اسلام ۱۴۰۰ سال پیش، برای زن حق شیر گذاشته، مهریه، دستمزد بابت کار خونه، کل پولی که از فعالیت اقتصادیش درمیاد رو برای خودش، دیهٔ مرد فقط بهخاطر به سختی نیفتادنِ اون دوبرابر شده، کلِ مردهای عالَم (پدر، برادر، عمو، پدربزرگ، دایی، شوهر، پسر) رو هم موظف کرده زندگیش رو تأمین کنن و در خدمتش باشن،
اونوقت از #بهشت_جهنمی_آمریکا برام بلغور میکنن(!)
حامیانِ حقوقِ کودکان رو در #بهشت_جهنمی_آمریکا به سرِ منِ شیعهای میزنن که مولای خیبرشکنم خم میشده تا بچهها پشتش سوار شن و بازی کنن(!)
آمریکا شمارهتلفنِ رسیدگی به کودکآزاری داره؟! اوه عزیزم! در جمهوری اسلامی چنین شمارهای نداریم چون از اساس به کودکآزاری اعتقادی نداریم! چون از اساس کودکآزاری رو روا نمیدونیم! اونا دارن چون بعد از هجده سالگی بچه باید بره زندگیش و خودش بسازه و هر بلایی سرش اومد دیگه انتخاب خودشه، اما در کشورِ اسلامیِ ما هنوز دختر و پسرای سی ساله، تنِ لششون تو خونهٔ پدر و مادره و لباس زیرشونم مادرشون میشوره(!)
کاش دشمنِ باکلاسی داشتیم...
عارمه هیچینداری مثل آمریکا برامون زر میزنه!
تو کلاسام میگم؛
آمریکا خاک نداره! تو کشورِ سرخپوستا داره زندگی میکنه(!)
نژاد نداره! همون انگلیسیها هستن که اومدن و قارهٔ آمریکا رو پیدا کردن(!)
زبان نداره! انگلیسی حرف میزنن(!) یعنی زبانِ انگلستان(!) یعنی زبانِ اروپا(!)
فرهنگ نداره! ادبیات و تاریخ و همهچیشون برمیگرده به اروپاییها(!)
صنعت و تکنولوژی نداره(!) بازم از اروپاییها گرفتن(!)
برای من انگلیس، دشمنِ خفنتری از آمریکاست!
سایتِ دایگو مثل بیانبلاگ به رحمتِ الهی پیوست.
گفتوگوی ناشناسی زشت، شلوغ، بینظم، پر از تبلیغات وَ بدون امکانات و تنظیمات براتون گذاشتم که این حجم از بیسلیقگیش روی اعصابمه و هرآن ممکنه کلاً بردارم و قیدِ تعامل رو بزنم.
فعلاً حرف و نکتهای داشتید به سمع و نظرم برسونید و بدانید و آگاه باشید نویسندهای که بینظمی و بیسلیقگی رو برای تعامل با مخاطبش تحمل میکنه، گلی از گلهای بهشت است، تا ببینیم بعد چی میشه.
سربهراه
حتی میخواستم بگم داوطلب شید، هر کدوم یه فراز از دعای افتتاح رو بخونید، پیامآوا بگیرید برام بفرستید
میخونید؟
اگر آره فراز به فراز برام بفرستید.
یعنی هرکدومتون یه فراز که همه طعمش رو بچشن و دهنتون مزهٔ دهینِ نجف بگیره.
کی فرازِ اول رو تا فردا میفرسته؟
چراغش روشن شد😊
برین فراز دوم؟
سربهراه
میخونید؟ اگر آره فراز به فراز برام بفرستید. یعنی هرکدومتون یه فراز که همه طعمش رو بچشن و دهنتون
اگه دوست داشتید پای فرازی که میخونید از حالوهواتونم بگید یا بنویسید.
مثل سفرنامهٔ شعبانیهم.
بیشتر میخوام بدونم با افتتاح چطور دلتون ضعف میکنه...
من وقتی افتتاح میخونم خیلی دلتنگِ نجف میشم... نمیدونم چرا... انگار خونهام... طبقهٔ پایین صحن حضرت زهرا سلام الله علیها... انگار خدا فقط برای منه... فقط خدای منه... انگار سیدعلی خامنهای هستم... چندقدمیم ناوِ آمریکاست... مردمم پای نیل مردّد شدن... اونوقت من تو جلسهٔ تفسیر قرآنم... روی انگشترم انّ معی ربّی... :)
من افتتاح که میخونم خیلی بچهپرروتر میشم :) خیلی قویتر :) خیلی مصمّمتر :)
من افتتاح که میخونم حس گَنگ بودن بهم دست میده... فرازهای آخر که اصلاً نگم... نگم...
