eitaa logo
سلام فرشته
160 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
11 فایل
خدایا، قلب هایمان را آماده سلام کردن به فرشته هایت بگردان رمان ، داستان و کلیپ و پادکست هاي #تولیدی هشتک خورده انتشار مطالب با ذکر منبع، بلامانع است. فهرست مطالب: https://eitaa.com/salamfereshte/2162 نویسنده: #سیاه_مشق
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹همه کار را تعطیل کردند و برای استراحت به منزل رفتند. قاب پنجره مسجد جاگذاری شد. اما هنوز حفاظ و شیشه نداشت. مامور جلوی مسجد، توسط افسرمربوطه، مرتب عوض می‌شد. یکی از نگهبان‌ها که درخواست داده بود شیفت شب بیاید، پیدایش شد. از قبل از افطار می‌آمد و تا بعد از اذان صبح، نگهبانی می‌داد. گاهی افسرمافوق، نزدیک می‌شد و نامحسوس او را می‌پایید که چه می‌کند. کار خاصی نمی‌کرد. راه می‌رفت و راه رفتنش هم نظم خاصی نداشت که کسی بتواند پیش بینی‌اش بکند. از این دقت نگهبان خوشش آمد و تصمیم گرفت به محض تمام شدن کار پنجره، تشویقی مختصری به او بدهد. آن شب، نگهبان زودتر از زمان شیفتش آمده بود. اما شیفت را تحویل نگرفت. داخل مسجد رفت و همان جایی که هر سحر می‌دید سید خلوت می‌کند و قرآن تلاوت می‌کند نشست و مشغول قرآن خواندن شد. حاج عباس در آشپزخانه مشغول آماده سازی وسایل افطار مختصر بود. افسرنگهبان، دمِ درمسجد، نگاهی به نگهبان کرد و متعجبانه از نگهبان جلوی مسجد پرسید:"بهبودی چرا شیفتش را تحویل نگرفت؟" نگهبان گفت:"قربان، نیم ساعت دیگر ساعت شیفتش است. اینطور که گفت، زودتر آمده در مسجد قرآن بخواند" تعجب افسر نگهبان بیشتر شد. خداقوتی گفت و رفت. 🔸سید، عمو محسن را به جای خانه، به درمانگاه برد. مامور تحقیق هم نامحسوس او را دنبال کرد. دکتر بعد از معاینه برای عمو محسن سِرُم تجویز کرد و وقتی شنید شش ماهی از مصرف داروهای قبلی‌اش می گذرد، تاکید کرد که مجدد دکترمتخصص برود شاید نیاز باشد داروهایش را عوض کنند یا دوزش را تغییر دهند. سید از اینکه این مسئله زودتر به فکرش نرسیده بود خود را سرزنش و از عمو محسن عذرخواهی کرد. همان جا تلفنی از منشی دکتر وقت گرفت اما دلش راضی نشد. با خود گفت فردا حتما اول وقت حاج عمو را به مطب خواهم بُرد ان شاالله. موقع تماسش را مطب، استاد رفعتی هم مدام با او تماس می‌گرفت. استاد از دوستانش چیزهایی شنیده بود و نگران حال سید شده بود. حاج عمو زیر سِرُم بود. مامور تحقیق، به محض بیرون آمدن دکتر، وضعیت بیمار را پرسید و خیالش که راحت شد، از درمانگاه بیرون رفت. 🔹سید، پاهای حاج عمو را به نرمی نوازشی ماساژ گونه داد و با شماره استاد تماس گرفت: "سلام علیکم و رحمه الله استاد عزیز. حال شما؟ مشتاق دیدار. خوب هستید؟" استاد رفعتی با همان حال خوش و شادابش، پاسخ سلامش را داد و گفت:"اگر راست می‌گویی و مشتاق دیدار مایی همین امشب بساطت را جمع کن و برگرد قم. همین جا بمان ورِ دلِ ما که اینقدر به دیدارمان مشتاق نشوی" و خندید. سید از این حرف استاد کمی جا خورد و گفت:"جدی می‌فرمایید استاد یا مزاح می‌کنید؟" استاد با لحن جدی‌تری گفت:"مگر من با شما شوخی دارم؟ جول و پلاست را جمع کن و برگرد قم" سید نگاهی به حاج عمو کرد و بدون اینکه لحنش را تغییر دهد گفت:"چشم استاد. از قم رفتنمان به خاطر مسئله ای بود. بعدا خدمتتان عرض می‌کنم" استاد رفعتی با لحن پدرانه ای که مهربانی و جدیت را توأمان با خود دارد گفت:"آن مسئله را هم بردار و بیا قم. من اینجا برایت خانه‌ای دیدم و پسندیدم و از دو هفته دیگر هم اجاره‌اش شروع می‌شود." سید چشمان گِرد شده‌اش را به زمین دوخت و گفت:"چشم استاد. هر چه شما بفرمایید. اطاعت امر" استاد رفعتی با همان لحن شاد اول صحبت گفت:"منتظرت هستم. کاری داشتی بگو. یا علی . خدانگهدار." 🔸حاج عمو عادت به دیدن چهره خالی از تبسم سید نداشت پرسید: "چیزی شده جواد جان؟" سید همان طور که سرش پایین بود گفت:"چه بگویم عموجان. استاد رفعتی بودند. امر کردند که به قم برگردم اما من نمی توانم شما را تنها بگذارم." حاج عمو گفت:"خیر باشد. نگران ما نباش. من راضی نیستم به حرف استادت گوش نکنی. او جای پدر توست. اطاعت امرش واجب است." سید گفت:" روح شما خیلی وسیع است اما من نمی توانم بدون شما به قم بروم. نظرتان چیست شما هم به قم بیایید؟ می دانم خیلی سخت است از شهری که مدت‌هاست ساکن آن هستید در این سن دل بکنید و .. استاد فرمودند که خانه ای هم اجاره کرده اند و منتظر ما هستند. اما من بدون شما که نمی روم. نمی توانم بروم. باید استاد را راضی کنم که اجازه بدهند کنارتان بمانم." حاج عمو چیزی نگفت و به پایین آمدن قطرات داخل سِرُم نگاه کرد. @salamfereshte
🔹پارچه هایی که مادر نمی خواست را از او می گیرم. فرزانه هم محلول مایع شیشه شور مخصوصش را آماده می کند. همه را داخل پلاستیک، دمِ درِ حیاط می گذاریم. هنوز آفتاب کاملا بالا نیامده که سروصدای دخترخاله ها از پشت در می آید. فرزانه در را باز می کند. متعجب نگاهمان می کنند و داخل می شوند. وقتی می بینند ما هم مثل خودشان حاضر به یراق ایستاده ایم، خنده شان گرفته و نطقشان باز می شود. فرزانه داخل رفته که به پدر بگوید آقا جواد هم آمده اند. پدر یاالله گویان، عرض حیاط را طی می کند و از خانه خارج می شود. 🔸دختر خاله ها داخل نمی روند و همان جا روی روفرشی ای که کنار حیاط پهن کرده ایم می نشینند. شیر آب را می بندم و شلنگ را از داخل باغچه، به میخی که روی دیوار نصب کرده ایم، آویزان کرده و پیچ می دهم. نیم ساعتی همان طور با همدیگر حرف می زنیم و از جلسه دیروزمان صحبت می کنیم. پریناز چشمانش به خواب نشسته اما سعی می کند بیدار بماند. پدر، کلید را در قفل انداخته و آرام، یاالله می گوید. بچه ها مقنعه هایشان را درست می کنند و از حالت درازکش، به نشسته تغییر وضعیت می دهند. معلوم است که آقا جواد نخواسته داخل بیاید و با پدر، همان داخل ماشین صحبت می کردند. 