#داستان
#کوچهی_هشت_ممیز_یک
#قسمت_هفتاد_و_هفت
#بخش_اول
🔹بعد از کلاس قرآن، یکی از خانم ها ایستاده بود که از زهرا سوالی بپرسد. چهرهای آشفته داشت. چیزی او را اذیت میکرد. زهرا، اینها را در چهرهاش دید و با نگاه های پرمهرش، سعی کرد به او انرژی بدهد. خواهران یکی یکی رفتند و برخی التماس دعا گفتند. برخی دست دادند و برخی روبوسی هم کردند. بسته به اینکه چقدر از جلسه قرآن استفاده کرده و انرژی گرفته بودند و چقدر سرحال شده بودند و چقدر رویشان به زهرا باز شده، عکس العمل هایشان متفاوت بود. زهرا کنار آن خانم رفت و گفت:"خداقوت. امروز خیلی سرحال نبودین" با این جمله زهرا، غم در چهره اش بیشتر پیدا شد و آهی کشید. لبش خالی از هرگونه لبخند و چهره اش در فقر شادی چروکیده شده بود. زهرا گفت:"غصه نخورید. دنیاست دیگر. سختی های خاص خودش را دارد. برای هر کس یک جور." آن خانم لب هایش را گشود و به حالتی که اگر خود را رها میکرد، اشک که هیچ، باران از چشمانش میبارید گفت:"چرا خدا برای یکی هر چه خوبی هست می دهد و به دیگری نمیدهد!" زهرا همان طور ایستاده گفت:"بالاخره آدم آزمایش میشود دیگر. یکی با داده خدا یکی با ندادهی خدا" چشمان درشت آن خانم، روی صورت پر مهر زهرا قفل شد. با همان بغض و اعتراض گفت:"نمیشود خدا ما را هم با دادن هایش آزمایش کند؟"
🔸زهرا، یاد حرفهای سید افتاد. یاد مقایسه های موقعیت هایی که خدا به آنان چیزی را داده بود با زمانی که نداده بود. سکوت عمیقی کرد. نگاهش به زمین افتاد و گفت:"آزمایش با داده های خدا خیلی سخت تر است تا نداده هایش" چنان این حرف را با عمق وجودش گفت که آن خانم، فقط زهرا را نگاه کرد. زهرا مجدد همان جمله را تکرار کرد. صورت خانم، کمی بازتر از قبل شد و گفت:"حالا یک بار هم خدا ما را با داده هایش آزمایش کند. نمی شود؟" روسری اش را مرتب کرد و موهایش را کمی داخل گذاشت و خودش گفت:"بالاخره خدا حکمتی دارد. آدم سر از حکمت هایش که در نمیآورد." زهرا از حرف او خوشش آمد و گفت:"این ها همه میگذرد. چه داده هایش چه نداده هایش. الهی که خوب بگذرانیم. غصه نخور خواهر جان" آن خانم گفت:"بچه های شما جیغ و داد نمی کنند؟ من که اعصاب از دستشان ندارم" زهرا خندید و گفت:"بچه اند دیگر. جیغ و داد و دعوا که دارند. چقدر با آن ها بازی می کنی؟" آن خانم گفت:"هیچ. همین به کارهایشان برسم هنر کردم." زهرا مهربانانه دست بر شانه اش گذاشت و گفت:"بازی کردن با بچه ها، قبل از آنکه آن ها را سرحال کند، ما بزرگ تر ها را سرحال می کند. امتحانش کن" و یاد بازی های سید و خودش با بچه ها افتاد و تبسمی شیرین زد. آن خانم تشکر کرد و گفت:"دعایمان کنید زهرا خانم. من آدم فعالی هستم اما اصلا شاد نیستم" زهرا با همان تبسم شیرین گفت:"الهی که همیشه شاد و سرحال و فعال باشی. چشم دعاگویتان هستم. شما هم ما را دعا کن خواهر گلم." و به آن خانم دست داد. هر دو از مسجد خارج شدند و زهرا قفل در را بست و به سمت خانه، حرکت کرد.
