باورم نمی شه دیگه اون شهناز چندماه پیش نیستم.
- یعنی چی؟
÷ یعنی نداره دیگه. می گم همه مون خیلی تغییر کردیم. مامان و بابا خیلی بهتر از قبل شدن. خود من چه کارهایی روکه نمی کردم و الان دیگه نمی کنم. یعنی می دونی. گاهی هوس می کنم ولی دلم نمی خواد انجامش بدم. انگار ی جور، الکی و بیخودی ان.
- واقعا چنین حسی رو داری؟
÷ آره.
- از کی این طور شدی؟
÷ از زمانی که با برنامه های هیئت و مسجد و کارای دسته جمعی که می کردین آشنا شدم. مگه نه مهناز؟
🔸متعجب هستم که شهناز، با اینکه حدود بیست سال دارد و در غرور جوانی است، چطور این قدر راحت، در مورد تغییرحالاتش حرف می زند. خدا را شکر می کنم. مطمئنم همه این تغییرات در اثر توسل به اهل بیت و کمک گرفتن از شهداست.
÷ از همه بیشتر، اون افطاری ساده دادن تو گلزار شهدا رو خیلی دوست داشتم و مدام جلوی چشممه.
🔹لبخند می زنم. فرزانه و مهناز هم تایید می کنند که اوقات خیلی پر حال و شعفی را آنجا داشته اند. می دانم. من هم خودم همه ی این ها را تجربه کرده ام. آنقدر حس آرامش و نشاط به آدمی دست می دهدکه دیگر، آن نشاط های کاذب قبلی، هرچقدر هم جذاب، باز همتوانستان را از دست می دهند. رو به فرزانه می گویم:
- این مهناز کوچولوی ما، تو مسجد، کاری هم می کنه که بهش جایزه بدیم؟
" ئه نرگس جون. من که دیگه کوچولو نیستم.
- یعنی جایزه نمی خوای؟
🔻چنان قیافه معصومی به خودش می گیرد که همه، خنده مان می گیرد.
- باشه بابا جایزه بهت می دم. حالا اصلا کاری هم می کرد؟
^ کار؟ همه خر حمالی ها رو مهناز می کرد آبجی
- ها؟
🔹متعجب به دهان فرزانه نگاه می کنم. آخر دختر خوب، این چه واژه ای است! خر حمالی.. مهناز خودش لب باز می کند:
" چون خیلی فرز هستم، کارایی که نیاز به دویدن داره و جا به جایی ها رو من انجام می دم.
^ آره. شده بیسیمچی مسجد!
- موندم این اسامی رو تو از کجا می یاری فرزانه؟
^ از همون کتابایی که شما می خونی دیگه.
از حاضر جوابی فرزانه خنده ام می گیرد. شهناز می گوید:
÷ ما هم قراره با فرزانه بریم اردوی راهیان نور. ثبت نام کردیم.
- جدی؟ همین مسجد ما؟ اجازه دادن؟
^ آره از بس اومدن کار کردن، دیگه نتونستن نه بگن بیچاره ها. فقط نمی دونن با خواستگاری تو چی کار کنن؟ اخه اونا هم دعوتن تو جلسه خواستگاری
- وا. کودوم خواستگاری. باز تو شروع کردی فرزانه.
^ نه اخه نمی دونی. ی خانمی چند روزه تو مسجد، مدام درباره تو از تک تک مون پرسیده. دیگه ما مطمئنیم که قراره بیان خواستگاری.
🔸به ریحانه نگاه می کنم. فقط لبخند می زند.
- چرا می خندی؟ خب ی جوابی بده
+ چی بگم آخه. من برم ی سر به مامان اینا بزنم ببینم چیزی نیاز ندارن.
🔻دخترخاله ها و فرزانه خنده شان می گیرد. می گویم: فرار نکن دختر. بیا بگو ببینم جریان چیه.
@salamfereshte
#داستان_بلند
#فقط_به_خاطر_تو
#قسمت_صد_و_چهارده
🔻عقب نشینی و سکوتی که سحر و فریبا داشتند، هشداری برای ضحی بود. به دوربینی که گوشه سالن نصب شده بود نگاه کرد و خطاب به سحر گفت:
- عزیزم اینجا دوربین داره. بهتره مانتو روسریت رو در نیاری.
