سلام
چند روزی نیستم. اگر هم برنگشتم بدانید و آگاه باشید که از دنیای شما سه چیز را دوست داشتم:
مشّایه
حرم امام حسین علیه السلام
وَ تلاش.
خداحافظ🇮🇷
بسم اللّه.
«جهادگر» بهوفور ریخته. البته «فرهنگ جهادی» قحط است...
اما «جهادگر» بهوفور ریخته.
اگر امدادگر و پزشک نباشی، «از دیدِ من» جهادگرِ زن در این غوغا سربار است نه سرباز!
«جهادگر» ممکن است برای ارضای روحیهٔ جهادیِ خودش پا به میدان بگذارد. قابلِ درک است؛ نمیتواند یک گوشه بنشیند و فقط اخبار را نظاره کند.
اما «فرهنگِ جهادی» پی ارضای روحیه نیست! پی کار است! کجا کار لنگ مانده؟ کجا را کسی به فریاد نمیرسد؟
این یکی سخت است!
چون اگر به جوابی برسی که خیلی طرفدار ندارد و خلوت است، با خودت حسابی درگیر میشوی!
اما «جهادگر» بدون «فرهنگ جهادی» صرفاً عمله است! عمله هم سر هر میدان ریخته! به بهای پول او را به کار گیری، به جهاد اقتصادی نزدیکتر است(!)
برای آواربرداری، برای تمیزکاری، برای بازسازی، برای غذا پختن، موکب زدن، تعذیه به دستِ رزمآوران رساندن، برای این مدل کارها، «در میدانِ کنونی» «جهادگر» ریخته!
من سرشلوغیِ ظاهری را دوست ندارم.
فریب را دوست ندارم. چه به خودم رسد، چه به دیگران.
من رزومه و نگاهِ تحسینِ دیگران را دوست ندارم.
با افتخار بگویم «همهجا هستم» را دوست ندارم.
اینکه همه با هم بریزند توی آشپزخانه و الکی دور خودشان بگردند که «دیگران نگویند بلند نشد کمک برساند» را دوست ندارم.
توقعِ روحم بالاست! با این چیزها ارضا نمیشود! باید «مفید» باشد. باید «خلأ پُر کند». باید برود سراغِ آن کاری که کسی سراغش نمیرود. باید آنچه بر زمین مانده را بردارد. حتی اگر توی دید نباشد. حتی اگر زودبازده نباشد. حتی اگر ده روزِ دیگر همه به نتیجهٔ دویدنهایشان بنگرند و هم را تحسین کنند و دستِ من «فعلاً» خالی باشد.
بلاگر ریخته. راوی ریخته. عکاس ریخته. تمیزکار ریخته. تعمیرکار ریخته، بسیجی ریخته، حتی غسّال ریخته... عرض کردم که؛
«جهادگر» ریخته!
در بخش خانمها امدادگر و پزشکی «شاید» به کار آید، چون آن هم بحمدلله ریخته. اینجا ملتِ امام حسین علیه السلام است و مدد رساندن میراثِ پدریِ ماست.
خب؟
پس چه کاری برای من بر زمین مانده؟
کجا خلأ است؟
کجا بیکس و کار و بیطرفدار مانده است؟
یک. چه چیزهایی از دست رفته که جبرانش به این راحتیها نیست؟ (ضعف)
بسیاری از دانشمندان و محققانِ ما را شهید کردند.
مدیران و مسؤولینِ ما را شهید کردند.
نظامیهای ما را شهید کردند.
دو. دستِ برترِ امروزِ ما چیست؟ (قوّت)
خدا به ما علم و پیشرفت عنایت کرد.
خدا به ما عُرضهٔ موشک ساختن داد.
خدا ما را به سازماندهیای فرونریختنی هدایت کرد.
سه. (حلقهٔ اتصالِ نقاط ضعف و قوّت چیست؟)
آنکه دعوا بر سرِ اسم و رسمِ اوست فرمود:
العلمُ سلطان!
جمعبندیِ این سه مورد چه میشود؟
در گروهها ادعیهخوانی بهوفور ریخته. چلّهها و مناجاتها بهوفور ریخته.