🔹در خانه را که باز کرد، هیچکش داخل خانه نبود. نگران شد. شماره سید را گرفت:"سلام جواد. چی شده مادربزرگ چیزی اش شده؟ کجایین؟" سید گفت:"نه حالشان خوب است نگران نباش. شما که نبودید، دخترشان آمد و برد منزلشان. ما هم آمده ایم منزل حاج عمو. گفتم کمی به حاج عمو برسم تا شما سر کلاسی. برگردیم؟" زهرا گفت:" نه. من هم میآیم آنجا. شما کی کلاس داری؟" سید گفت تا ساعت 12 کلاسی ندارد و از زهرا پرسید:"حال داری با هم برویم خرید؟" زهرا گفت:"خرید چه؟" سید خندید و گفت:"بیا خانه حاج عمو. با هم می رویم خواهی دید خرید چه" زهرا با حالت بچهگانهای گفت:"بگو دیگه جواد. اذیت نکن. خرید چه چیز میخواهی مرا ببری؟ آن هم دونفری؟" سید گفت:"صبوری کن خانم. میخواهی بیایم دنبالت؟" زهرا گفت:"نه بابا نمیخواهد. به قول خودت همه تاکسیهای شهر مال ماست. سوار یکیاش میشوم دیگر. تا بیست دقیقه دیگر آنجا هستم. شما حاضر باش که برویم خرید. میدانی که خانم ها از خرید خیلی خوششان میآید." سید خندید و گفت:"بله خوب میدانم. یعنی نمی خواهی بیایی زن عمو را ببینی؟ یکراست برویم خرید؟" زهرا خندید و گفت:"ای بابا جواد، اینقدر زبان نریز. در این حد که آداب معاشرت بلدم. برای بچه ها لباس و این ها برداشته ای؟ زینب حالش بد نشد دیگر؟" سید گفت:"بله برداشته ام. زینب هم خوب است. زود بیا که دلمان برایت حسابی تنگ شده است" صدای زینب از پشت گوشی آمد که:"مامان بیا ببین بابا چی خریده" زهرا که حسابی کنجکاو شده بود گفت:"سید چی خریدی؟ گوشی رو بده زینب اصلا" سید خندید و گفت:"ای خانم زرنگ. بیا خودت ببین. منتظریم ها. زود بیا" زهرا گوشی را داخل کیف گذاشت و از خانه بیرون زد.
@salamfereshte
#داستان
#کوچهی_هشت_ممیز_یک
#قسمت_هفتاد_و_هفت
#بخش_دوم
🔹کمی بَرِ خیابان ایستاد تا تاکسی موردنظرش بیاید. تاکسیای که صندلی عقبش یا خالی باشد یا خانمی نشسته باشد. سوار تاکسی که شد، راننده آهنگ ترانه ضربداری را گذاشته بود. خانم کناردستیاش بیتفاوت به خیابان نگاه میکرد. زهرا با صدای جدی و محکم که ظرافت صدای زنانهاش گرفته شود؛ اما نه با عصبانیت و دعوا، صدایی که فقط خانم ها سردر میآورند این صدا، چگونه صدایی است گفت:"ببخشید لطفا صدایش را کم کنید. متشکرم" راننده نگاهی به آینه کرد. زهرا، رویش را معمولی گرفته بود و سر و چشمانش پایین بود و راننده نتوانست در او، چیزی را بکاود. کمی مشوش شد اما دست به کاسِت ترانه نبرد و صدایی را کم نکرد. زهرا، کمی صبر کرد. هر چه بیشتر می گذشت، مطمئن تر میشد که این موسیقی و ترانه، مناسب مجالس لهو است و حرام، مجدد، عزمش را جزم کرد که متذکر شود. با همان صدای محکم و خاصی که رگه ای از ظرافت زنانه در آن شنیده نمیشود گفت:"لطف کنید صدای ضبط را کم کنید. متشکرم. این بار سرش را پایین نگرفت و مستقیم و جدی، به رادیو ضبط راننده نگاهی خیرهوار کرد. راننده مجدد در آینه، چهره زهرا را برانداز کرد و گفت:"چه اشکالی دارد؟ آهنگ به این زیبایی" زهرا سکوت کرد و راننده فکر کرد که دیگر، مسئله حل شده است. نفسی عمیق کشید و با خیال راحت، ترانهاش را گوش داد.