شما چطور؟
با افتتاح دنیاتون چطوره؟ چه شکلیه؟
زرنگ باشید.
هر وقتی پای افتتاح گذاشتید نذر ظهور باشه و از خدا بخواید روح دعا رو هم رزقمون کنه... ظهور بخواید. جنگ نمیشه. نترسید. از هیچی نترسید. از هیچکس نترسید. به کم قانع نباشید. ظهور بخواید. واقعی بخواید. به ظهور فکر کنید تا واقعی حکومتِ عدل رو بخواید. واقعی خواستنه مهمه.
سربهراه
میخونید؟ اگر آره فراز به فراز برام بفرستید. یعنی هرکدومتون یه فراز که همه طعمش رو بچشن و دهنتون
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
به نجف که رسیدیم
با رفیق که واردِ حرم شدیم
هر دو ذوقِ دیدنِ ایوانطلای جدید رو داشتیم
چون چند اربعین و
چند شعبان بود که میرفتیم و
هی ایوانطلا در حالِ تعمیر بود و یه گوشهش بسته...
چند سال بود اون گلدستههای عظیم و باشکوه رو ندیده بودیم...
از بابالفرج که وارد شدیم
به رفیق گفتم من خوندم و شنیدم اینا که بار اولشونه میرن حج
وقتی میخوان ببرنشون جای کعبه
میگن سرتون رو پایین بندازید و تا نگفتیم بالا نیارید
هر وقت میرسن کعبه
بهشون میگن حالا سرتون رو بالا بیارید و ببینید
بیا ما هم همین کار رو کنیم
دستِ رفیق رو گرفتم
دو تایی سرامون و انداختیم پایین
با نگاه به زمین شروع کردیم حرکت کردن
رفتیم
رفتیم
رفتیم
ناودون طلا رو هم عبور کردیم
به کنارهٔ ایوان رسیدیم
اونم رد کردیم
رفتیم و درست چسبیدیم به دیوارِ بابالرضا...
انتهای دیوار که دقیق روبهروی ایوانطلا میشه...
به رفیق گفتم حاضری؟
گفت آره
من شمردم:
سه
دو
یک.
سرهامون و بالا آوردیم و...
الله اکبر!
الله اکبر...
الله اکبر...
هر دو به گریه افتادیم...
به شونههای لرزون...
اون لحظه رو یادمه؛
حاجتی نداشتیم
اصلاً حاجتی خاطرمون نبود!
خستگی
رنج
غصه
گِله
اصلاً هیچی خاطرمون نبود!
ما صرفاً
وَ تنها
از شکوهِ روبهرومون به رعشه افتاده بودیم...
میدونین؟
اون روز باعث شد من و رفیق
دقیقتر به ظهور فکر کنیم...
به لحظهای که میبینیمشون...
به سخنرانیشون...
به نمازشون...
به فرمان دادنشون...
ما از شکوهِ ایوانطلای نجفِ علی علیه السلام درحالِ عروج بودیم...
امام دیدن چه شکلیه؟!
امام شنیدن؟!
الله اکبر!
#دِهین_افتتاح
از «دوست داشتن»
از «کاش»
از «دلم میخواد»
از «رؤیا و آرزو و خیال»
به نیّت برسید!
نیّت کنید برای ظهور کار کنید.
نیّت کنید برای اعتلای تشیّع درس بخونید.
نیّت کنید برای تربیتِ خودتون مطالعه کنید.
نیّت کنید برای رضای خدا مطیعِ پدر و مادر باشید.
نیّت کنید برای شکستِ دشمن، دوست و رفیقِ خداپسند داشته باشید.
نیّت کنید برای گسترشِ نسلِ ظهور ازدواج کنید.
...
نیّت، جدیّت میاره!
نیّت، رسمی شدن داره!
نیّت، عمل ایجاد میکنه!
