eitaa logo
سربه‌راه
212 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
یک. رفتم ببینم خانم ویلچریه هست یا نه که براش گل بخرم. دیدم هست❣ رفتم براش یه دسته‌گل داوودی خریدم😍 تو راه یه دختر جوان گفت وای چه گلای قشنگی! می‌دی یه شاخه بگیرم کنار قابم؟ قاب سیدناالقائد امام خامنه‌ای نائب امام زمان علیه السلام رو دستش داشت. یه شاخه بهش دادم و گفتم به‌جاش یه تسبیح بعد از نمازی واجب، مرگ بر آمریکا می‌گی و هدیه می‌کنی به آقاجانم. خوشحال شد و شاخه رو گرفت و رفت. دسته‌گل رو هدیه کردم و خییییییییلی خوشحال شد و کلی من و بوسید. ولی نگفت من و ببر تجمع. منم روی حساب فکری که اون‌روز نوشتم تعارفی نکردم. فقط پرسیدم موبایل همراه‌تونه؟ گفت آره. گفتم می‌خواین شماره‌م و داشته باشید تا تجمعه چیزی شد خبرم کنید؟ چون این‌جا هیچ‌کس نیست. نگران‌تونم. گفت دوست دارم شماره‌ت و داشته باشم ولی نه برای کمک، خیالت راحت هیچ‌کس به منِ علیل کاری نداره. (لفظِ خودشون رو نوشتم واگرنه عزیزن نه علیل). شماره‌م و ذخیره کردن و رفتم تجمع. دو. از اولِ عید خونه‌مون مدام کسیه. خب قاعدتاً مدام در حال تبیینم. اونم نه یه‌دست، بلکه در سطوح مختلف! قشنگ مثل کلاسم باید هوادار باشم یه دختر خجالتی مثل مادرم دارم که دلش با حقه ولی در خانواده‌‌ش جز دخترش کسی هم‌تیمی‌ش نیست و از ظهور و بروز عقیده‌ش می‌ترسه یا خجالت می‌کشه... از اون‌ور باید هوادار باشم یه خنثیِ بی‌تفاوت مثل زن‌داداش بزرگه دارم که می‌تونم با تبیین خوب بالاخره نرمِ سمت حق کنمش. هوادار هم باشم یه مخالفِ دوآتیشه و یه وسط و سه مخالفِ آروم هم هست و مهمان‌ها هم هرکدوم یه‌طور. بیرونم می‌رم که باز دارم تبیین می‌کنم... من واقعاً خلوت نیاز دارم... یا رفقام و که هم‌دلیم... وقتی رسیدم تجمع، این‌بار به‌جای لبهٔ خیابون، رفتم ته ته تهِ تاریک و کنار یه درختِ نوجوانه. نشستم و پرچمم و گذاشتم کنارم و هویجایی که برای خودم برش داده بودم باز کردم بخورم که دیدم یکی نشست کنارم و به آغوشم کشید... سلام و احوالپرسی کردم و خوش‌وبش و به بهانهٔ تلفن زدن بلند شدم. بله قالش گذاشتم! چون مغزم نمی‌کشید! دلم می‌خواست تنها باشم! سه. داشتم از لبهٔ خیابون می‌رفتم اون تهِ تاریکِ اون‌وری که یکی به فامیل صدام زد! خدای من... شاگردم بود! محلهٔ خونه‌مونم لو رفت! خب با شاگردام متفاوتم. چون نسبت بهشون تعهد دارم و