🔸هنوز دقیقه ای نگذشته بود که زهرا گفت:"آقای محترم، لطف کنید صدای ضبط را خاموش کنید. " این بار از کم کردن و تشکر خبری نبود. جدی تر از قبل گفت و با تحکمی بیشتر اما باز هم نه به حالت دعوا و عصبانیت. در دل دعا کرد که خداوند قلبش را نرم کند و بیش از این، قلبش را با این موسیقی ها خراب نکند. راننده مجدد نگاهی کرد و گفت:"خانم اگر نمی خواهید می توانید پیاده شوید. " زهرا چیزی نگفت. دقیقه ای نگذشته بود که مجدد با همان صدا گفت:"لطف کنید ضبط را خاموش کنید." خانم کناری زهرا به راننده گفت:"همین بَغَل پیاده می شوم." راننده ایستاد. زهرا پیاده شد تا خانم کناردستی اش پیاده شود. رو به راننده پرسید:"خاموش می کنید؟ سوار شوم؟" راننده ضبط را خاموش کرد و چهرهی حق به جانبی گرفت و قبل از اینکه زهرا کامل سوار شود، پدال گاز را فشرد و ماشین حرکت کرد. زهرا گفت:"تشکر" و در دل برایش دعا کرد و صلواتی فرستاد و خدا را شکر کرد. راننده، چند دقیقهای غُر زد و هر چه ناراحتی داشت سر زهرا خالی کرد. کمی که گذشت، مسافری سوار شد و مشغول حرف زدن با راننده شد. زهرا به مقصد رسیده بود گفت:"هر جا لطف کنید پیاده میشوم. تشکر" و اسکناس صاف شدهایی را به راننده داد. راننده که قصد داشت موقع گرفتن پول، تلافی خاموش شدن ترانه اش را در بیاورد نتوانست کاری بکند و زهرا از ماشین پیاده شد.
🔹زنگ در خانه را که فشرد، بچه ها دویدند. در را باز کردند و خود را در آغوش مادر انداختند. دستش را گرفتند و گفتند:"مامان چشماتو ببند بیا تو. باز نکنی ها" زهرا چشمانش را بست و داخل شد. بچه ها گفتند:"حالا باز کن" زهرا چشمانش را باز کرد. زن عمو را دید و سلام کرد و گفت:"ببخشید دیگه این جوری.." و نگاهی به چشمان پُر شعف زینب و علی اصغر کرد. زینب گفت:"آنجا را نگاه کن مامان" زهرا پرسید:"بابا کجاست؟" زن عمو گفت:"رفته اند سوپری. هر چه گفتم نمی خواهد خودم می خرم قبول نکردند." زهرا گفت:"خدا خیرش بدهد. کار خوبی کرد. شما که نباید بروید خرید تا ما هستیم زن عموجان." و به سمت زن عمو رفت و دست و روبوسی کرد. علی اصغر که حسابی شاکی شده بود گفت:"مامان بیا آنجا را نگاه کن دیگر" زهرا گفت:"چشم. چشم. خب بگو ببینم کجا را باید نگاه کنم؟" علی اصغر گفت:"همان ماشین لباسشویی دیگر" زهرا به ماشین لباسشویی گوشه حیاط نگاه کرد که هنوز از جعبه اش خارج نشده بود و با خوشحالی گفت:"به به. مبارک است." زن عمو باشرمندگی گفت:"هر چه گفتم ما دیگر روزهای آخر عمرمان است، نمی خواهد، قبول نکرد و خریدند. دستشان درد نکند. خدا خیرشان بدهد" زینب گفت:"مامان مدلش را من انتخاب کردم." غلی اصغر هم گفت:"من هم رنگش را انتخاب کردم. خوشگله؟" زهرا گفت:"بله که خوشگله. خصوصا اینکه ایرانی هم هست. خیلی هم عالی است. آفرین به شمادوتا بچه های خوب" روی دوپا نشست و هر دو را بغل کرد و فشار داد.