من «دوست دارم» شیعهٔ علی علیه السلام باشم... من «دلم میخواد» اربعین برم کربلا... من «آرزومه» خادمِ شهدا بشم... من «رؤیامه» دانشگاهِ خوب قبول شم... من «دعا میکنم» آدمِ بهدردبخوری شم...
فقطططططططططط
حرفه!
«من دوست دارم»
یعنی من!
یعنی «من»!
نه خدا!
«نیّت میکنم»
یعنی خدا!
یعنی قصد!
یعنی عمل!
نماز... حج... اعتکاف... روزه... خمس... صدقه... نذر... همه نیّت میخوان!
وَ پاداش به خلوصِ نیّتها بخشیده میشه و
مجازات سهمِ ناخالصیِ نیّتهاست!
یعنی حتی محک و معیارِ سنجشِ ما در قیامت
«نیّت»های ماست!
به چه نیّتی توی تلگرام بودی؟!
به چه نیّتی توی فلان دوره فعالیت داشتی؟!
به چه نیّتی به فلانی لبخند زدی؟!
به چه نیّتی فلان مطلب رو روی کانالت نوشتی؟!
به چه نیّتی فلان تصویر رو پروفایل گذاشتی؟!
به چه نیّتی خوابیدی؟!
به چه نیّتی خوردی؟!
به چه نیّتی نخوردی؟!
به چه نیّتی نگاه کردی؟!
به چه نیّتی شنیدی؟!
...
من یکی از مهمترین و سازندهترین
فرستههام و نوشتم!
هدیهٔ شبهای سرنوشتسازِ پیشِ روتون...
من نیّت میکنم
شهیدِ راهِ خدا بشم.
من نیّت کردم
مسؤولخواهرانِ آقا امام زمان علیه السلام بشم.
قربةً إلی الله❣
سربهراه
۹. روی تکلیفی که برای شعرِ خوان هشتم به دوازدهم تجربی داده بودم داشتیم کار میکردیم. چون درسم جلویه،
۱۲. اوّلِ صبحه؛ دخترا صبحگاهن؛ ما هنوز حتی کلاس نرفتیم؛ همکارام تازه رسیدن و من آماده و بهخودرسیده، دفتربهدست و ماژیکبهجیب، آمادهٔ کلاسم.
دبیر فیزیک: دو روزه دلم برنمیداره غذایی بخورم... اشتهام کور شده... فشارم پایینه... یه کفِ دست نون آوردم کجا پیدا کنم بخورم؟!
دبیر تاریخ: وای آره! منم حالم بده... اشتهای هیچی ندارم... چیزی هم بخورم تهوع میگیرم...
دبیر ریاضی: اصلاً انگار دل و دماغِ همه گرفته... این طفلیام کوچولوان... یا روزه باشن یا نه بالاخره چیزی نمیخورن... از وقتی بوفه رو بستن اینام دیگه مجبورن نخورن...
دبیر تاریخ: من حتی امسال سبزه نمیندازم... انگار خاکِ مُرده پاشیدن به شهر... وای حتی انرژیِ کلاس رفتن ندارم...
دبیر عربی: شما چی خانم فارسی؟ شما ضعفتون نمیشه؟ شما روزهبگیرید آخه.
دقت کنید که تا قبل از اون داشتم پفنالههای صبحگاهیشون رو فقطططط تحمل میکردم و در روایتِ کی بدبختترهشون شرکت و دخالتی نداشتم! چون من نسبت به شنیدنِ نق خیلی آستانهٔ تحمل پایینی دارم و سریع طرف رو میشورم! چون پدر و مادرم و خاله و دخترخاله و مادربزرگ و برادرام بهشدت این مدلی بودن و احتمالاً این خصلت به منم رسیده، خیلی بابتش رنج روحی کشیدم و حساس شدم و دوست و رفیق و شاگرد و هرکی نقنقو باشه رو طرد میکنم و یکی از مهمترین گزینههای بررسیمه در وارسیِ خواستگارا.
سالهاست که خودم با خودم هم درگیرم تا اگر این رذیله بهم رسیده، ازش پاک شم.
من مثلِ همیشه که شارژ و پرانرژیام تو مدرسه، با خنده گفتم من عالی هستم! میبینید که؛ مثلِ همیشه پیادهرویِ صبحم رو انجام دادم، زودتر از همهتون رسیدم، به خودم رسیدم، عطرم و زدم، وسایلم و آماده کردم و منتظرم صبحگاه تموم شه و کلاسام و شروع کنم :) البته فقط دلتنگِ چای صبحمونم :)
دبیرِ فیزیک: چون مجردین! اگه شمام بچه داشتین، متأهل بودین، الآن مثل ما بودید!