خودم انتخاب کردم معلم باشم. لذا این یکی رو سخت در آغوش فشردم و بهش هویجم دادم. ذوقش رو با ذوق پاسخ دادم و یک ساعتم باهاش رفت... خانواده‌ش که صداش زدن تونستم یه نفسی بکشم! چهار. خیلی نفس نکشیده بودم که اون دختره که با هم عَلَم‌ساخته‌هام و نگه می‌داشتیم پیدام کرد و اومد. گفت چرا دیگه عَلَم نمی‌سازی با هم بگیریم؟ گفتم حرف نویی ندارم‌. الحمدلله همه رشد کردیم. گفت همون حرفای تکراری رو هم تو قشنگ می‌نویسی و می‌کشی، بازم بساز بیار با هم بگیریم. بله من خسته‌ام از ارتباطات ولی وقتی با ذوق میاد می‌گه، دلش و نخواهم شکوند :) پنج. ناقصی‌های کانالم و تکمیل کردم. فقط مونده دو مورد. درس خوندم. درس بچه‌هام و پیش بردم. اتاقم دسته‌گله. موبایلم مرتبه. لباسام شسته و اتو و چیده است. فقط... خی‌لی خسته‌ام. و دوست ندارم برگردم خونه اما نمی‌تونم برگردم مشّایه.‌.. راستی. آهنگ همسایه رو هم اضافه کنید...‌ دیوار به دیوار اتاقم...‌ انگار باندش، وسط اتاقمه... برای من که ده سال بیشتره آهنگ گوش ندادم و به چنگ و دندون از ورودی جانم مراقبت کردم...‌
عزیزِ برزمین‌ماندهٔ من؛ دیگه نیستی که بگی جنوبِ غربِ آسیا... نه خاورمیانه!
تا این لحظه دو نفر اومدن با پرچمم عکس بگیرن! بابا این‌همه پرچم خب... عَلَمام و دونه دونه گرفتن بردن... یه پرچم دست خودم باشه دیگه! جلد قاب عکسم و هنوز درنیاوردم که میارم بیرون کثیف نشه، اوضاع رو این‌طوری می‌بینم کلاً نمیارمش بیرون! نه، بخشنده نمی‌خوام باشم. اَه
جزو افتخاراتمه... جزو ستاره‌های روی دوشمه... جزو لیستِ سربلندی‌هامه... جزو امیدهای آخرتمه... آره! من قبل از شهادتش امام خطابش می‌کردم... قبل از شهادتش... من مسلمانِ امام خامنه‌ای بودم و می‌دونستم دارم از کی اطاعت می‌کنم... خدایا تو شاهد باش؛ که من قبل از شهادتش امام خامنه‌ای از دهنم نیفتاد😭❣
سربه‌راه
داره بارون میاد. آقای جنوبِ غربِ آسیا...‌ کجایی؟!
رستم‌ت داره هم‌زمان با دیو سپید و جادوگر و شغاد می‌جنگه... کجایی شاهنامه‌خوانِ من؟!
"...آرى، آرى، جانِ خود در تير كرد آرش كارِ صدها صد هزاران تيغهٔ شمشير كرد آرش.‌.‌."
سربه‌راه
"...آرى، آرى، جانِ خود در تير كرد آرش كارِ صدها صد هزاران تيغهٔ شمشير كرد آرش.‌.‌."
به روضه‌خون بگید شاهنامه برام بخونه... دلم سنگینه امشب... کوه روی قلبم زمین خورده... یه خلیج فارس پشت چشمام منتظر آزاد شدنِ تنگه است...