🔹گوشی ام زنگ می خورد. ریحانه پشت در است و برای اینکه اهل خانه بیدار نشوند، زنگ در را نمی زند. سعی می کنیم آرام از خانه خارج شویم اما این جمعیت دختر جوان وقتی با هم بخواهند کاری را انجام بدهند، مگر می توانند ساکت و آرام باشند. با همان شلوغی خاص خودمان سوار ماشین ریحانه می شویم. ریحانه نگاهی از تعجب به همه مان می کند و با حالت خنده داری می گوید: + ماشالله کل محله رو بیدار کردین که. 🔸می خندیم. همزمان که بسم الله می گوید، ماشین را روشن می کند. دنده را جا می اندازد و آرام گاز می دهد و می خواند: سُبْحانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما کنّا لَهُ مُقْرِنِینَ والحمدلله رب العالمین.. کوچه را طی کرده و وارد خیابان اصلی می شویم. دنده را بیشتر کرده و سرعت مان بیشتر می شود. دکمه رادیو را می زند و صدای تلاوت در ماشین می پیچد. صدای دل نشین و آرامش بخشی است. همان پنج دقیقه اول، پریناز خوابش می برد. چشمان مهناز و شهناز خمار شده. به گمانم دیشب از ذوقشان درست نخوابیده اند. مانند نوبت های اولی که قرار بود من به هیات بروم و از شوق و تصور اینکه فردا چه اتفاقی در هیات می افتد، نمی توانستم بخوابم. از صورت های به خواب نشسته شان نگاه برمی دارم و به نیم رخ ریحانه، چشم می دوزم. آرام می گویم: - برنامه شهدا رفتنمون کی هست؟ لبخند زنان پاسخ می دهد: همین الان خوبه؟ 🔹نگاهم به خیابان می رود. نمی توانم تشخیص بدهم که کدام خیابان هستیم. - واقعا الان داریم می ریم شهدا؟ با لبخند دومش، می فهمم که بله. قبل از هیات قرار است سری به شهدا بزنیم .. خوشحال می شوم. دستم را از پنجره بیرون می کنم تا هوای خوش صبحگاهی به صورتم بخورد. فکر می کنم حالا که قرار است برویم، چه به آن ها بگویم؟ و تشکر ها و حرفهایم را یک دور در ذهنم مرور می کنم. 🔸درب بهشت زهرا باز باز است. گل های زیبای ورودی، بوی خوشی را در فضا پخش کرده اند. هر سه دختر خاله ها خواب هستند. فرزانه را نمی توانم ببینم در چه حالی است. آرام صدایش می کنم ببینم خواب است یا بیدار. در گوشم می گوید که بیدار بیدار است. ماشین می ایستد. دختر خاله ها بیدار می شوند و اطراف را نگاه می کنند. می گویم: قبل از هیات، اومدیم ملاقاتی. شما هم می یاین؟ فرزانه که از ماشین پیاده می شود، بقیه هم بدون حرف، پشت سرش پیاده می شوند. برای تجدید وضو، سرویس بهداشتی می رویم و خواب رفته هایمان وضو می گیرند. حال و هوای قطعه شهدا در ماه مبارک رمضان خیلی خوش تر است. صدای جزء خوانی اینجا هم می آید. با خود می گویم حتما آن کسی که پشت میکروفون نشسته، آدم اهل حالی است که این طور با دعا و قرآن، صفای اینجا رو بیشتر می کنه. 🔹ریحانه یکی یکی سر مزار شهدا می نشیند و بلند می شوند. هر کس به حال خودش است. دخترخاله ها مشغول خواندن اسامی و سال تولد شهدا هستند و مدام محاسبه می کنند. سر مزار شهید گمنامی می روم. سلام کرده و از طرفشان هدیه به معصومین علیهم السلام، صلوات می فرستم. اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم. از کمک ها و عنایت هایشان تشکر می کنم. برای برادرم و همه جوان ها دعا می کنم. شهدا را واسطه استجابت دعاهایم قرار می دهم. صلوات دیگری می فرستم و می گویم این صلوات را هدیه ببرید به محضر امام زمان و سلام مخصوص ما را برسانید. 🔸ریحانه بالای سر من می آید و می گوید: + خدا خیرت بده نرگس جان.. از جا برمی خیزم. می گویم برویم؟ دیرمان نشود. با موافقت همه، به سمت ماشین حرکت می کنیم. دخترخاله ها ساکت اند و در فکر. نمی دانم هر کدامشان به چه چیز فکر می کنند. @salamfereshte