- دوربین برای مراقبت از وسایل اینجاست. که دزد نیاد. نمی خوان که ما رو ببین!
- چه فرقی داره
- شما چادرت رو در نیار. به من چی کار داری؟
- چی بگم. بعد این همه سال رفاقت، تازه می گی به من چی کار داری؟ دوستم داره خودشو نابود می کنه باید بی تفاوت باشم؟ دوستم هم اگه نبودی حتما بهت می گفتم. حیفه سحر جان. شما این همه خوبی داری، حجابت رو رعایت نمی کنی، محرم نامحرم نگه نمی داری ..
- ضحی جان روضه و منبر نرو تو رو خدا. از این حرفا زیاد به من زدی. شرط تاثیرگذاری که یادته. روی من تاثیر نداره. هزاری ام بگی بازم من همینم که هستم. نمی خوام تغییر کنم.
- با من لجبازی نکن. من ارزش این رو ندارم که خودتو بیچاره کنی سحرجان
🔹صدیقه به چهره دلسوز ضحی و صورت پر حرص سحر نگاه کرد و مشغول تایپ معرفی نامه گروه شد که قبلا با ضحی، نوشته بودند. دستش روی صفحه کلید بود و انگشتانش تند، حرکت می کرد اما تمام حواسش به سحر و فریبا بود.
- چه ربطی به تو و لجبازی با تو داره. من این مدلی خوشم می یاد.
- راست می گه خانم دکتر. نصیحت هاتو بزار برای بیمارایی که زیردستتن.
🔻سحر نگاه قدرشناسانه ای به فریبا کرد. به سمت یخچال رفت. بطری آب را برداشت و گفت:
- باید ی دست پارچ و لیوان و بشقاب و قاشق هم بگیریم. شما هم می خوری؟ بچه ها آب..
🔹لیوان یک بار مصرفی را پرآب کرد و دست فریبا دارد. چشمکی زد و با لبخند تشکر کرد. لیوان دیگری را پر کرد و به ضحی تعارف کرد:
- خون خودتو کثیف نکن ضحی جان. بیا آب بخور. مطمئن باش کسی از اون بالا منو نگاه نمی کنه. نمی خوام برقصم که!
🔸لیوان آب را دست ضحی داد و به سمت صندلی ای رفت و ادامه داد:
- خب باشه حالا به خاطر تو. اینم شال. خوبه؟
🔻زنگ گوشی صدیقه بلند شد. از پنجره بیرون را نگاه کرد و در گوش ضحی آرام گفت:
- شوهرم پایینه. من ی سر برم و بیام؟
- آره حتما. برو گلم.
🍀صدیقه از آپارتمان بیرون رفت. پله ها را دوتا یکی کرد تا زودتر به شوهرش برسد. شوهر و بچه اش را که دید، مثل پروانه ای که از پیله در آمده باشد، بالهای مهرش را باز کرد. کودکش را در آغوش گرفت. بوسید و بویید. نگاه پر مهرش را به همسرش دوخت و تشکر کرد. چند دقیقه ای با همسرش صحبت کرد و برای اینکه امروز را زودتر برود، از پله ها بالا رفت تا اجازه اش را از ضحی بگیرد. در ساختمان را که باز کرد، از صدای بلند فریبا، میخکوب شد:
- عرضه اگر داشتید جمع می کردید بساط این فساد رو. دست های به ظاهر پاکتون رو نگاه کن که تا آرنج که هیچ، تا کتف درگیره. والاّ
🔹ضحی به سختی جلوی چرخش زبانش را گرفت و استخوان گلو را فشار داد تا صدایی بی مورد، از دهانش خارج نشود و از بالا تا پایین فریبا را نشوید. فایده ای هم نداشت. چشم نازک کرد و به صورت برافروخته فریبا نگاه کرد. فریبا منتظر عکس العمل شدید ضحی و درگیر شدن فیزیکی شان بود تا نقشه ای که با سحر کشیده بود را عملی کند و مدیریت گروه را از ضحی بگیرد برای همین، خویشتن داری ضحی، اذیتش می کرد.
