سربهراه
میخواستم در وصفِ پنکیکم بسیار بنویسم،
اما خیالم نازک و رقیق شد و اکتفا میکنم به این چند خط که اولین پنکیکم مزهٔ درههای قلهزو میداد...
خنک... وسیع... سرسبز... مرتفع و عمیق... جوان و سرزنده...
پنکیکم مزهٔ ۲۳ سالگی میداد؛
اوّلین باری که پا گذاشتم به کلات...
وَ راهیِ پشتِ کوهها شدم برای جهاد...
درههای قلهزو؛ حَرای مناند...
من خدا رو
همونجا ملاقات کردم...
قبل از پر شدنِ پیمانهٔ عمرم
آرزو دارم یک بارِ دیگه برگردم اینجا...
از قله زو
به سمتِ سیرزار...
وَ باز هم بهعنوانِ جهادگر...
سارا با کوچولوها باشه... ملوک با نوجوانها... هانیه با پسرا... سوده با خانمها...
من نشسته باشم روی پرچینِ مدرسه که دامنهٔ کوه بود... چوب گرفته باشم دستم... یه چشمم به مدرسه باشه که نیروهام مشکلی نداشته باشن... یه چشمم به گوسفندای محمد باشه که راضیش کردم جاش چوپونی کنم و اون بره سر کلاس درس یاد بگیره...
محمد حالا چند سالته عزیزم؟! من رو ببینی یادت میاد من همونیام که برای راضی کردنت گفتم مسابقهٔ دو بدیم و تو گفتی با چادر میخوای بدوی؟! یادت میاد چادر سادهٔ ایرانیم و که جلوش رو تا شکم دوخته بودم محکم گرفتم و گفتم آره!
محمد...
یادته سر همهٔ بچهها داد زدی یک قدم میریم از عقبترِ خانم شروع میکنیم به دویدن؟ اون چادر داره ما نداریم. نامردیه!
وَ سر همون یک قدم من بُردم و تو گلهت و سپردی به من و رفتی کلاس...
محمد...
تنها عکسِ دوستداشتنیِ من از تمومِ اردوهای جهادیم...
کجای این دنیایی الآن؟
مگه گِرد نبود دنیا؟ چرا هرچی رفتم باز به تو و گوسفندات برنگشتم؟...
سلام
چون دیدم نوشتن دوست دارید،
هرکس همچنان میخواد بنویسه یه پیام بده.
هشتگ یا آیدیتون یادتون نره.
فعلاً پاسخی نمیدم، سرم شلوغه، صبور باشید، اما تا جمعه تصمیمتون رو بگیرید و پیام بدید.
بهخدا یکی من و بیرون و تو تجمعات ببینه، زبونم لال، روم به دیوار، فکر میکنه من جزو اون ۱۶ میلیونی هستم که به آقای پزشکیان رأی دادم😞
اینقدر که پشتش وامیستم و نمیذارم با بیادبی و توهین ازش یاد کنن...
مطمئن هستم حتی نمیتونین تصور کنید منظورم دقیقاً چقدر حمایت و پشتیبانی هست😂
حاجخانومه با عصبانیت گفت چیه؟ تو بهش رأی دادی پشتشی؟!