🔸سحر، گوشی را روی دوربین جلو انداخت. صورت و آرایشش را چک کرد و نگاهش را به صورت بی آرایش و ساده ضحی برگرداند: - خب نداره. بیا شروع کنیم دیگه. - شیفت های بیمارستانت اصلا این اجازه رو می ده که بخای این کار رو بکنی؟ وقت زیادی می خواد. 🔺و نگاه پرسشگرش را به سحر دوخت. سحر، گوشی را روی میز گذاشت و گفت: - برای همین به تو می گم. تازه بخام بیام تواین کار دیگه بیمارستان رو یا کمش می کنم یا نمی رم. - خب این که حیفه. - نه بابا چه حیفی. تو بیمارستان ما داریم حیف می شیم. تو که رفتی سود کردی. - چی بگم. - می خای روش فکر کن. اگرم سوالی داری شریک پرهام اینجاست می تونه برات توضیح بده. سحر اشاره به پشت سر ضحی کرد. - سلام خانم سهندی. ممنون که اومدین. 🔹ضحی نمی دانست برگردد یا نه. انتظار دیدن فرهمندپور را نداشت. ابروانش کمی در هم رفته بود و به حرکت دست فرهمندپور نگاه می کرد که داشت صندلی ای را از میز کناری برمی داشت ومی نشست. فرهمندپور به سحر نگاه قدرشناسانه ای انداخت و گفت: - همه چی رو توضیح دادین؟ ببینین خانم سهندی، در اصل شروع این پروژه به دست شما باید باشه. شرط من با دکتر پرهام و سرمایه گذاری، حضور شماست. به خاطر تعهد و مسئولیت پذیری که دارین، مطمئن می شم که سرمایه ام سوخت نمی شه. سحر خانم و تیمی هم که با هم انتخاب می کنین، همه زیر نظر خودتون هست. با شیوه خودتون هم پیش برید. اون صفحاتی که برای نمونه بهتون نشون دادن صرفا برای آشنا شدن با کار هست. 🔹ضحی سعی کرد بر سوالات ذهنی اش مسلط شود و علت های سرمایه گذاری و این شیوه کارکردن و پیشنهاد دادن را ندید بگیرد. رو به سحر گفت: - از نظر من این کار شدنی نیست به این سبکی که فرمودن. برای بنده شدنی نیست. این کار، استفاده ابزاری است و من درگیر چنین مسئله ای نمی شم. - یعنی چی استفاده ابزاری؟ منظورتون چیه؟ - کار تیمی مامایی، چه سودی می تونه داشته باشه اگه در اون تبلیغ کالایی نباشه؟ این کار چه تفاوتی با کارهای دیگه تبلیغاتی غربی ها داره که از زن و جمالش استفاده ابزاری می کنند تا بتونن سود بیشتری به جیب بزنن. اگه اون طور که گفتند شما شریک آقای پرهام هستید، پس دستتون تو تجارت هست. تاجر به فکر سوده. در حالی که من فکر تجاری ندارم و تاجر نیستم به اون معنایی که شما می گید. - سود که بد نیست. - بله. من هم نگفتم بده. من هم به فکر سود و منفعت هستم. اما نه اون سود و منفعتی که شما می فرمایید. - پس موافق این کار نیستید؟ 🔺فرهمندپور اشاره ای به سحر کرد. سحر که قبلا با فرهمندپور و پرهام در این خصوص، جلسه توجیهی گذاشته بود وسط حرف پرید و گفت: - حالا من تازه طرح مسئله کردم. می شه بیشتر روش فکر کرد و اشکالات کار رو گرفت. من برم ببینم آبمیوه مون چی شد. 