من به خانم تاریخ نگاهی کردم و گفتم: شما که مجردین، شما چطور شبیه این متأهلهایید؟!
دبیر تاریخ خندید.
من روبه دبیر فیزیک: مگه نمیگین مجردا مدل منن، پس چرا خانم تاریخ مدل شماست؟!
ساکت شدن!
زنگِ تفریحِ سوم داشتم رژ لب و عطرم رو تمدید میکردم.
دبیر فیزیک: خانوم فارسی واقعاً شما انرژی دارید ها! چطوری هم لاغرید، هم روزهاید، هم تو کلاس بازیدرسی داشتید، هم زنگ تفریح سرِ پایید و هنوز انرژی دارید؟!
درِ رژ لبم و میبندم و باخنده میگم:
لا حول و لا قوة الا بالله!
میبینم مثل خنگا دارن نگام میکنن، ادامه میدم:
به مددِ خدا!
دبیرِ تاریخ: رنگتون پریده ولی خوب از خودتون میکشید!
میگم الحمدلله، هنوز سرِ پام! سحری خوب خوردم، بدنم هم برای چنین روزهایی آماده شده.
مدیرم از حیاط برگشته و نیمی از حرفام و شنیده. پشتمه و تو تیمِ منه. میگه این و راست میگه! اینقدر که سفر میره و رجب هم روزه میگرفت.
دبیر عربی: وااااااای رجب هم روزه میگرفتید؟!
دبیر تاریخ: من شنیدم سفرهای سخت میرید. درسته؟
گفتم اگر منظورتون از سخت، کمخرج کردن و هتل نرفتن و غذای اعیونی نخوردنه، بله! اما اگر منظورتون خوش نگذروندنه، نه!
بعد مدیرم با ذوق میشینن و هرچی از سفرام ازم پرسیدن رو بااشتیاق برای همکارام میگن!
همیشه با مدیرهام هماهنگ میکردم به همکارا نگن من کجا میرم، اینبار چیزی نگفتم و اتفاقاً میخواستم حتماً به گوشِ همکارام برسه. هم کجا رفتنام، هم چطور رفتنام. چون اینا پولدارایی هستن که هیچوقت خوشحال نیستن و گرچه خدا نعمتِ ثروت بهشون داده، اما برکتِ خوش بودن با ثروت رو بهشون نداده... وَ این از فقر هم بدتره... از فقیر بودن هم ترحمبرانگیزتره... که تو داشته باشی و ندونی چطور خرج کنی که دنیا و آخرتت رو بسازی...
خدا میدونه با نقونالههاشون چطور کفران نعمت میکنن و همینکه برکتی تو زندگیشون نیست، یعنی نعمت رو عملاً از کف دادن...
دبیر ریاضی میگه خب حمام رو چه کار میکنید؟
میگم آدرس حمامی خالی و تمیز رو در کربلا بهتون بدم یا در نجف؟
مدیرم با ذوق میخنده و میگه اینکاره است! ببین باید عکسای کوه رفتنش و ببینی! لعنتی جز با دوستاش نمیگرده که ما رو ببره!
دبیر تاریخ: واقعاً ما رو با خودتون بیرون نمیبرید؟
من خیلی قاطع میگم نه!
دبیر ریاضی: چرااااااااا؟
خندهبهلب اما همچنان قاطع میگم چون مدل هم نیستیم! با هم بهمون خوش نمیگذره! سبک سفرای من و تفریحاتم هم برای شما سخت خواهد بود و بیشتر نق میزنید!
دبیر فیزیک میگه صداتون از جای خوش بلند میشه! اگه غصهها و تلخیهای ما رو داشتید این نبودید!
روبهروش میایستم و میگم مطمئنید زندگیم تلخی و غصه نداره؟!
دهنش رو میبنده. من ادامه میدم:
جالبه! اگر پابهپای شما به پفناله و نق زدن و انرژی منفی دادن و ناشکری نباشم، یعنی بیغصه و بیرنج دارم زندگی میکنم! اگر صحبتهای امیدوارانه کنم، ریاکارم! اگر سبک سفرهام و بگم، دارم فخر میفروشم!