🔸عمو محسن کتاب نهج البلاغهای دستشان بود و مشغول مطالعه بودند. به محض ورود زهرا و همسرش به اتاق، سر از کتاب برداشت و خوش آمد گفت. صدای زنگ در، نشان از آمدن سید داشت. بچه ها به حیاط دویدند و در را برای بابا باز کردند. زهرا هم به استقبال سید رفت. خریدها را گرفت. سید گفت:"برویم خرید؟" زهرا گفت:"افطاری را چه کنم؟" به آشپزخانه رفت. سید دنبال زهرا رفت و گفت:"افطاری همگی مهمان من."
@salamfereshte
#داستان_بلند
#به_تو_مشغول
#قسمت_هفتاد_و_هفت
🔹وضو می گیرم و لباسهایم را می پوشم. کتاب شهر خدا را در کیف می گذارم و با یک عصا، پایین می روم. ریحانه داخل اتاق، مشغول خوردن شربت آبلیمو است. احوال پرسی گرمی می کند و به همراه مادر، حرکت می کنیم. در راه از برنامه های مسجد در ماه مبارک حرف می زند و شب های احیا و .. که هم هیئت برنامه دارد و هم مسجد. به خانه خاله پری می رسیم. خاله منتظرمان است. داخل می شویم.
🔸از حالت ها و چهره ها می فهمم اتفاقی افتاده. نگاهی به فرزانه می کنم. او هم مانند من گیج شده است. یادم می آید کنکور تمام شده و دیگر نیازی به حضور ریحانه برای تدریس عربی نیست. همه داخل خانه می رویم و خاله پری ریحانه را به اتاق شهناز می برد. ما به همراه مادر به آشپزخانه می رویم.
- چیزی شده مامان؟
= چیزی نیست. شهناز یه کم ناراحته. ریحانه رفته باهاش حرف بزنه. ان شاالله که درست می شه.
🔹مهناز و پریناز با لباس های زیبا و نگین داری که مادر برایشان دوخته است به استقبالمان می آیند. حسابی زیبا شده اند. همدیگر را بغل می کنیم. بسیار متین شده بودند و با متنانتشان، از مادرم دلبری می کنند. مادر هم قربان صدقه شان می رود. به هر دویشان می گویم که چه زیبا شده اند و چه و چه. هر دو خجالت می کشند. مهناز کاسه های بستنی ای را که آماده کرده بود، دستمان می دهد و شروع می کند به تعریف از حال و هوای سرجلسه کنکور. امتحانش را خوب داده است اما آنقدرها که باید شاداب نیست.
🔸آمدن خاله و ریحانه، کمی طول می کشد. چهره مادر کمی نگران است. مهناز سراغ هیئت را می گیرد. دیگر وقتش آزادتر شده دلش حال و هوای نیمه شعبان را کرده است. می گویم:
- هیئت که سر جاشه. هر وقت، هر کی بره، در به روش بازه. فعلا ماه مبارک رو دریاب که چند روز دیگه شروع می شه.
^ یعنی چی دریابم؟
- خودمم باید دریابم مهناز جان. داشتم فکر می کردم که چطوره یک برنامه ای بریزم. می خوای با هم بریزیم.. مثلا برنامه برای ذکر و دعا و قران و کتاب خواندن هامون و نماز ها و این ها..
^ چه جالب. برای این چیزها هم برنامه می شه ریخت؟
- آره.. منم از ریحانه خانم یاد گرفتم. مثلا هر روز 100 تا صلوات. چند صفحه قرآن با ترجمه. چند صفحه کتاب و از این ها
^ ی لحظه
🔹سریع از صندلی اش بلند می شود. پله ها را دوتا یکی می کند و نفس زنان برمی گردد. برگه ای آورده است. لبخند می زنم. رو به مادر می گویم:
- خب حاج خانم عزیزم.. کمک بدین چه برنامه ای بریزیم؟
🔻مادر لبخندی می زند. تواضع می کند اما من دست بردار نیستم. تا از مادر کمک نگیرم و از تجربیاتش به ما نگوید، راحتش نمی گذاریم. مهناز هم عجب دست خوبی در یادداشت برداری دارد. این را که به او می گویم خوشحال می شود. اضافه می کنم:
- حالا وقتی نوبت یادداشت برداری از کتاب ها رسید، یاد این حرفم می افتی
^ خاله، برنامه هیئت رو تو برنامه مون نداریم؟
= چرا عزیزم.. اونم بنویس.. اما اگه موافق باشین، خودمون هم یک گفت و گوی خانوادگی داشته باشیم.
