پاهام یخ زده بود.
رفتیم طبقهبالای حرمِ آقا امام حسین علیه السلام.
دنبالِ این بخاری کوچولوهاشون گشتیم که نسبت به اون موجِ سرماشون برای ما شوخی بود...
پاهام و چسبونده بودم بهش و دراز کشیده بودم...
بالای بابالکرامه...
هی بو میکشیدم که بوی حرم خاطرم بمونه...
به سقف و اون طرحِ پرچمهای برجستهٔ سقف نگاه میکردم که خاطرم بمونه...
خاطرم مونده...
حالا دارم از خاطرهٔ بوی حرم
دور از حرم
قالب تهی میکنم...
سربهراه
به مامان خبر دادم افطار میرم حرم. حرم. حرم.
طفلی هرکی کربلات و ندیده آقا
معذرت میخوام لایقِ ثروت نبودم که همهش و بریزم بهپای زیارتت و فرداشب خودم و برسونم بهت...
سربهراه
چهار روز کربلا بودیم؛ میومدیم حسینیه ناهار و شام میخوردیم، برمیگشتیم حرم. میرفتیم کربلاگردی، برمی
یه شب از سرمای طبقهبالای حرمِ آقا امام حسین علیه السلام از خواب پریدم.
نگاه کردم به دوروبرم، دیدم حرمم... حرمِ کربلا...
دلم تنگ شد...
هیجانزده شدم...
برای رفیق یادداشت گذاشتم که یهوقت بیدار نشه ببینه من نیستم نگران شه.
رفتم ششگوشه...
بوسیدم... بوییدم... به چشم کشیدم...
برگشتم بالای بابالکرامه و
خوابیدم...
خدای من...
خدای من...
آه.
سربهراه
موبایلم دل از عِراق نمیکّنه😭😍😭 یک ساعت رو نشون میده، اما دوساعته است هنوز... مثل وقتی عِراقم...
موبایلم رو تا امروز چندینبار خاموش و روشن کردم،
اما دوساعته بودنش نرفت...
مونده...
عِراق مونده...
مثلِ خودم.
سربهراه
به زودی با روزمرهنوشتی طولااااااانی برمیگردم. من این روزا بهشدت شلوغم و خسته. خیلی خسته و خوابآ
۱. دیشب که بدخواب شده بودم، یه قسمت از انجمن اشباح رو تو فیلمنت دیدم. از این نظر که جذبم کنه تا ادامهش بدم، حتی یک نمره هم نگرفت؛ یعنی ادامهش نخواهم داد، اما کلی ایده بهم داد برای کلاسام. برای شعر حفظی و تاریخ ادبیات، میشه از بازیهاش استفاده کرد و جذاب بود. برای این مورد دوست دارم قسمتهای بعدش رو هم ببینم تا بتونم بازیسازی کنم واسه کلاسام.
۲. تو حرم یه دخترِ جوان که سرتاپا مشکی پوشیده بود و یک لایه آرایش روی صورتش داشت و چشماش خیسِ از اشک بود، اومد نشست روبهروم و سلام کرد و با لبخند بهم زل زد.
جواب سلامش و با تعجب دادم و دیدم با لبخند فقط نگام میکنه. منم دقت کردم و ناگهان صورتم شِکُفت!
با شادی گفتم اسمااااااا، عروسِ من!
وَ به آغوش کشیدمش...
اسما، دوازدهم تجربیِ پنج سالِ پیشِ منه. در ناحیه پنجِ مشهد.
کلاسشون رو خیلی دوست داشتم. با این بلاها، در تابستون که کسی مدرسه نمیاد، تونستم برنامهٔ اربعین ببندم و درحالی که خودم عِراق بودم، دخترام در مدرسهشون یه اجرای سهبعدیِ اربعین داشتن با حضورِ والدین!