«جهادگر» هم که عرض شد؛ ریخته!
اما تابهحال من ندیدم کسی دلش برای فردای پیروزی بجوشد که با اینهمه شهیدِ دانشمند و محقق و مدیر و نظامی و مهندسی
«چه کسی قرار است جای آنان را پُر کند؟»
وَ البته که «کارِ خدا» بر زمین نمیماند.
این «من» هستم که باید «لایقِ کارِ خدا» شوم. این «من» هستم که باید التماسِ خدا را کنم تا اجازه دهد من هم در تمدنِ اسلامی نقشی داشته باشم.
اگر روزی «ریخته»ها کم شد (خدانکرده) تغییرِ نقش میدهم.
اما «اکنون» جهادِ حقیقیِ خودم را جای دیگری یافتم؛
در شغلم معلمی وَ هدایتِ دانشآموزانم به خوب درس خواندن و با تمامِ قوا درس خواندن برای فرداهای وطنِ پیروزمان،
وَ درس خواندنِ خودم.
باید به دانشگاه برگردم. هرچقدر سخت و دور و ترسناک
باید
به دانشگاه برگردم.
حالا که برخی مذهبیها با بهانه(!) از دانشگاه میگریزند و به حوزه هجوم میبرند...
حالا که برخی انقلابیها با حیلهٔ شرعی(!) رو به سوی فرهنگیان دارند...
حالا که برخی ولاییها با کژاندیشی(!) صرفاً تشکیلِ خانواده را جهاد میدانند...
حالا که برخی حزباللّهیها با تنبلی(!) به دانشگاههای بیاعتبار وارد میشوند...
حالا که دانشگاههای معتبرِ اسمورسمدار خالی از ملتِ امام حسین علیه السلام شده و کسی جهادِ سخت و دیربازده و پرمشقّت و پر از مراقبه و مبارزهٔ درس خواندن را برنمیتابد...
من
به عنایتِ خدا
به توسلِ امام زمان علیه السلام
از نو عمر و هوش و سواد و توان و زبان و مالم را وقفِ جهاد علمی میکنم
وَ باز هم «دانشجوی ترازِ انقلاب» ِ دانشگاه میشوم.
وَ در کنارِ خودم
دانشآموزانم را هم به اَعلای علم و دانش میرسانم.
از اتاقم، پشتِ میزم، آمادهٔ درس خواندن تا تجمعِ شبانه،
سلام🇮🇷
#جنگ_اراده
#سرباز_علم
سربهراه
از کفِ خیابونهای ایران
عکسِ برترِ مبارزه با استکبارِ جهانی
از کفِ خیابونای پاریس
دلم رو بُرده❣
بله. تصویرِ کانالم کفِ خیابونای پاریسه.
وَ من بینهایت برای هر «حقیری» که نمیفهمه داره چه اتفاقی میفته دلم میسوزه.
تصویر رو دوباره ببینید؛
کفِ
خیابونای
پاریس.
ما
قهرمانِ این روایتِ جهانی هستیم.
ما!
ما خواننده نیستیم.
شنونده نیستیم.
سیاهیلشکر نیستیم.
شخصیتهای فرعیِ ماجرا نیستیم.
نه.
ما
«قهرمان» ِ ماجراییم.
ما
«شخصیت اوّل» هستیم.
ما
تعیینکنندهٔ کنش_واکنشِ سایرِ شخصیتهاییم.
سربهراه
شمام بگو کسی حق نداره دختری که برای دینش اومده خیابون رو اذیت کنه! از دستِ اینا البته نمیشه ما جای
از حاضرجوابیم بگم که یه بار حین تذکر، یکی از همینا بهم گفت چکارش داری تذکر میدی؟
گفتم تو چکارم داری به تذکرم تذکر میدی؟!
لال شد رفت :)
سربهراه
از حاضرجوابیم بگم که یه بار حین تذکر، یکی از همینا بهم گفت چکارش داری تذکر میدی؟ گفتم تو چکارم دا
شبی که با دوستام تجمع ماشینی بودم، یکی رد شد گفت شبی چند میگیرین؟
گفتم یه شب بیا دشت دستت میاد :)