- خیلی خوبه مامان. من قرآن اولش رو می خونم
^ منم یادداشت برداری اش رو می کنم
🔸با این حرف مهناز ، همه می خندیم. می گویم:
- پس تو که یادداشت برداری می کنی ی باره ی بورد هم راه بنداز دیگه
پریناز با شوق بسیاری می گوید:
> بورد رو من درست می کنم. مثل روزنامه دیواری می شه. این کار رو خیلی دوست دارم
🔻مامان نگاه تحسین آمیزش را روی تک تک شان می اندازد و اضافه می کند:
= من هم دعاشو می خونم. ولی نرگس خانم، برای شما تلاوت کم نیست؟ ی بحثی ارائه بده. ناسلامتی این همه کتاب خوندی
🔸مهناز که انگار یاد چیزی افتاده است، دستش را طبق عادت جلسات کلاسی شان بالا می آورد و می گوید:
^ منم می تونم نکات جالب کتاب بینش مون رو بگم. فقط فکر کنم تکراری بشه. اخه همه خوندیم.
🔹مادر می گوید:
= چطور است یک کتاب انتخاب کنیم و همون رو بخونیم و یکی یکی ارائه بدیم؟
- خیلی خوبه.. بازم مثل همیشه، حاج خانوم برنده می شه.. ماشالله به این فکرهای خوب مامان خودم.
^ حالا چه کتابی باشه؟
🔻خیلی سریع می گویم:
- داستان راستان استاد شهید مطهری
پریناز که عاشق داستان و قصه است می گوید:
> من که موافقم.
🔹قرار می شود فعلا روی همین کتاب مطالعه کنیم و بعد کتاب های دیگر را بررسی کنیم و در برنامه بگنجانیم. ریحانه و خاله پری، از پله های طبقه بالا به ما ملحق می شوند. به اصطلاح برایشان جا باز می کنیم که بنشینند. خاله پری اعلام می کند که شهناز هم چند دقیقه دیگر می آید. ریحانه کنار خاله پری نشسته است. نگاهش به برگه روی میز است که مهناز آن را جدول بندی کرده. می پرسد:
+ چه کار می کردین؟ اگه اسم فامیله منم هستما
@salamfereshte
#داستان_بلند
#فقط_به_خاطر_تو
#قسمت_هفتاد_و_هفت
🔹خانم بحرینی بدون اینکه خودش را مشغول کاری نشان دهد، گفت:
- به نظر می رسه خیلی زود هم می خواستین به این هدف برسین. برای هدف های بزرگ، همت های خیلی بزرگ باید داشت.
- بله درست می فرمایین. ولی دکتر پرهام به هیچ وجه اجازه سربلند کردن نمی دادن. به بهانه پزشک بودنم، شیفت هامو زیادتر کردن. نمره منفی های زیادی تو پرونده ام گذاشتن که مربوط به من نبود. و همین ها رو بهونه می کردن که هنوز باید تجربه کسب کنم و در اصل، تنزل می دادن!
- عجب.
- منظورم اینه که فضا این طور بود و نتونستم و اومدم بیرون. به خودم گفتم چی فکر می کردی. مگه گرفتن ریاست بیمارستان به همین راحتی هاست. اونم از پرهام. درهر صورت، نشد دیگه.
🌸لبخند خانم دکتر بحرینی روی صورتش بیشتر پخش شد و با کمی مزاح گفت:
- حالا اینجا هم اومدی که ریاست بیمارستان رو بگیری؟
ضحی به چشمان خانم دکتر نگاه کرد و کاملا جدی گفت:
- فقط اومدم تخصصم رو بگیرم.
🔹با یاد آوری این خاطره، نگاهی به ساعت کرد و احساس کرد خیلی وقتش تلف شده. سلفون همبرگر را داخل بشقاب گذاشت و دو لقمه آخر را سریع تر خورد. به کتابخانه بیمارستان بهار رفت و مشغول مطالعه کتابهای آزمون تخصص زنان و زایمان شد. چند ماه بیشتر فرصت نداشت.