🔸سحر به بهانه آبمیوه از ضحی دور شد. نگاهش به فرهمندپور بود که صندلی اش را جلوتر کشید. سرش را کمی خم کرد و دستمالی از جادستمالی روی میز برداشت. عرقش را خشک کرد و آن را بین دستانش بازی بازی داد - خانم سهندی، تا سحر خانم نیومده اند می خواستم بازم ازتون خواهش کنم روی اون مسئله فکر کنین. غریب به ده سالی هست همسرم خارج از کشور زندگی می کنند و ما از هم جدا شدیم. فرانک هم که درجریان هستید؛ پیش مادرش هست. من ایران تنها هستم و قصد دارم همین جا بمونم. من هم مثل خود شما پزشک هستم اما به دلایلی، طبابت نمی کنم. کار تجارت رو انتخاب کردم. 🔹ضحی از شنیدن این حرف، خیلی تعجب نکرد. دیده بود پزشک هایی که حرفه و شغل دومی هم دارند. فکر می کرد چطور خودش را از این مخمصه رها کند. نگاهی به ساعت کرد. یک ربع به پنج بود. خوشحال شد. دسته کیفش را روی سرشانه مرتب کرد و گفت: - ببخشید من با کسی قرار دارم. بیشتر نمی تونم بمونم. جواب فرمایشتون رو هم قبلا دادم. در مورد این کار هم فکر نمی کنم کار من باشه. به هر حال از پیشنهاد کاری که دادید تشکر می کنم. - خانم سهندی، لطفا چند دقیقه دیگه بنشینید. - ضحی جان کجا؟ - باید برم. ساعت پنج قرار دارم. دیر می شه. ممنونم ازت. خوشحال شدم. - خانم سهندی، لطفا رو پیشنهادم فکر کنین. من اون طور که شما فکر می کنید نیستم! 🔺ضحی نگاه جدی به فرهمندپور کرد. سحر از حرف فرهمندپور و نگاه ضحی، فهمید حدسش درست بوده و گلوی فرهمندپور پیش ضحی گیر کرده است. 📣کانال در ایتا، سروش، بله @salamfereshte
🌼 حتی بوی بهشت را نمی شنود. حفظه الله: ☘️ وَ مَنْ طَلَبَ عِلْماً لِیَصْرِفَ بِهِ وُجُوهَ النَّاسِ إِلَیْهِ، هر کس هدفش از طلب علم این باشد که دل ها را و نظر ها را جلب خودش کند، وجوه مردم، چهره ها را به خودش جلب کند، اگر کسی انگیزه اش در تحصیل علم این باشد،، لَمْ یَجِدْ رِیحَ الْجَنَّةِ نه اینکه به بهشت نمی رود. بهشت یک بوی خوشی دارد که این بوی خوش بهشت منتشر می شود. حتی از بعضی روایات فهمیده می شود که از پانصد سال راه، یا بیشتر این بو استشمام می شود. اینقدر از بهشت دور می شود که حتی بوی بهشت را نمی شنود. تا چه رسد به اینکه بخواهد داخل در بهشت بشود. امیدوارم که این ها هشداری باشد که در ما اثر بگذارد و خلاصه ساحت علم را مقدس تر از این انگیزه ها بدانیم و با اینجور انگیزه ها، ما دنبال علم نباشیم. 🔹خوب است که اینجا وقتی این نصیحت را می شنویم از خودمان سوال کنیم و در خودمان ارزیابی کنیم که ما چه جوری هستیم؟ آن جمله قبلی، آیا از علم خودمان استفاده می کنیم؟ یا سعی می کنیم این علمی که خدا به ما عنایت می کند، فرا می گیریم را در اختیار دیگران قرار بدهیم و به فکر این باشیم که مفید باشیم برای دیگران؟ و هم چنین انگیزه مان چیست از تحصیل؟ روی انگیزه ها خیلی باید دقت کنیم. 📚برگرفته از سلسله جلسات ، در تاریخ شنبه 1400/08/29 ادامه دارد... 📣کانال مدرسه علمیه الهادی علیه السلام 🆔@alhadihawzahqom صلی الله علیه و آله