سربهراه
۱. آقای نوری همدانی انتقام از قاتلینِ آقام رو واجب اعلام کردن. ۲. آقای فاضل لنکرانی ثواب حضور شبان
گاهی خوب.
گاهی بد.
گاهی مهربان.
گاهی عصبانی.
گاهی باحوصله.
گاهی خسته.
چون پیغمبر نیستم، انسانم!
با همهٔ حق و حقوق و حالاتی که اون خدازدهٔ برهنه داره!
اون سختی کشیده؟ منم کشیدم!
گرونی کشیده؟ منم میکشم!
ممکنه تو خونه بهش تلخ گذشته باشه؟ منم همینطور!
دو دقه میاد بیرون نفس بکشه؟ دقیقاً من هم!
همونطور که من باید حرمت انسانی که بهش تذکر میدم رو رعایت کنم، اونم باید احترام منی که قانون کشورم حجابه و اونه که بیقانونی کرده رعایت کنه.
من همچنان تذکر لسانی میدم😊
متأسفانه اینکه بهم بگن این کارت بد بود یا خلاقیت نداشت یا فلان هم روم اثری نداره😁 متأسفانه برای این افراد البته نه خودم، چون همیشه همه رو خر میکنن، ایندفعه خوردن به انسان که عقل داره و دینش رو از اصل جستجو میکنه، نه از اونا😊
از قبل از زن، زندگی، بردگی امربهمعروف میکردم تااااااااا همین امشب😊
درواقع از بعد از اتمامِ خوندنِ «واجب فراموششده»، مصمم شروع کردم به تذکر لسانی تااااااااا همین امشب😂😂😂 و انشاءالله تا وقتی زندهام😤
بله.
من آدم پیگیری هستم😎
به سراغ تکتکتون خواهم اومد.
امروز که کاروان میرسه کربلا و دیگه قرار بر توقف میشه
حضرت زینب سلام اللّه علیها
خیلی با عزّت و احترام از مَحمِل پیاده میشن...
سیدمهدی شجاعی توصیف کرده آقا علیاکبر علیه السلام یه دستشون رو میگیرن، آقا قاسم بن الحسن علیه السلام دست دیگرشون رو. وَ عباس بن علی علیه السلام که ملائکِ آسمون جلوشون به زانو ادب میکنن، خم میشن و زانو میزنن که خانم پاشون رو بذارن روی زانوی ایشون و پیاده شن... حتی پرِ چادرت از سرِ زمین زیاده دخترِ علی که کشیده شه روی زمین...
نمیدونم... شاید در ادامه هم برادرها و برادرزادهها کوچه درست کردن و دخترِ علی علیه السلام رو تا خیمهشون مشایعت کردن که حتی سایهٔ ایشون رو نامحرمی نبینه...
مثلِ شبهای مدینه که پدرش علی علیه السلام، به برادرهاش خواهرداری یاد میداد؛ پدر برای خواهرداری تربیتشون کرده... حتی شبی که فرقش شکافته و تا به کوچهٔ خونه میرسن میخواد که دستاش و رها کنن تا خودش راه بره... که دخترش مبادا پدر رو بیحال ببینه و دلش بلرزه... برادرِ بزرگتر هم یاد گرفت و تا خبر رسید خواهر رسیده، دستور داد تشتِ پُر از پارههای جگر رو بردارن و نذارن خواهر ببینه... قبلاً بارها دستهجمعی با پدر،
دورِ دلِ زینب گشتن رو تمرین کردن؛ زینب سلام اللّه علیها دلتنگِ زیارتِ مرقدِ پدربزرگ میشد... پدر صبر میکرد شب شه... حرمِ پیامبر صلوات الله علیه و آله قُرُق میشد... چراغها خاموش میشد... برادرها به صف میشدن و کوچه درست میکردن... خواهر در حصارِ غیرتِ برادرها حرکت میکرد و پشتش گرم بود به کوهِ پدر... که پدر از پشتِ سر حرکت میکرد و در مشایعت میبردنش زیارت و به همون کیفیت برمیگردوندن...
حتی سایهٔ دخترِ علی از سرِ دنیا زیاد بود که در روشنیِ شمعها بر زمین بیفته و چشمی اون سایه رو درنَوَرده...
امروز
دومِ محرم
هنوز دخترِ علی
آب تو دلش تکون نخورده...
سربهراه
امروز که کاروان میرسه کربلا و دیگه قرار بر توقف میشه حضرت زینب سلام اللّه علیها خیلی با عزّت و اح
این دختر
وقتی بچه بوده
یه بار مادرش رو بینِ چهل تا مرد دیده...
