سربهراه
عزیزِ برزمینماندهٔ من؛ دیگه نیستی که بگی جنوبِ غربِ آسیا... نه خاورمیانه!
داره بارون میاد.
آقای جنوبِ غربِ آسیا... کجایی؟!
سربهراه
داره بارون میاد. آقای جنوبِ غربِ آسیا... کجایی؟!
رستمت
داره همزمان
با دیو سپید و
جادوگر و
شغاد
میجنگه...
کجایی شاهنامهخوانِ من؟!
سربهراه
"...آرى، آرى، جانِ خود در تير كرد آرش كارِ صدها صد هزاران تيغهٔ شمشير كرد آرش..."
به روضهخون بگید شاهنامه برام بخونه...
دلم سنگینه امشب...
کوه روی قلبم زمین خورده...
یه خلیج فارس پشت چشمام منتظر آزاد شدنِ تنگه است...
تو مغازهای بودم که شبیه لوازم التحریری بود. تاریک بود. انگار که برقا رفته باشه. متوجه بودم که شرایط جنگی و هولانگیزه. کلی دختر نوجوان و جوان دورم بود. نمیدونم درس پرسیده یا مسابقه گذاشته بودم. یکیشون جواب درست داد. گفتم ببین تو مغازه از چی خوشت میاد. گشت گشت گشت یه صدف که رورش مرواریدهای زیبایی چسبیده بود انتخاب کرد. به دختری که نیروم بود یا نمایندهم گفتم این جایزهش باشه. بده بهش. گفت باشه. دخترای دیگه ریختن دورمون و دیدن و ذوق زدن و اونام دلشون خواست. دست نمایندهم و گرفتم و گفتم بلااستثنا فقط به اینکه پاسخ درست داده جایزه میدی، دلت نسوزه به بقیه هم بدی ها! بقیه نه! بقیه خواستن باید پول بدن تا از این صدفا بخرن. دستش و محکمتر گرفتم و با تحکّم و نگرانی گفتم همه اثر تربیتیش به همینه که فقط اونی که پاسخ درست داده جایزه بگیره ها! با دلسوزیِ بیجا زحماتم و به باد ندی! به بقیه هم بدی تلاش رو کُشتی!
وَ از خواب پریدم!
از اینکه تو خواب هم غصهٔ فرهنگی داشتم ناراحتم... خوابم دیگه باید محل استراحتم باشه...
اثراتِ پیشنهادیه که بهم شده و رد کردم.
در شبکاری، بهم پیشنهاد دادن مسؤول فرهنگی شم. جایگاه خفن و ردهبالاییه که باز من رو برمیگردوند به جلساتِ بزرگان...
رد کردم. هر هشت بار اصرارشون رو.
جای جدیدی بود میآزمودم. ولی من آزمودهام در این جای بختِ خویش... بیرون کشید باید از این ورطه رختِ خویش...
همبازیِ رزومهسازی و حراجِ بیتالمال و نیروی انسانی و ذوقها و اعتمادها و ایمانها
نمیشم.
سربهراه
تو مغازهای بودم که شبیه لوازم التحریری بود. تاریک بود. انگار که برقا رفته باشه. متوجه بودم که شرای
برای مسجدمون هم بهم پیشنهاد راهاندازی حسینیه کودک شد که با مبنا مخالفت کردم و الحمدلله فعلاً مجابشون کردم اصلاً چنین کاری نکنن و بچههایی که دارن وسط تجمعات، قهرمان و شیعه بار میان رو با اَدااصول فرهنگی، بیفرهنگ و مشغول لهوولعب بار نیارن.
بهشون اثبات کردم ما تو مدرسه پدرمون درمیاد تا آموزش و پرورش رو همپای هم پیش ببریم و نمیتونیم، این شبا پرورش داره اتفاق میفته و این بچههایی که بغل مادر و پدرشون هستن و بغضِ آمریکا و اسرائیل داره تو خونشون کاشته میشه و در سرما و گرما و خطر با بزرگان هستن، اینا نسلِ قوی و قَدَر و شجاع و مؤمنِ ظهور میشن. دست نبرید تو پرورشی که امامِ شهیدمون دست گرفتن و بذارید خامنهای خودش بچههاش و تربیت کنه. این بچهها بازیِ روزهاشون شده شعارهای شب و اسباببازیشون شده کاردستیِ موشک و ترامپهای دارزدهای که پدر و مادر تو تجمع دستشون میده. اینا دارن در عرض دو هفته رستم و آرش بار میان و با ذکر حیدر حیدر و اللّه اکبر بزرگ میشن! پای برگههای نقاشی و حدیثهای فقط حفظ کردنی و چهار تا بادکنک و نقاشی روی صورت این نسل رو حروم نکنید!
الحمدلله پذیرفتن و تحسین هم کردن که چنین جزئیاتی رو بهشون گفتم. امیدوارم وسوسه نشن و گند نزنن به کلاسِ درس خامنهای شهیدم.
فقط دو ساعت میشد که خوابم برده بود... وَ خب... پرید!
صدقه میدم و روزم رو شروع میکنم. کاریه که شده. خواب هم بمونه برای مشّایه... برای اربعین... برای روزهای منتهی به سیزده مرداد...
بمونه.
به امید هلاکتِ خفتبارِ ترامپ و نتانیاهو همین امروز.
بسم الله.
زمان:
حجم:
88.5K
زمانه بر سرِ جنگ است
یا علی مددی
مدد ز غیرِ تو ننگ است
یا علی مددی