گفتم نه واللّه! من به آقای جلیلی رأی دادم، اما دکتر پزشکیان انتخاب ۱۶ میلیون نفره از همین کشور. جمهوری اسلامی رو دوست دارم، چون دیکتاتور نیست، چون به رأی مردمش احترام گذاشته. ما هم باید بذاریم اگر طرفدارشیم. آقای شهیدمون وقتی بودن مشخصاً فرمودن حتی در خلوت نباید بد ایشون رو بگیم، نباید بگیم اگر ولایتپذیریم! امامِ جدیدمون هم با احترام از ایشون صحبت کردن، ما هم باید بکنیم! من طرفدارِ منش و دیدگاه ایشون خصوصاً در مبحث حجاب، مذاکره و اقتصاد نیستم، اما انصاف هم باید به خرج داد. ایشون شبیه حسن روحانیِ ملعون نیستن، اگر بودن همون ده روز اول که آقامون رو زدن، تجزیه شده بودیم. دولت بدون ملت هیچه، ملت هم بدون دولت هیچه. اگر صد شبه مقاوم ایستادیم بهخاطر همراهی دولت با ملته. اگر بازم جنگ شده، یعنی خیانتی شکل نگرفته، چیزی رو ندادیم بره که ترامپ لجش گرفته. خب همهٔ اینا یعنی اصل نظام و مسؤولینش درستن. نباید همهچی رو خط بزنیم که! استعفا بده همونیه که دشمن میخواست! تو شرایط جنگی همه باید کنار هم بمونیم، ما باید به ایشون دلگرمی بدیم و ایشون رو قانع کنیم به استعفا فکر نکنن. نه اینکه تو این آتیش بدمیم!
دورم جمع شده بودن. حاجخانومه چیزی نگفت دیگه ولی یه خانم جوان گفت وقتی فلان نمیکنه بهتر که استعفا بده.
گفتم خانم ایشون یا هر مسؤول دیگهای از ما استعفا بده، دشمن خوشحال میشه یا نمیشه؟
اونای دیگه جواب دادن میشه!
گفتم خدا خیرتون بده! از کجا راه رو پیدا کنیم؟ هرجا دشمن عصبانی میشه یعنی ما درست میریم. هرجا دشمن شاد میشه یعنی اشتباه میکنیم. دشمن از استعفای مسؤولین ما شاد میشه؟ پس اشتباهه!
یکی گفت خب اون داره اشتباه میکنه، به ما چه؟!
گفتم هرکس مسؤول کار خودشه. امام جوانمون فرمودن فریادهای ما کف خیابون تعیینکننده و هدایتگره. این یعنی ما میتونیم مطالبه کنیم و دلگرمی بدیم. نه اینکه به اشتباه دامن بزنیم. بدش و میبینید، خوبشم ببینید! اگر آقای پزشکیان بد مطلق بود، یا خدانکرده خائن بود، صد روز میتونستید این کشور رو نگه دارید؟! یکی گفت نه و خودش گفت لبنان میشدیم...
گفتم خدا خیرت بده. ما لبنان نشدیم چون اصل نظاممون پاک و پاکدسته. بله نفوذ داریم، کارشکنی داریم، ولی رئیسجمهورمون خائن نیست!
بعدم مباهلهای صحبت کردم و فاز عرفانی😂😂😂 گفتم ما همه برای پیروزی دعا میکنیم، برای سلامتی امام جوانمون دعا میکنیم، برای ظهور دعا میکنیم، دممون گرم، ولی چقدر خدایی برای عاقبت بهخیری مسؤولینمون دعا میکنیم؟! شده تا حالا یکیمون بعد از نماز دست بلند کنه سمت آسمون بگه خدایا آقای پزشکیان رو تو این آزمون سختِ کشورداری عاقبت بهخیر و روسپید کن؟! برای عاقبت بهخیریِ آقای قالیباف، آقای عراقچی دعا کردیم؟! تکتک مسؤولامون؟! دعا کن فیکون میکنه! چطور به زبون میگیم مارمیت اذ رمیت، ولی اینقدر دلمون از مسؤولینمون پره؟! خب برای اونام دعا کنیم... اونا در جایگاه لغزندهای قرار گرفتن... خدا فقط باید یار و یاورشون باشه... اونا عاقبت بهخیر شن کی عاقبت بهخیر میشه؟
همه گفتن خودمون.
گفتم خدا خیرتون بده... پس عملاً با دعا در حق اونا برای خودمون و کشور و انقلاب و ظهور و آینده دعا کردیم.
