eitaa logo
ستاره شو7💫
725 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.7هزار ویدیو
49 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
عهد و پیمان غدیرت به فراموشی رفت حُکم بر خانه‌نشینیِ علی امضا شد
دخترت پشتِ در و... آتش و دود و مسمار... خوب فرمانِ مودت به خدا اجرا شد
خبرِ پر زدن فاطمه، حیدر را کشت چند باری به زمین خورد علی تا پا شد
روضه‌ها هست، بمانند... ولی عاشورا تشنه لب شاه غریبی که تک و تنها شد
زینتِ دوش شما بود ولی کرب و بلا منزلش خار و خسِ بادیه و صحرا شد
سر او تا که جدا شد زره‌اش را بردند زره‌اش هیچ... سرِ پیرهنش دعوا شد
اجرِ پیغمبری‌ات بود که مردم دادند ظلم‌هایی که پس از تو به ذَوِی القُربی شد...
التماس دعا هرکجا رفتین ادمین هم یاد کنید 🙏
ستاره شو7💫
#رمان #قسمت_صد_و_پنج محمدجواد از شنیدن این صدا بیزار بود. احساس نفرت عجیبی از این صدا در دلش حس می‌
زمان زیادی نگذشته بود که محمدجواد همراه سلوا از اتاق تمرین بیرون رفتند و هُما و ذال در اتاق ماندند. سلوا به محمدجواد گفته بود به اتاق خاطرات خواهند رفت. آن‌ها حیاط قلعه را دور زدند. در پشت قلعه چیزی به جز دیوار دیده نمی‌شد. در بالاترین قسمت دیوار پنجرهای بزرگ قرار داشت. سلوا به پنجره اشاره کرد و گفت: «اتاق خاطرات اونجاست.» محمدجواد به فاصله‌ی خودش و پنجره نگریست و گفت: «چطور باید بریم؟ من که راه پله‌ای نمی‌بینم.» سلوا به محمدجواد نگاهی انداخت، بعد به سمت دیوار رفت و با بال‌هایش روی دیوار چیزی نوشت. لحظاتی بعد دری جلوی محمدجواد نمایان شد. سلوا در را باز کرد و به محمدجواد اشاره کرد تا وارد شود. محمدجواد رو به سلوا کرد و پرسید: «چرا این راه رو از اول ندیدم؟» _ این در تنها راه ورود به اتاق خاطراته. هرکسی اجازه‌ی ورود به اتاق خاطرات رو نداره. برای همین ما از اینجا بیرون رو می‌بینیم، اما کسی از بیرون ما رو نمی‌بینه. _ روی دیوار چی نوشتی؟ _ رمز ظاهر شدن در رو وارد کردم. اجازه ندارم رمز رو به کس ديگه‌ای بگم. پس دیگه سؤال نکن. محمدجواد از نگاه سلوا فهمید هرقدر هم که اصرار کند امکان ندارد رمز را به او بگوید، پس ساکت شد. از پلکانی که پشت در بود بالا رفتند و وارد یک سالن شدند. در این سالن اتاق‌های زیادی به چشم می‌خورد. سلوا به طرف یکی از اتاق‌ها رفت و درش را باز کرد. محمدجواد آرام وارد اتاق شد. دورتادور اتاق روی دیوار، تابلوهایی از پسر و دخترهایی همسن محمدجواد قرار داشت که در تابلوها هرکدام سلاحی در دست داشتند. در زیر هر تابلو، سلاحشان را روی پایه‌ای گذاشته بودند. محمدجواد با دقت به دور و برش نگاه می‌کرد. سلوا کنار محمدجواد ایستاد و گفت: «این عکس سیناست. اون با تیروکمانش موفق شد تا موجود تاریکی رو شکست بده.» محمدجواد سرش را به سمت عکس بعدی چرخاند. سلوا گفت: «این عکس مهتابه. اون با شمشیرش موجود تاریکی رو شکست داد.» سپس اشاره‌ای به تمام عکس‌ها کرد و گفت: «این‌ها همه قهرمانان قلعه‌ی آزمایش هستند. همه‌ی این‌ها موجود تاریکی رو شکست دادن.» محمدجواد به سمت شمشیر مهتاب رفت و پرسید: «مگه اینجا باغ قرآن من نیست؟ عکس و سلاح این‌ها اینجا چیکار می‌کنه؟» ادامه دارد... ᘜ⋆⃟݊🌱•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂🙋‍♀
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ᘜ⋆⃟݊🌱•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