eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سؤال سومِ صفحه‌ی ۲۰ ِ فارسیِ هشتم رسیدیم. دخترا جواب می‌دادن که بزرگیِ خدا رو بفهمیم، که عبادتش کنیم، که قدر بدونیم، که شکر کنیم، از این حرفا... از نگاهِ کتابنامه‌ها درست می‌گفتن ولی از نگاهِ توحیدی نه! گفتم چه ازخودمتشکرید😂 خدا به معرفت و شکر و ثنای ما نیاز نداره! فرشته‌هاش صبح تا شب، شب تا صبح دارن همین کارا رو می‌کنن! بی‌نق‌وناله و منت و درخواست(!) دخترا بیشتر فکر کردن. یکی گفت به خودمون ربط داره؟ گفتم نزدیک شدی. بعد گفتم بذارید راهنمایی‌تون کنم. ببندید چشماتون و هرچی گفتم تصور کنید. چشماشون و بستن. گفتم صبح شده. پاییزه. همین‌که پاتون از پتو می‌زنه بیرون، سوزِ دلچسبی از سرما به تن‌تون می‌خوره. چشماتون و باز می‌کنین. ولی دیگه جایی رو نمی‌بینین! اتاقتون و نمی‌بینین! پنجره‌تون و! وسایلتون و! موبایلتون و! چشماتون دیگه نمی‌بینه! بازم نق می‌زنین اَه چرا باید برم مدرسه؟! دخترا ترسیده بودن و می‌گفتن وای خانوم! چه وحشتناک... گفتم صبح بیدار شدن و مدرسه اومدن سخته. اما پتو رو می‌زنین کنار و می‌خواین پاشین بیاین مدرسه که پاهاتون تکون نمی‌خوره... فلج شدین... دخترا وای وای می‌کردن و من به تصورشون ادامه می‌دادم: از اتاق میاین بیرون و دور از جون با قاب عکس مادرتون روبه‌رو می‌شین و یادتون میاد مامان مرده... بازخوردهای دخترا خیلی شدید بود... گفتم باز کنین چشماتون و. باز کردن و گفتم ما غرقِ نعمتیم و باز ناشکر... وقتی مامان نق‌نق می‌کنه و ما داریم عصبانی می‌شیم و هیچی آروم‌مون نمی‌کنه، شده به این فکر کنین که یه صبح از خواب بیدار شین و دیگه مامان نداشته باشین؟! شده وقتی از سروصدای داداش کوچیکه عصبانی‌این و بلند می‌شین بزنیدش، فکر کنید اگه ناشنوا بودید سروصداش و نمی‌شنوید... وَ آیا انتخاب‌تون شنیدن صداشه یا ناشنوا بودن؟! همین‌طور از زندگیِ روزمره ادامه دادم. یکی بالاخره گفت پس وقتی به خلقت فکر کنیم خودمون رشد می‌کنیم! اون یکی گفت پس خدا رشد ما رو می‌خواد! وَ سومی برای خدا گفت: عزیزمممممم... من اما از خوندنِ این‌همه روضه هدفم همین نبود. پس با احساس و قوتِ بیشتر ادامه دادم: گفتم صبح که پتو رو کنار زدید... پس پتو دارید... پتو داریم... یه جایی نه‌چندان دور از دنیا دخترای هم‌سنِ شما که از خواب بیدار می‌شن، پتویی ندارن کنار بزنن... چون رخت‌خواب و تخت‌خوابی ندارن که روش پتو بندازن... اتاقی ندارن توش رخت‌خواب باشه... خونه‌ای ندارن که اتاق داشته باشه... یه روزی که من و تو... غرقِ نعمت، داشتیم نق می‌زدیم، دو تُن بمبِ آمریکایی رو انداختن رو زندگیش... آویزِ فلسطینم رو که وصلِ به کیفم بود لمس کردم و ادامه دادم: یا مثلِ الآنِ من و تو مدرسه بود... یا تو خونه داشت ناخوناش و لاک می‌زد... یهو بمب! وَ دیگه حتی خیابونی نداشت که خونه‌ توش باشه... حتی به تصمیمِ خودش نخوابیده که صبح پا شه، مثلا تو شوکِ ویران شدنِ اتاقش بوده... یا وسطِ گریه‌هاش برای جنازه‌ی خونینِ مادرش... یا پایی که از خودش قطع شده... یا موهای قشنگش که سوخته... وَ از شدتِ غصه بیهوش شده... دخترا صبح بیدار شدید صبحونه خوردید؟! سرِ سفره؟ بابا رو دیدید؟ مامان راهی‌تون کرد؟ درِ خونه رو باز کردید اومدید بیرون؟ ظهر برگردید خونه دارید دیگه؟ تو غزه و فلسطین و لبنان، دخترا که بیدار می‌شن، از این خبرا نیست... اصلا به میلِ خودشون بیدار نمی‌شن... یا از سرما... یا از گرسنگی... یا از درد... یا از کابوس... یا از صدای بمب‌های جدید... یا از... یکی از دخترا زد زیر گریه و اون یکی با هق‌هق گفت بسّه خانوم... تو رو خدا بسّه... این‌بار کسی دشمنی نکرد... فطرت‌ها همه سالم و خداییه هنوز... من بس نکردم! ادامه دادم...
سربه‌راه
داشتم می‌نوشتم که رسیدم دورِ حرم و دیدم مدرسه عباسقلی خان بازهههههه😍 اینجا مردونه است و همیشه دوست داشتم داخلش و ببینم و نمی‌شد. اول راهم و گرفتم برم چون دیرم شده و شب‌کارم. اما با خودم گفتم دیگه کی بشه این در برای همه باز باشه! رزق و رو هوا زدم و رفتم داخل و چای حوزه هم خوردم😍 برم که دیر شد...
روز و شبایی که مسیرهام و محل‌های کاری‌م هی من رو از حوالیِ حرم می‌گذرونه و گنبد می‌بینم؛ طالعم بلنده❣
در بدوبدوی رسیدن به کارگاهم، این لعنتی از پشتِ ویترین دلم و بُرد. نسیمِ دلنشینِ حقوقِ مهر می‌وزه و با امیدواری رفتم قیمت بگیرم. قیمت رو که گفت اولین چیزی که تو ذهنم اومد این بود که این مقدار پول، چقدر ممکنه در سفرِ نیمه‌شعبانم اثر بذاره؟! از مغازه بیرون اومدم و دوباره نگاش کردم؛ دلم و برده اما ایمانم و نه. بیابون‌گردِ حسین علیه السلام بودن رو به شیک بودن ترجیح می‌دم❣
سربه‌راه
شام دعوت شدم😍😁😎
ناهار وقت نکردم بخورم، کارگاهم طول کشید، تا می‌رسیدم خونه و آیا شام بود یا نبود، آیا خسته بودم و بیهوش می‌شدم یا نه، معلوم نبود... اما حالا یه شامِ خفن مهمانم😍😍😍
سربه‌راه
خفن‌ترین رستورانِ ایران هستم؛ دعوت به شامِ یهویی😍 گفتم امروز طالعم بلنده❣
احساس می‌کنم سلول سلولم جنسش نور شده... احساس می‌کنم هر دونه برنج، تو گلدونِ هر سلولم کاشته می‌شه... اگه مراقبت کنم؛ از نور، دور نشم، سیرابش کنم از معرفت، بهش تاریکی نتابونم، جَوونه می‌زنن... ریشه می‌دَوونن... رشد می‌کنم... گلستون می‌شم... این بذر حلاله... طاهره... پاکیزه‌ست... پاسخِ أَوْفِ لَنَا الْكَيْله که نگفتم... وَ تَصَدَّقْ عَلَيْناست که سَجیّه‌ی این خاندانه... احساس می‌کنم ابراهیم شدم؛ آتشِ اسرافم بر خویشتن، گلستان شده؛ بَرْداً وَ سَلاما... رقیق شدم... شفاف شدم... نازک شدم... رِقَّةَ جِلْدِی وَ دِقَّةَ عَظْمی... نور ازم عبور می‌کنه... مثلِ ظهری که واردِ مُضیفِ امام حسین علیه السلام شدم و پشتِ سرمون درها رو بستن و اون بیرون‌مونده‌ها هرچی در زدن، درها دیگه باز نشد... وَ ما بودیم و ما... احساس می‌کنم دعای قنوتم مستجاب شده: من را به جبر هم که شده سربه‌راه کن! وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا آقا! باشه؟ خیری ندیده‌ام از این اختیارها! أَوْفِ لَنَا الْكَيْل آقا! خب؟ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّر یابن فاطمه... یابن فاطمه! من شأنِ نزولِ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِم؛ شما شأن نزولِ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا؛ ببین آقا! دل بسته این پیاده به لطفِ سوارها! باشه آقا؟ ای ایّها العزیزِ تمامِ ندارها...
