eitaa logo
ستاره شو7💫
753 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
ستاره شو7💫
مادر دو بخش است: «ما» و «در» و قصه یتیمی «ما» از کنار «در» شروع شد.🖤💔 👨🧕 🏴⃢ 🍂🌟@setaresho7
✨دوستان ستاره ای من سلام 🤚 چند نفر از دوستانتون اعلام امادگی کردند😍 در یک گروه دوستانه به آموزش عکس نوشته و کلیپ وارد شدند 🙃 نمونه کارهایی که انجام دادند براتون میفرستم ببینید 😎 شما هم اگر علاقه مند به همکاری با موسسه هفت آسمان هستید👇 ما کمک میکنیم یاد بگیرین و روزبه روز، پیشرفت کنید ✌️ و کارهای زیباتون را کانال قرار بدیم 🤠 پیوی اعلام کنید 🌀
کار ستاره کانالمون زیبا خدامی 🌹
کار ستاره کانالمون حدیث مطلبی
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺شهیدی که برای مادرش تربت برد😳❗️ دیگه چجور خدا ثابت کنه شهدا زنده هستن؟ 🌷 شادی روح شهید عزیز : احمد غفوری پور فیروزآبادی صلوات 🌷 👨🧕 🥀⃢ 🍂🌟@setaresho7
ستاره شو7💫
╭─━─━─• · · · | 📱 . . حتی‌خیآل‌بی‌طُ‌شدن میڪشد‌مرا.. ڪارم‌به‌روزهای‌جدایی‌نمیڪشد حسیـن..
ستاره شو7💫
#رمان #قسمت_بیست_وسوم گاهی قدمهایش را تند میکرد و گاهی کند. گاهی هم بالا و پایین می پرید. گاهی آن
محمد جواد نگاهی به اطراف انداخت. کسی به جز او و برهان آن اطراف نبود. کیسه ای را از کوله اش بیرون آورد، آن را به شکل سفره ای روی زمین پهن کرد. تمام خوراکیهای داخل کوله اش را بیرون آورد و روی سفره گذاشت. ساندویچی🌭 را هم که در دستش بود نصف کرد و آن را هم روی سفره گذاشت. بعد گفت: بفرمایید.😊 برهان تکه ای از نان را به نوکش گرفت و گفت: بسم الله الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ و محمدجواد هم مانند برهان گفت «بِسمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيم». ناگهان صدای محمدجواد در دشت پیچید، انگار تمام کسانی که در دشت بودند، به نوبت این آیه را میخواندند. محمد جواد با تعجب به برهان نگاه کرد😳 دستش را آرام به سمت تفنگش برد. برهان گفت: نترس! این صدای فرشته هاست 😇اونها هم اومدن کنار سفره‌ای که تو انداخته ای نشسته اند. غذات رو بخور که اونها تا پایان غذات برای تو دعا میکنن. 😉😍 بعد از اینکه هر دو احساس سیری کردند، برهان گفت: خدا رو شکر...»🤲 محمد جواد سفره ی کوچکش را جمع کرد و در کوله‌اش گذاشت و هر دو به راه افتادند. 🚶‍♂ تا چشم کار میکرد دشتی سرسبز بود. 🌳 در قسمتهایی از این دشت، گلهای رنگارنگی به چشم میخورد.💐🌷🌺🥀 کمی جلوتر تعداد زیای درخت میوه توجه محمدجواد را به خود جلب کرد🌳🌳 محمدجواد به یکی از درختان نزدیک شد درخت سیب بود.🍎 محمدجواد در ذهنش آورد: کاش میتونستم انگور بخورم. 🍇 آن درخت کمی تکان خورد و شاخه ای از شاخه‌هایش را به محمدجواد نزدیک کرد. درخت سیب به او انگور تعارف کرده بود.🍏🍇 محمدجواد با ترس از درخت دور شد و در همان حال تفنگش را به سمت درخت گرفت. چشم‌هایش را بست و با قدرت شلیک کرد. با آبی که به سمت درخت شلیک کرد تمام تنه‌اش را خیس کرد. او چشمهایش را بسته بود و فقط با آب پاشش شلیک میکرد. آب آب پاش که تمام شد چشمان بسته‌اش را باز کرد. از ترس عرق کرده بود. دیگر کاری از دستش برنمی آمد... 😓 ادامه دارد..... ـ ـ ـ ــــــــ⊰𑁍⊱ــــــــ ـ ـ ـ 👨🧕 🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم رب مادر غریب بی مزارم 🥀
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اۍ‌آخرین‌نگاردل‌آرای‌فاطمہ"س".. آقاۍمن! براۍ‌رضاے‌خدا،بیا...