غائله خوابید ولی دارم فکر میکنم مدیونن اگه فکر کنن من به آقای پزشکیان رأی دادم😂😂😂😂😂😂😂
آقای پزشکیان ببین آدم و به کجا میرسونی... 😂😂😂😂
سربهراه
بهخدا یکی من و بیرون و تو تجمعات ببینه، زبونم لال، روم به دیوار، فکر میکنه من جزو اون ۱۶ میلیونی ه
بعد شما این و بذارین کنارِ همین عصر که تو کلاس بهم گفتن سوپرانقلابی😂😂😂😂😂😂😂😂
سربهراه
همیشه خواستهام از خدا فقط او را چنان که خستهتنی چای قند پهلو را! تو شاعرانهترین اتفاقِ عمرِ منی ب
کجا گذاشتهای رفتهای عزیزِ دلم؟...
خوبه که بوی محرّم به مشام میرسه؛
پارسال که از نگرانی جونمون به لبمون رسیده بود
شما شبِ عاشورا پرده رو کنار زدین و اومدین...
خدا رو چه دیدی... شاید این شبِ عاشورا هم پرده رو کنار زدین و اومدین...................
۱. زیرِ بارِ بررسیِ برگههام «گاوم زاییده» و داشتم فکر میکردم به زائو کاچی میدن جون بگیره و برای کاچی هم ضربالمثل داریم که «کاچی به از هیچی» و بعد در بحرِ مکاشفت مُستغرق شدم که واقعاً بهتر از هیچیه؟! همینقدر دمِ دستی و سطح پایین؟!
طلوع بود که با خودم خوندم «باید برخااااااااست» وَ برخاستم و برگهها از کف بدادم و هوش مصنوعی دستورپختِ مجلسیش و داد و بهاستثنای کره/ روغن حیوانی که نداشتم و با روغنِ غذا درست کردم، با مابقیِ مواد دستبهکار شدم و صبحانهٔ جمعه شد کاچی!
واللّه همچین به از هیچی هم نبود و موادی که سازندهشه مقوّی و مغذّیه! فقط من پختِ موفقی نداشتم و با اینکه چابک عمل کردم، ولی آرد، موقعِ اضافه کردنِ شهد، گولّه شد و نشد اون یهدستِ نرم و لطیفی که توی عکسای گوگل دیدم! رفتم گوگل تاریخچهٔ ضربالمثل رو جستجو کنم که کدوم مرفّه بیدردی به کاچی گفته به از هیچی و تلافیِ زعفرونم رو سرش دربیارم که به ماجرای متقن و منبعِ موثّقی نرسیدم و فیالحال کتاب کوچهٔ شاملو و فرهنگ ضربالمثلها رو هم ندارم! پس چه کردم؟ جایتان سبز؛ کاچیام را که به از همهچی بود سر کشیدم که امروز، روزِ کاچی و دوشاب و روغن است... مرغانِ برف را چو به دنیا نشیمن است... گر جوز، مغزسوده بُوَد روی باشِ او... بیشک بدان که مرهمِ جان و دلِ من است :)
۲. بعد از مراسمِ کاچیخورونِ زائو، رفتم زباله بریزم بیرون، دیدم باااااااز ملخ روی دیواره! اول از ذهنم سعدی گذشت که ملخ بوستان خوردند و مردم ملخ، ولی دیدم کاچی به از ملخ، لذا نگاهم رو عوض کردم و اجازه دادم عظمت در نگاهِ من باشد، نه در آنچه به او مینگرم! بنابراین با زل زدن به ملخ، خطبهٔ نهجالبلاغه که بخشی از درسِ دومِ فارسیِ پایهٔ هشتم هست رو بر ذهن و زبان جاری کردم:
خلقة الجَرادَة... در خلقتِ ملخ!