در حالی که بقیه‌ی همکارانِ جدیدم کنارم نشسته بودن، معاون اداری‌مون فرمودن امسال هم شما رو رابط پژوهش مدرسه معرفی می‌کنیم، هم رتبه آوردید پارسال، هم بهتر از شما نداریم برای پژوهش. وَ قبل از این‌که نظری بدم، مشغولِ ثبتِ فرمم شدن😁 از بینِ نگاه‌های غضبناک و اون‌همه احساسات منفی که از همکارام بهم می‌رسید، بلند شدم پای میزشون رفتم و گفتم می‌خواید از همکارای جدید بذارید؟ بالاخره یه فرصته. شاید بهتر از من عمل کنن؟ من با صدای آروم گفتم و ایشون با صدای بلند😂 که نه بابا! رزومه‌ها دست منه دیگه، هیچ‌کس پژوهشی نیست. یه رتبه ندارن، کار اجرایی نکردن، به من بود رابط دبیرها، رابط آزمایشگاه، رابط فرهنگی، هرچی بود و شما رو معرفی می‌کردم😂 هیچی دیگه! چایم و برداشتم و رفتم بیرون از دفتر کنار تراس بخورم که تو چشم نباشم😄 کووووووه کار و برنامه دارم و باز آهوکیفم یک تابلوی کامل مدرسه تحت اختیارمه و دخترا هم✌️ بریم برای فتحِ این معدنِ رزق و فرصت❣ الحمدلله رب العالمین ماشاءالله و لا حول و لا قوه الا بالله.
اولین به‌روزرسانی تابلوی پژوهش رو به دخترا گفتم کار کنن: تبریک روز دانش‌آموز به دانش‌آموزهای فلسطینی. خیلی کلیشه و تکرار و شعار تو ذهن‌شونه. ایده‌ها خوبن ولی محتوا افتضاح... سی دقیقه است در حال تایپ و بررسی‌ام... پارسال که حتی یه کارشون به اونی که تو ذهن من بود نزدیک نشد... تحمل کردم چون باید سعی کنم دیکتاتور نباشم و ایده‌ها و شوق‌شون رو نکُشم و بذارم خطا کنن تا تجربه کسب کنن. ولی امسال یا اولشه یا صبرم کم شده... تقریبا خسته و ناامید شاد رو بستم... پیشاپیش می‌دونم حتی یک درصد به سلیقه و ذهنم نزدیک نیستن... بی‌سلیقگی و پلشت کار کردن خاص این سن نیست، شده خاص زمانه(!) همه در قشر و سن و دین و مذهب و فرهنگ و درآمد و جنس و طبقه و سوادی بی‌سلیقه هردمبیل پلشت اهمال‌کار وَ پربهانه و توجیه‌گر شدن(!)