بعد از اون روز...
پدرش...
برادرهاش...
تا زنده بودن...
تلاش کردن اون خاطره
تو دلِ لرزیدهٔ این دختر
کمرنگ و
کمرنگ و
کمرنگ شه...
پدرش...
برادرهاش...
تا زنده بودن...
تا زنده بودن...
گرچه پارهپاره و چاکچاک...
اما تا زنده بودن...
هوادار بودن دختری که چنان روزی از سر گذرونده...
دیگه آب تو دلش تکون نخوره...
خیلی تلاش کردم من هم با ادبیاتِ گوگولیِ آقای قالیباف، اکلیلی بشم و بگم آره! صد تا نتانیاهو بند کفش حاج قاسم و رهبرم نمیشن...
ولی متأسفانه یا خوشبختانه اکلیلی نشدم! بلکه دقت کردم در صحبتهاشون و بیشتر به این رسیدم که هر چیزی در حرفاشون هست جز #ادبیات_انتقام !
و راستش خیلی خیلی دوست دارم یکی از عزیزان تیم مذاکرهکننده رو بکشن تا بررسی کنم با قاتل توافق میکنن یا قصاص میخوان!
من هنوز با شعارنوشته میرم تجمع.
هیئتم، تجمعمه.
یعنی کف خیابونم.
و از هر هیئتی که شب باشه و کف خیابون نباشه، برائت میجویم.
و از هر عزاداری که برای زخمهای حسین علیه السلام گریه کنه، اما برای منش حسین علیه السلام تلاش نکنه هم برائت میجویم.
هنوز امام خامنهای پیامی ندادن، وَ این برای من یک معنی میده؛
هنوز فریادهای من
کف خیابون
بر مذاکره
مؤثره.
خدایا تو شاهد باش؛
من دورِ همون میدانی شعارنوشته بالای سرم میگیرم و ایستاده عزاداری میکنم
که حسین حسین گویانش چپیدن داخلِ مسجد و صورتهاشون رو برای ثواب لطمه میزنن!
خدایا تو شاهد باش من از اونها نیستم و با هزاران بغضِ در سینه، ایستادم کنارِ خیابان
پرچمبهدوش و
عَلَمِ شعارنوشته بهدست.
سربهراه
خیلی تلاش کردم من هم با ادبیاتِ گوگولیِ آقای قالیباف، اکلیلی بشم و بگم آره! صد تا نتانیاهو بند کفش
شما پسرِ خوبی هستی آقای قالیباف
ولی گیرِ دوستِ ناباب افتادی!
دل بکن ازشون قبل از عاقبتبهشری.
رفیق گفت خیلی وقته فیلمی ندیدی به دلت بشینه، برات پیدا کردم.
نشستم و دیدم و به دلم نشست و اون آخرش از شدت اضطراب گریه هم کردم! منی که حتی درختِ گردو گریهم و درنیاورد! اینیکی فیلمنامهش هی تعلیق داشت، هی آدم و اضطراب میداد، آفرین به نویسندهش.
البته بی تأثیر نیست که من از بازیِ حجازیفر خوشم میاد، یا رمان ناطورِ دشتِ سلینجر رو دوست دارم که البته هیچ ربطی به موضوع فیلم نداره، یا ابداً بی تأثیر نیست که اسم ناطور دشت رو از سعدی گرفتن:
جهاندیدهپیری بر او برگذشت
چنین گفت خندان به ناطور دشت
ای سعدیِ باکلاس😍❣
سربهراه
«تا ساعاتی دیگر...» درمانِ دردمون میرسه... دوام بیارید❣
دردی نمکآسود...
سربهراه
«بنده علیالاصول، نظر دیگری داشتم...» جمله صریح و روشنه دیگه، درسته؟! منظورم اینه برداشت دیگهای ا
آقا...
بهخدا من صد شبه خیابونم...
به امام حسین علیه السلام خیابون رو رها نکردم...
به فاطمهٔ زهرا سلام الله علیها هیچ بهانهای، هیچ مشکلی، هیچ اتفاقی من رو از خیابون نگه نداشت...
من کار دیگهای بلد نبودم...
حتماً راهی بوده که کسی جرأت نکنه روی حرفتون حرف بزنه...
کمکاری از من بوده...
آقا...
آقا...
آقا حلالم کن...
چطور جبران کنم؟!
چطور؟!