کاری که بابتش دو ماهِ تموم، بدون یک ریال حقوق از مدرسه، با دخترا سروکله زدم... از جیبِ خودم و دوستانم که پایهٔ کارای فرهنگیم هستن، در مدرسه سِن زدیم، دخترام و میبردم پارک ریحانه اجراشون رو بررسی میکردم و همین تجربیهایی که دونهدونهشون قصد مهاجرت داشتن، پای کار امام حسین علیه السلام، موندن و تابستونشون رو گذروندن...
بهشدت اینها رو دوست داشتم و دارم...
حتی محیای نازنینم که واقعاً رفت... رفت آلمان...
اسما؛ دخترِ بلای درسنخونی بود که سرِ ادب و معرفتش دوستش داشتم...
یه روز وسطِ تدریسم دست بلند کرد و وقتی گفتم جانم؟ گفت من صبر میکنم تا ازدواج کنید و صاحبِ پسر بشید،
شما قبول میکنید مادرشوهرم بشید؟!
وَ شد عروسم...
پنج سال گذشته...
عروسم لیسانسش رو گرفته...
دخترام بزرگ شدن...
حتی برخیشون مادر شدن...
بینِ دو ابروش و میبوسم و دستاش و میگیرم توی دستام...
اشکاش میریزه...
متوجه میشم روبهراه نیست...
بغلش میکنم... مثلِ اون روزها که زنگِ تفریحم به شنیدنِ غصهها و شادیهاشون میگذشت، شروع میکنم حرف زدن و به حرف کشیدنش...
مثلِ همون روزا... درست مثلِ اون عصرِ گرمِ خردادی توی پارکِ ریحانه... تو بغلم گریه میکنه و حرف میزنه...
دستام و حلقه میکنم دورش و همونطور که به غصهش گوش میدم، به گنبد خیره میشم و براش انشراح میخونم...
أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ؟ وَوَضَعْنَا عَنْكَ وِزْرَكَ؟ الَّذِي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ؟ وَرَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَكَ؟ فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا...
اسمای من؛
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا...
۳. خدا رو شکر که هوا سرد شده.
کاش برف بیاد.
کاش حالا حالاها گرما از راه نرسه.
بخاریها رو جمع نکنیم.
۴. یازدهم انسانی تو حیاط داشتن خوراکی میخوردن. ایستادم پیششون و خیلی سؤالی و مثلاً مردّد پرسیدم جای شما رؤیت نشده؟!
بچهها باتعجب پرسیدن چی خانوم؟!
منم گفتم ماه مبارکِ رمضان! جای شما رؤیت نشده؟!
وَ نذاشتم پاسخ بدن و سریع خودم ادامه دادم:
جای ما شده! من روزهام! و هرچی بخورین من هوس میکنم!
وَ چهرهٔ غمناک به خودم گرفتم.
گفتن خانووووووم نگین تو رو خداااااا! الهی بگردم!
وَ خوراکیهاشون رو جمع کردن. گفتم اگر روزهداری تو این مدرسه باشه و خوراکی خوردنِ شما، حتی آب خوردنِ شما رو ببینه و دلش بکشه، از دینِ انسانیتِ شما بهدوره! دیگه خوددانید!
تا امروز دیگه ندیدم یازدهم انسانی خوراکیبهدست باشه❣
۵. اوضاعِ دخترای مدرسه رو که میبینم دلم براشون میسوزه. حتی در ماهِ مبارک که شیطان و جنودش در غل و زنجیرن، اینا اسیرِ نفْسشون هستن و همچنان راه اتصالشون به نِیِستان بسته است.
تو آرایههای ادبی، برخی ابیات تلمیح به آیاتِ قرآن دارن. تصمیم گرفتم روزانه روی گروههای درسیم یه تستِ تلمیح بذارم. اینطوری یه آیه قرآن میخونن و ثوابِ یه ختم قرآن میبرن و همین انشاءالله نوری بشه به زندگیهای ظلمانیشون.
تا امروز که مشارکت داشتن و الحمدلله به همین بهانه، امیدوارم قرآن عاقبتبهخیرشون کنه.