🔸حالا دیگر صدیقه آمده بود و سحر و فریبا نمی توانستند به راحتی، او را له کنند. برای همین سکوت کردند. ضحی از آب لیوانی که چند دقیقه قبل، سحر دستش داده بود؛ کمی نوشید و رو به سحر گفت:
- اگه تغییراتی تو اساسنامه به نظرت می رسه بگو. بررسیش می کنیم. ی نسخه اش رو هم باید بدیم آریا. شما زحمتشو می کشی سحر جان؟
🔹صدیقه از کنترلی که ضحی روی رفتار خود نشان داد خوشحال شد. پشت میز رفت. برگه یادداشتی برداشت و درخواست خودش را روی برگه نوشت و به ضحی داد. ضحی سر تکان داد و روی برگه چیزی یادداشت کرد و دست صدیقه داد. صدیقه بدون هیچ حرفی، کیفش را برداشت و از آپارتمان خارج شد.
- تغییرات که زیاد لازم داره.
- مثلا چی؟
- همین که هر کسی هر وقت خواست نتونه از کار در بره
🔸و اشاره به در و رفتن صدیقه کرد.
📣کانال #سلام_فرشته در ایتا، سروش، بله
@salamfereshte
#داستان_بلند
#رمان
#فقط_به_خاطر_تو
#تولیدی
#سیاه_مشق
هدایت شده از مدرسه علميه الهادی علیه السلام
🌀ابعاد انفکاک ناپذیر انسان
#استاد_عربیان حفظه الله:
🌼 علاقه ها، برخواسته از باورهاست. مثالی می زنم آن را خوب اگر دقت کنیم، این بحث ها وضوح خوبی پیدا می کند. با توجه به اینکه انسان موجود چند بعدی و سه بعدی است، مرکب از اندیشه، علاقه، و عمل و رفتار است، این هم به خاطر این است که انسان عقل دارد، قلب دارد، اعضا و جوارح دارد. با عقل خودش اندیشه ورزی می کند. با قلب خودش مهر و محبت و علاقه پیدا می کند و با اعضا و جوارح رفتار می کند.
🍀این سه بعد انفکاک ناپذیر است. اینجوری نیست که انسانی باشد و عقل نداشته باشد و فقط قلب و اعضا و جوارح داشته باشد. اگر این طور باشد اصلا تکلیفی ندارد. مجنون و دیوانه تکلیفی ندارد. چون قوه درک کننده اش مشکل دارد. یک جوری از دایره انسان خارج است و تکلیفی متوجه او نیست. یا مثلا عقل داشته باشد و قلب نداشته باشد. اصلا اهل عاطفه، مهر و محبت و این ها نباشد. این انسان نیست. مجموعه وسیعی از وظایف فردی، خانوادگی، اجتماعی ما مربوط به حوزه علاقه هاست. مهر و محبت هاست.
🔻و یا انسانی که عقل و قلب داشته باشد اما هیچ عضوی نداشته باشد. اعضا و جوارحی نداشته باشد. باز این هم از دایره مسئولیت ها خارج است. انسانی که دست و پا و گوش و چشم و زبان نداشته باشد از بحث ما خارج است.
🍃انسان، موجودی است که سه بعد اساسی دارد. فکر و اندیشه دارد. علاقه و محبت دارد. رفتار و عمل دارد. حالا کدامیک از این ابعاد، در انسان، اولویت دارد و مقدم است؟ هم برای ساخته شدن او، هم برای انجام وظیفه ای که متوجه انسان می شود. کدامیک از این سه بعد؟
📚برگرفته از سلسله جلسات #حدیث_خوانی شرح وصیت نامه رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به ابوذر، #جلسه_دهم در تاریخ دوشنبه 1400/09/08
#قسمت_صد_و_چهارده
ادامه دارد...
📣کانال مدرسه علمیه الهادی علیه السلام
🆔@alhadihawzahqom
#پیامبر_اکرم صلی الله علیه و آله
#وصیت #معرفی_حدیث #حدیث #انسان #انسان_شناسی #روان_شناسی #ابعاد_انسان #روح #علاقه #محبت