********
🌼زهرا خانم، با خانمی که اخیرا با هم آشنا شده بود صحبت می کرد. آن خانم چیزی را در گوشی اش یادداشت کرد. ضحی هر چه فکر کرد یادش نیامد آن خانم را کجا دیده است. بعد از خداحافظی مادر، از جلسه قرآن بیرون رفتند. سوار ماشین که شدند، پراید سفید رنگی چند متر جلوترشان نگه داشت. همان خانم از ساختمان خارج شد و به سمت ماشین رفت. راننده از ماشین پیاده شد. کیف را از آن خانم گرفت و در را برایشان باز کرد. از طرز رفتارشان مشخص بود مادر و پسر اند. ضحی به مادر نگاه کرد و گفت:
- همون آتش نشانه نبود؟
- آره همونه. پس پسرش اینه.
🔹عباس، سوار ماشین شد و حرکت کرد. مادر به چند تار موی سفید شده عباس نگاه کرد و گفت:
- برات ی عروس خوب پیدا کردم. ی کم ازت بزرگ تره ولی دختر فهمیده و با کمالاتیه. خانواده اش هم خیلی خوب و فرهنگی هستن. می خواستم ی وقت باز کنی بریم برای صحبت.
🔸عباس که راجع به خانواده سهندی تحقیقاتش را کرده بود و می خواست به مادر اعلام کند، از اینکه مادر موردی را جلو پایش گذاشت، جا خورد و گفت:
- حتما. چشم. منم با یک آقایی تو همون سفر قم، آشنا شدم که..
- نمی دونی چه دختر با ادبیه. فقط تحصیلاتش از تو بالاتره که خب طبیعیم هست. بالاخره دو سالی ازت بزرگ تره
- شما با این قضیه مشکلی ندارین که دو سال از من بزرگ تر باشه؟
🔹عباس برای گفتن حرف دلش، مردد شد. مادرش چنان با ذوق و شوق از شکل و شمایل عروس حرف می زد که دهن عباس را بست. تا به حال مادر را سر انتخاب یک دختر، اینطور شاداب ندیده بود.
- پس ی روزی که وقت داری بگو که هماهنگ کنم.
- ان شاالله. چشم. ممنونم که به فکر منین.
- ان شاالله تو رخت دومادی ببینمت عزیزم.
🔸چهره شاداب عباس، گرفته شد. بر سر دلش کوفت و فکر کرد "از اول باید مادر رو در جریان میذاشتم و اشتباه از خودم بوده. حالا چطور می تونم رو حرف مادر حرفی بیارم. اما اگه این خواستگاری سر بگیره چی؟ اونوقت دیگر نمی تونم با خانواده آقای سهندی ... نکنه بعدا مثل حالا که از نگفتن پشیمونم، پشیمون بشم؟" خواست موضوع را بگوید اما نتوانست. از وقتی پدر مرده بود، خیلی از خواسته هایش را به مادر نگفته بود و پا روی دلش گذاشته بود تا مادر کمتر نگران شود و غم از دست دادن پدر، کمتر آزارش دهد. مادر را به خانه رساند و برای زیارت، به گلزار شهدا رفت. شهدا را واسطه کرد تا مسئله ختم به خیر شود. وسط درد و دل با شهید گمنام؛ گوشی اش زنگ خورد و احضار شد. بلافاصله سوار ماشین شد و به سمت ایستگاه آتش نشانی حرکت کرد.
🔹چرخ های ماشین از حرکت ایستادند. مادر پیاده شد و پشت سر دخترش، فالله خیر حافظا خواند. ضحی آن روز باید سری به درمانگاه رازی و خیریه مهربانی می زد. هنوز کاری پیدا نکرده بود. به درمانگاه های مختلف سر زده بود. اگر این درمانگاه هم نیازی به او نداشتند، باید سراغ دکترهای زنان و مطب ها برود. مشخصات و رزومه اش را به مسئول درمانگاه داد. چند پزشک زنانی که می شناخت را تماس گرفت اما هیچکدام پاسخگو نبودند. سراغ خیریه ها رفته بود و برای ویزیت رایگان، اعلام آمادگی کرد. استقبال خوبی کردند. دو روز هفته اش را همین خیریه ها پُر خواهد کرد.