و اگر خواهى در آفرينشِ ملخ بنگر. براى او دو چشمِ سرخ آفريد و حدقههاى چشمش را چون دو ماه تابان بيفروخت. براى او گوشى پنهان بيافريد و دهانى به اعتدال و سامان و حسى نيرومند و دو دندانِ نيش، كه هر چيز را بدان ببُرَد و دو دستِ داسمانند كه هر چيز را با آن بگيرد. كشاورزان به سبب كِشتههاى خود از آن بيمناكاند و اگر همه ياران خود را گرد آورند، توانايى دفع آن ندارند. ملخها به خواست و ميل خود به كشتزار روى نهند و هر چه خواهند بجوَند و بخورند. همه اندام ملخ به قدر يك انگشتِ باريك نيست.
چشمی بر انگشتِ باریکم افکندم و دگر چشم بر ملخ و... سبحان اللّه🥲❣
۳. در بله تبلیغاتِ کانالی اومد که حرز میفروخت! فرستهٔ تازهم رو دربارهٔ حرز براش فرستادم و نوشتم برام مهم بود بدونی همممممممه احمق نیستن و امثالِ منی هم هستن که دکوندستگاهِ شما مذهبیالکیها رو میفهمن و شده یک نفر رو هم آگاه کنن، میکنن 😎
بعد اون شروع کرد به فحش دادن و هی پیام دادن و منم صفحهش رو باز گذاشتم که بازدید بخوره و خودم نشستم پای برگههام😂😂😂
۴. قدیم تو وبلاگم نوشته بودم که از شعر حافظی که تو کتاب دبیرستانم بود، در واژهنامهٔ پایانِ کتاب، شهدِ نامبرده در شعر حافظ رو توضیح داده بود که از ترکیب گلاب و عسل و چند موردِ دیگه که خاطرم نیسته. اون موقع هوش مصنوعی و گوگلی در دسترس من نبود، ولی ذوق و پیگیریم همینی بود که الآن دارم😂 از روی همون دو خطِ پایان کتاب، اون شهد رو درست کردم و بردم مدرسه با دوستام نوشیدنیِ حافظ بخوریم😂😂😂 دقیق هم یادمه که به همه گفتم «نوشافِظ» ساختم و اگر در آزمونِ مزّه، تأیید بگیره، به تولید انبوه میرسونم و حتی صادر میکنم😂😂😂
با دوستای همیشهپایهم بسم اللّه گفتیم و سر کشیدیم و شهد نبود که... آسمان زهرِ هلاهل در ایاغم کرده است😣😖😂
چه بدونم! لابد ذائقهٔ حافظ با ما فرق داشته😶🌫
تو سَووشون هم رنگی که زری درست میکنه به موهاش میزنه رو صد بار خواستم درست کنم، یهچیش و نداشتم. تو سَووشونم علامت زدم درستش کنم، روی پایینِ موهام بزنم ببینم همون دلبری که زری گفته میشه یا نه😂😂😂 فکر کنم تا یوسف من رو پیدا نکنه، همهٔ موادِ اون رنگِ مو پیدا نشه😐
یوسفِ گمگشته باز آید به کنعان... غم مخور🤪
۵. دیروز بعد از کلاسم یه نفر من رو دید و صدام کرد. با اشتیاق اومد سمتم و من سعی کردم اشتیاقش رو پاسخ بدم اما خاطرم نمیومد کیه. گفت من فلانیام، سالبالاییت بودم. دانشکده ادبیات. بازم یادم نیومد، ولی از اونجایی که ارتباطاتِ گستردهای داشتم و با همه دوست بودم، به ذوووووق خندیدم و گفتم واااااای دوستِ دورانِ کارشناسی... وَ اون با اینکه میدونست من نشناختمش، خیلی صمیمی بغلم کرد و شادیِ حقیقی از دیدنم داشت. پرسید چه کار میکنی؟ گفتم تدریس. گفت چی؟ کجا؟ گفتم دبیرستان. چشماش گرد شد و با تعجب گفت دبیرستان؟! خدای من! تو از اولم جسور بودی...