‹ فَریادِ سكوت ›
ممنووونم از تبریك هاتون🥺 چه تو چنل ها چه با معرفتایی که پیویم بهم تبریك گفتن(:🌱
ولی از همش بیشتر تبریك مامانم خوشحالم کرد🚶🏻♀💕
اونجا كه شهريار ميگه:
"دوری چنـان مكن
كه به شيون بخوانمت"
وصفِ حالِ خيليامون وقتِ دلتنـگيه...!
‹ فَریادِ سكوت ›
شاید خاطره شاید رویا: صدایِ جیرجیرک حواسمو پرت کرد و از تو همهمهی جمع کشید سمتِ تو! فکرم اقناع نشد
درست در آن زمان که سَعی بر فراموشیَت می دارم،خواب را از چشمانم و لبخند را از لبانم به یَغما میبری!
هیچ میدانی که دیگر وقتی نامت را بر سرِ زبان ها میشنوم بجایِ یك عشقِ پر شور،آشنایی غریبه میپندارمت؟!
خب؛صداقت داشته باشم..هر از گاهی قلبِ ژولیده اَم مرا در کنارِ تو به تصویر می کشد و هِی خیال میبافد برایِ ما..
ماهم دلمان به بافندگی های مغزِ درمانده،زیاد رضا نمیدهد؛اما چه کنیم؟!
از سرِ اجبار و حِس نکردنِ سرمای نبودت هم که شده این خیال ها را که بافته ی قلبِ درمانده اَم است بر تَنِ ذهن و اَفکار می پوشانیم(:
به تارگی خبر رسیده است که که احوالاتت بی منِ درمانده،که از قَضا از دَر هم جا مانده رو به خوشی است!
گلایه ای نداریم،تو که شاد باشی برایِ من کافیست!
راستش را بخواهی..
از همان روز که اَسب ها در قلبم با لحظه ای گفتارِ تو شروع به تاختن کردند و نزدیك بود قلبِ بیچاره اَم را به زانو در آورند فهمیدم دلم را باخته اَم(:
اَما حیف که هرگز نفهمیدی و نمیفهمی و نخواهی فهمید..!
میدانی چیست محبوبِ قدیمیِ من؟!
از وقتی که سایه اَت از زندگیِ من محو شد روزها کِش آمد و شب ها سیاه تر از گذشته شد.
رفتن...حقیقتی که مُدام از فکر کردن به آن هَراس داشتم و تا عُمقِ جانم را تَلخ و ناگوار میساخت!
میگفتند:از هرچه که ترس داشته باشی بر سرت می آید.
آخرش هم این ترسِ از رفتنت مرا رساند به رفتنت!
از آن عصرِ بی جانِ پاییز که رفتی،اَشك در چَشمانم لَب پر میزند..
محبوبِ قدیمیِ من!
سنگینیِ نگاه های بَعد از تو آزارم میدهد.
مردمِ این شَهر بعدِ تو مرا دیوانه میخوانند و مَدام از ضعف و پریشان حالی ام سخن میگویند!
نمیدانند حَق دارم..آخر آن گونه که تو مرا رهسپارِ بی مهری کردی.....ولَش کن اصلا!
حال که به آینه می نگرم،تصویرِ دختری غمناك به رویم وا میشود،دختری که گَردِ غمِ روزگار بر مردمكِ رنگیِ چشمانش نشسته است!
خودم میدانم که این اَحوالاتم حاصلِ عشقِ سیاهی بود که از تو بر دل داشتم..
منی که روزی تورا آرامِ جانم می نامیدم،هم اکنون از تو بی زارم،به وسعتِ دریاها و ابرهایِ گریان و درختانِ پریشان از نظرِ باد!
دیوانگی هم عالمی "داشت"!
اما مجنونِ تو بودن؟!نه
#دل_نویسِ
به قَلمِ:آرام
پ.ن=جانِ خودم بی مخاطب❗️
گر بیایی دهمت جان و
نیایی کُشدم غم
من که بایست بمیرم!
چه بیایی ، چه نیایی..(:🌱🪴
‹ فَریادِ سكوت ›
گر بیایی دهمت جان و نیایی کُشدم غم من که بایست بمیرم! چه بیایی ، چه نیایی..(:🌱🪴
گر بیایی دهمت چای و
نیایی ندهم چای!
من که باید بخورم چای
چه بیایی،چه نیایی😂
#طنز
پ.ن:یکم تغییرش بد نیس مگه نه؟!
هدایت شده از _چَندقَدَمتارِسیدَن..:]♡🇵🇸
من روم نمیشه بهت بگم...
ولی خودت باید بدونی که؛
"نیازمند پیام شما در تمامی ساعات شبانه روز هستم."
فکر کن یک من کافر به هوای تو مسلمان شده است..!
حرمت تازه مسلمان شده بوسیدن نیست؟!(:
تو که هیچوقت نفهمیدی من چرا وابستتم..
چرا دارم تلاشِ بیخود میکنم؟!نمیدونم.
نمیگم کاش هیچوقت نمیشناختمت؛
میگم کاش همنجوری که شناخته بودمت مونده بودی..!