📣کانال #سلام_فرشته در ایتا، سروش، بله
eitaa.com/salamfereshte
sapp.ir/salamfereshte
ble.ir/salamfereshte
#داستان_بلند
#رمان
#فقط_به_خاطر_تو
#تولیدی
#سیاه_مشق
هدایت شده از مدرسه علميه الهادی علیه السلام
💎پیشرفتی که دنبالش است با استفاده درست از عمر، حاصل می شود
#استاد_عربیان حفظه الله:
🍃 یا اباذر! إِیَّاکَ أَنْ تُدْرِکَکَ الصَّرْعَةُ عِنْدَ الْعَثْرَةِ ای اباذر، برحذر باش از اینکه در وقت لغزش و گناه، به آخر خط برسی. صرعه یعنی از پا افتادن. برحذر باش از اینکه به پایان خط رسیدن، که تعبیر دیگری از مردن باشد، در وقتی به تو برسد و تو را درک بکند که داری مرتکب لغزش و گناه می شوی. ، فَلَا تُقَالَ الْعَثْرَةُ لغزش تو اقاله نمی شود چون فرصتی برایت باقی نمانده است. وَ لَا تُمَکَّنَ مِنَ الرَّجْعَةِ. و دیگر بازگشتی هم برای تو مقدور نیست. متمکن از بازگشت نیستی. نمی توانی برگردی.
🍀و لَا یَحْمَدَکَ مَنْ خَلَّفْتَ بِمَا تَرَکْتَ . اموالی هم که برای دیگران باقی گذاشته اید، این ها ستایشت نمی کنند. ازت تشکری نمی کنند. اصلا فراموشت می کنند. مست لذت ها و بهره برداری های خودشان می شوند. وَ لَا یَعْذِرَکَ مَنْ تَقْدَمُ عَلَیْهِ بِمَا اشْتَغَلْتَ بِهِ، و عذرت را هم آن کسی که وارد می شوی بر او، بواسطه آن کارهایی که کردی، نمی پذیرد. یعنی خداوند متعالی که بر او وارد می شوی، بواسطه آن کارهایی که کردی و اشتغال ذمه ای که برای خودت ایجاد کرده ای، خداوند عذرت را نمی پذیرد. این جمله را این طور معنا کنیم خیلی مناسب تر است.
🌺ادامه نصیحت های رسول گرامی اسلام به نظر می رسد در راستای این است که ابوذر، از فرصت ها خوب استفاده کند و غنیمت بشمارد در همین راستاست. از نعمت های الهی خوب بهره ببرد. یَا اباذر! کُنْ عَلَی عُمُرِکَ أَشَحَّ مِنْکَ عَلَی دِرْهَمِکَ وَ دِینَارِکَ ببینید چقدر نسبت به درهم و دینار، حرص می ورزند مردم، یا حرص می ورزیم خدای نکرده. این مشهوده. محسوسه. و بالوجدان درک کرده ایم. حضرت با تمثیل در حقیقت، نظر ابوذر و نظر همه ما را به این جلب می کند که بیشتر از آنچه که بر درهم و دینار حرص می ورزیم، نسبت به عمر خودمان ، سرمایه بی نظیر، فرصت بی نظیری که تکرار ناشدنی است حرص بورزیم. از عمر خودمان خوب استفاده کنیم.
✨از خدا می خواهیم که این حالت را به ما عنایت بفرمایند چون نعمتی است که همان طور که عرض کردم تکرار نمی شود و دیگر همه کمالاتی که انسان آرزویش را دارد و رشد و پیشرفتی که دنبالش است با استفاده درست از عمر، حاصل می شود
📚برگرفته از سلسله جلسات #حدیث_خوانی، #جلسه_هفتم در تاریخ شنبه 1400/08/29
#قسمت_هفتاد_و_هفت
ادامه دارد...
📣کانال مدرسه علمیه الهادی علیه السلام
🆔@alhadihawzahqom
#پیامبر_اکرم صلی الله علیه و آله
#وصیت #معرفی_حدیث #حدیث #فراغ #تسویف #یاد_مرگ #روزمرگی #آرامش #زندگی