زمان: حجم: 179.9K
یداللّه؛ فوق ایدیهم
تو مغازه‌ای بودم که شبیه لوازم‌ التحریری بود. تاریک بود. انگار که برقا رفته باشه. متوجه بودم که شرایط جنگی و هول‌انگیزه. کلی دختر نوجوان و جوان دورم بود. نمی‌دونم درس پرسیده یا مسابقه گذاشته بودم. یکی‌شون جواب درست داد. گفتم ببین تو مغازه از چی خوشت میاد. گشت گشت گشت یه صدف که رورش مرواریدهای زیبایی چسبیده بود انتخاب کرد. به دختری که نیروم بود یا نماینده‌م گفتم این جایزه‌ش باشه. بده بهش. گفت باشه. دخترای دیگه ریختن دورمون و دیدن و ذوق زدن و اونام دل‌شون خواست. دست نماینده‌م و گرفتم و گفتم بلااستثنا فقط به این‌که پاسخ درست داده جایزه می‌دی، دلت نسوزه به بقیه هم بدی ها! بقیه نه! بقیه خواستن باید پول بدن تا از این صدفا بخرن. دستش و محکم‌تر گرفتم و با تحکّم و نگرانی گفتم همه اثر تربیتی‌ش به همینه که فقط اونی که پاسخ درست داده جایزه بگیره ها! با دلسوزیِ بی‌جا زحماتم و به باد ندی! به بقیه هم بدی تلاش رو کُشتی! وَ از خواب پریدم! از این‌که تو خواب هم غصهٔ فرهنگی داشتم ناراحتم... خوابم دیگه باید محل استراحتم باشه... اثراتِ پیشنهادیه که بهم شده و رد کردم. در شب‌کاری، بهم پیشنهاد دادن مسؤول فرهنگی شم. جایگاه خفن و رده‌بالاییه که باز من رو برمی‌گردوند به جلساتِ بزرگان... رد کردم. هر هشت بار اصرارشون رو. جای جدیدی بود می‌آزمودم. ولی من آزموده‌ام در این جای بختِ خویش... بیرون کشید باید از این ورطه رختِ خویش... هم‌بازیِ رزومه‌سازی و حراجِ بیت‌المال و نیروی انسانی و ذوق‌ها و اعتمادها و ایمان‌ها نمی‌شم.
سربه‌راه
تو مغازه‌ای بودم که شبیه لوازم‌ التحریری بود. تاریک بود. انگار که برقا رفته باشه. متوجه بودم که شرای
برای مسجدمون هم بهم پیشنهاد راه‌اندازی حسینیه کودک شد که با مبنا مخالفت کردم و الحمدلله فعلاً مجاب‌شون کردم اصلاً چنین کاری نکنن و بچه‌هایی که دارن وسط تجمعات، قهرمان و شیعه بار میان رو با اَدااصول فرهنگی، بی‌فرهنگ و مشغول لهوولعب بار نیارن. بهشون اثبات کردم ما تو مدرسه پدرمون درمیاد تا آموزش و پرورش رو هم‌پای هم پیش ببریم و نمی‌تونیم، این شبا پرورش داره اتفاق میفته و این بچه‌هایی که بغل مادر و پدرشون هستن و بغضِ آمریکا و اسرائیل داره تو خون‌شون کاشته می‌شه و در سرما و گرما و خطر با بزرگان هستن، اینا نسلِ قوی و قَدَر و شجاع و مؤمنِ ظهور می‌شن. دست نبرید تو پرورشی که امامِ شهیدمون دست گرفتن و بذارید خامنه‌ای خودش بچه‌هاش و تربیت کنه. این بچه‌ها بازیِ روزهاشون شده شعارهای شب و اسباب‌بازی‌شون شده کاردستیِ موشک و ترامپ‌های دارزده‌ای که پدر و مادر تو تجمع دست‌شون می‌ده. اینا دارن در عرض دو هفته رستم و آرش بار میان و با ذکر حیدر حیدر و اللّه اکبر بزرگ می‌شن! پای برگه‌های نقاشی و حدیث‌های فقط حفظ کردنی و چهار تا بادکنک و نقاشی روی صورت این نسل رو حروم نکنید! الحمدلله پذیرفتن و تحسین هم کردن که چنین جزئیاتی رو بهشون گفتم. امیدوارم وسوسه نشن و گند نزنن به کلاسِ درس خامنه‌ای شهیدم.
فقط دو ساعت می‌شد که خوابم برده بود... وَ خب... پرید! صدقه می‌دم و روزم رو شروع می‌کنم.‌ کاریه که شده. خواب هم بمونه برای مشّایه...‌ برای اربعین... برای روزهای منتهی به سیزده مرداد... بمونه. به امید هلاکتِ خفت‌بارِ ترامپ و نتانیاهو همین امروز. بسم الله.