eitaa logo
به یاد شهید محسن حججی
857 دنبال‌کننده
8.6هزار عکس
1.7هزار ویدیو
41 فایل
آرزویم، آرزوی زینب است جان ناچیزم، فدای زینب است... شهادت، شهادت، شهادت آرزومه... به یاد شهیدان سردار حاج قاسم سلیمانی، دانشمند هسته ای محسن فخری زاده،محسن حججی،نوید صفری،صادق عدالت اکبری،حامد سلطانی تاریخ تاسیس: 1396/05/29
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🕊🍃🕊🍃🕊 🕊🍃🕊 🍃🕊 🕊 🌺 🔰آن زمان برای آنکه بتوانیم مقداری فضا را سمت خودمان آرام کنیم و را برای آن‌ها که به طرف ما تیراندازی می‌کردند ناامن کنیم، فشاری رویشان می‌آوردیم و همه با هم همزمان به سمت نقاطی که می‌دیدیم می‌کردیم. 💢فضا مقداری برای آنها ناامن و حجم تیراندازی‌شان می‌شد. آن موقع بود که بچه‌ها راحت‌تر می‌توانستند  تعویض کنند و مجروحان را به عقب ببرند یا تعدادی به ما اضافه شوند. 🍃🌸امید وفانژاد، فرمانده گروهان ما در این میان اضافه شد و خوبی از خودش نشان داد. حتی فرمانده عزیزمان، آقا مهدی هداوند در جلوترین نقطه‌ای که ممکن بود کسی باشد، آنجا بود و همانجا شد. 🌹دوستانی چون محمد صفری، علی دولو، حمید بخشی، ابوالفضل سعیدی، محمد رازقندی، هادی کرمی و مصطفی بخشی نیز در آنجا بودند که ذکر نامشان خالی از لطف نیست. 🔻قسمت سیزدهم ✍به روایت کربلایی @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein 🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊
🍃🕊🍃🕊🍃🕊 🕊🍃🕊 🍃🕊 🕊 🌺 💔مجید قربانخانی چند تیر به پهلویش خورده بود اما هنوز نشده بود. محمد آژند با مقداری فاصله از ما افتاده بود که شهید شد. تیر به بازو یا پهلویش و یک تیر هم به سرش اصابت کرده بود. 😢عباس آبیاری و میثم نظری در زمانی که فرمان عقب‌نشینی آمده بود، شهید شده بودند. عباس آبیاری، عباس آسمیه و میثم نظری کسانی بودند که تا دقایق آخر ایستاده و کرده بودند. 😔در آن شرایط سخت، کار من آنجا این بود که و سرود می‌خواندم و با این کار روحیه بچه‌ها در آن شرایط برمی‌گشت. تا زمانی که چند ماشین آمد و مجروحان را جمع کرد... 🔻قسمت چهاردهم ✍به روایت کربلایی @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein 🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊
🍃🕊🍃🕊🍃🕊 🕊🍃🕊 🍃🕊 🕊 🌺 🚑ماشین اول که برای حمل مجروحان آمد، یکسری از مجروحان را با خود برد. ماشین دوم که آمد اینانلو را به سمتش بردیم. 🍃یک طرف برانکارد را خودم گرفته بودم که در حال دویدن، به روی پای من اصابت کرد و از یک طرف آمده بود و از طرف دیگر بیرون رفته بود. 👌خدا را شکر مستقیم به استخوان ضربه نزده بود، ولی سوزشش را حس کردم و باورم نمی‌شد که تیر خورده باشم؛ به همین دلیل روی همان پا تا چند دقیقه می‌دویدم اما بعد کردم درد خیلی سنگینی توی پایم پیچید و موقع سوار شدن باعث شد نتوانم کامل سوار شوم و نصف بدنم توی ماشین بود و داشتم به پایم نگاه می‌کردم که چه اتفاقی افتاده و بالا نمی‌آید. 😔همین که سرم را برگرداندم موشک اصابت کرد و ماشین منفجر شد. خیلی از بدن‌ها درجا سوخته شده بود. داخل تویوتا بچه‌های (افغانستانی)، (عراقی) و (پاکستانی) هم بودند. ، و هم داخل ماشین بودند. 🔻قسمت پانزدهم ✍به روایت کربلایی @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein 🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊
🍃🕊🍃🕊🍃🕊 🕊🍃🕊 🍃🕊 🕊 🌺 💥قبل از انفجار مرتضی کریمی دستش تیر خورده بود، می‌خواست پشت ماشین بنشیند. راننده رفته بود. مرتضی فریاد می‌زد که سوییچ را بدهید که در همان زمان یک دفعه اتفاق افتاد. 😭موشک به ماشین اصابت کرد و همه چیز تاریک شد. وقتی چشم باز کردم دیدم خیلی از بچه‌ها بودند. بچه‌هایی که در قسمت جلوی تویوتا نشسته بودند، آنچنان سوخته بودند که چهره‌ها اصلاً قابل تشخیص نبود. خشک و سیاه. 💣دور تا دور ماشین مهمات ریخته بود که بر اثر آتش می‌سوخت و بدن ها روی زمین افتاده بود. صدای ناله می‌آمد. می‌خواستم در آن شرایط بلند شوم که حمید بخشی داد می‌زد: «بلند نشو. تکان نخور.» چون می‌دید که من در چه وضعیتی هستم. این ادامه‌هایی داشت که  لحظه به لحظه‌اش اتفاقاتی است که گفتنش مجال دیگری می‌خواهد. 🍃💔21 دی ماه 94 روزی بود که لحظه به لحظه‌اش پر از اتفاقاتی بود که برای همه ما خاطره شده است... 🔻قسمت شانزدهم ✍به روایت کربلایی @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein 🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊
🍃🕊🍃🕊🍃🕊 🕊🍃🕊 🍃🕊 🕊 🌺 🔰به دلیل اصابت موشک، و برخورد ترکش‌هایی که در اثر اصابت به ماشین پخش شده بود، تمام پشت پای راست من ریخته بود. 🍃بعد پیوند عضله کردند. چهار یا پنج جراحی در انجام دادند و بعد من را به ایران فرستادند و یکی دو جراحی هم اینجا انجام شد. ✔️چشم، پا، دست، گوش و... مجروح شد و یک دنیا تغییر برایم ماند. دوره آن هم طولانی بود و چند سال طول کشید... 🔻قسمت هفدهم ✍به روایت کربلایی @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein 🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊
🍃🕊🍃🕊🍃🕊 🕊🍃🕊 🍃🕊 🕊 🌺 🔴هیچ پیکری از پیکر بچه‌های ما (ایرانی) نسوخت. به خاطر شرایط درگیری منطقه بود که نتوانستند پیکرها را به عقب بیاورند نه اینکه به گونه‌ای باشد که از بین رفته باشد. 😔از مجید قربانخانی هم که خارج از ماجرای تویوتا به شهادت رسید، چیزی به جز چند استخوان نمانده است که همان بازگشت و تشییع شد. البته می‌دانیم که نامردهای تکفیری به بی‌حرمتی می‌کردند، مثلاً شنیده شده که به برخی بدن‌ها می‌ریختند تا آن‌ها را از بین ببرند. ✔️اما آن چیزی که مشخص است این است شرایط به گونه‌ای نیست که این بدن‌ها برنگردد و امید است که همه پیکرها برگردد. 🔻قسمت هجدهم ✍به روایت کربلایی @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein 🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊
🍃🕊🍃🕊🍃🕊 🕊🍃🕊 🍃🕊 🕊 🌺 🌤یک روز در صبحگاه حال و حوصله نداشتم و ایستاده بودم. هر روز یکی می‌آمد حضور غیاب می‌کرد. این‌بار آمده بود که البته من نمی‌شناختمش. ☺️دیدم رفته بالای جدول ایستاده و چند تا کاغذ دستش گرفته و اسم می‌خواند. من با بچه‌ها یک گوشه ایستاده بودم که به ما گفت: «بیاید داخل صف.» ☃هوا سرد بود و من حس صبحگاه نداشتم. حتی بندهای پوتینم را هم نبسته بودم. شروع کرد اسم خواندن: «رضا جعفری...» گفتم: «آقای رضا جعفری...» نگاهی کرد و چیزی نگفت. 📋ادامه داد: «مصطفی حسینی» گفتم: «آقای مصطفی حسینی...» گفت: «به شما ربطی دارد؟» گفتم :«آقای به شما ربطی دارد» 😂همه زدند زیر خنده. بعدی را خواند. گفتم: «آقای فلانی...» گفت: «تو چقدر حرف می‌زنی؟» گفتم: «آقای تو چقدر حرف می‌زنی. با احترام صحبت کن. وقتی بچه‌ها را صدا می‌زنی آقا بگو.» ❗️گفت: «به تو چه ربطی دارد؟ دیگر صدایت را نشنوم.» گفتم: «آقای صدایت را نشنوم...» 😥خیلی کُفری شد و کاغذها را مچاله کرد و گفت: «من دیگر نمی‌خوانم. بچه پررو!» 🚶‍♂داشت می‌رفت که گفتم: «آقای برادر! قرآن می‌گوید "اشداء علی الکفار رحماء بینهم" یاد بگیر.» وقتی رفت یکی از بچه‌ها او را کنار کشید و در مورد من گفت: «این مدلش این است یک دفعه‌ای گیر می‌دهد. اهل شوخی و خنده است.» کمی که گذشت. صبحانه را گرفته بودیم که دیدم یکی شانه‌ام را فشار می‌دهد... 🔻قسمت نوزدهم ✍به روایت کربلایی @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein 🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊
🍃🕊🍃🕊🍃🕊 🕊🍃🕊 🍃🕊 🕊 🌺 🍃کمی که گذشت. صبحانه را گرفته بودیم که دیدم یکی شانه‌ام را فشار می‌دهد. برگشتم و دیدم است. گفت: 😓«داداش شرمنده من نمی‌دانستم شما مدلت این شکلی است. با خودمان که اینکار را بکنیم.» ❤️با هم رفیق شدیم. اسم هم را پرسیدیم. گفت: «از این به بعد حاج حبیب هستی.» من هم گفتم: «تو هم از این به بعد داش مجیدی.» 🍃🌸مجید کارهای تدارکات را انجام می‌داد. به 400 نفر در سوله غذا می‌رساند. گاهی از آن طرف سوله داد می‌زد: « غذا داری؟» من می‌گفتم: «غذا دارم. ! ماست...ماست.» 😊می‌رفت و ماست می‌آورد. وقتی با هم رفیق شده بودیم تازه فهمیدم چه کسی هست و به تازگی کرده است. 🔻قسمت بیستم ✍به روایت کربلایی @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein 🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊
🍃🕊🍃🕊🍃🕊 🕊🍃🕊 🍃🕊 🕊 🌺 😔من در بیماستان بستری بودم. وقتی فهمیدم شهید شده خندیدم. بلند بلند می‌خندیدم. آنقدری که میرزا (کسی که آمده بود خبر را بدهد) فکر می‌کرد شوک به من دست داده است. 👤پرستار را صدا می‌کرد. گفتم: «میرزا حالم خوب است. چه می‌گویی؟ مگر می‌شود این‌ها شوند؟ مجید که دیگر شهید نمی‌شود؟» ⚠️واقعاً نمی‌خواستم قبول کنم. می‌گفتم اگر من زنده مانده‌ام، حتماً آن‌ها هم زنده هستند. پنج یا شش روز گذشت بعد که دیدم نه ماجرا جدی است، از فشار زیاد چند بار بالا آوردم. نمی‌شد. 😭😭خیلی فشار به من آمده بود. از نظر من یک مشت لات و لوت شهید شده بودند و من پرمدعای برسر مانده بودم و نمی‌دانستم چه بگویم. 🔻قسمت بیستم ✍به روایت کربلایی Tasnim @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein 🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊
🍃🕊🍃🕊🍃🕊 🕊🍃🕊 🍃🕊 🕊 🌺 💫مجید بچه صادق و صافی بود. در همان 40 یا 50 روز که با مجید بودم فهمیدم صداقت از ویژگی‌های اصلی‌اش بود و با جلو می‌رفت. باور داشت. ❤️یک جوری با قصه دفاع از حرم برخورد می‌کرد که انگار (س) اینجا نشسته و تکفیری‌ها می‌خواهند به او دست درازی کنند و با این نگاه پیدا می‌کرد. 🔻قسمت بیست و یکم ✍به روایت کربلایی @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein 🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊
🍃🕊🍃🕊🍃🕊 🕊🍃🕊 🍃🕊 🕊 🌺 🤔یادم هست علیرضا مرادی موهای بلندی داشت. یکسری از آدم‌ها بودند که با بعضی موضوعات این‌چنینی مشکل داشتند. ⚠️یکی از این‌ها وقتی علیرضا را می‌دید می‌خورد. یکبار گفت: «اگر این سرباز من بود با قیچی موهایش را می‌زدم. آخر این چه است که می‌خواهد به سوریه برود؟» 🍃آن آدم جزو تیم پیشرویی بود که باید به سوریه می‌رفت. مجوزش صادر نشد و نتوانست برود و هنوزم که هنوز است نتوانسته برود؛ در حالیکه علیرضا همان موقع رفت و به هم رسید. اصلاً چنین قاعده‌هایی در وجود ندارد. هرکسی به اندازه وسعش در میدان جهاد حضور پیدا می‌کند. یکی نزدیک فرودگاه پیاده می‌شود و می‌ترسد و برمی‌گردد. 👌یکی وسعش این است تا خط مقدم بیاید اما نتواند بجنگد. یکی دیگر می‌آید و می‌جنگد و شهید هم می‌شود. شرایط هر کسی متفاوت است و نمی‌شود از همه یک جور داشت. 🔻قسمت بیست و دوم ✍به روایت کربلایی 🌺🍃 Tasnim @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein 🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃
🍃🕊🍃🕊🍃🕊 🕊🍃🕊 🍃🕊 🕊 🌺 #کربلایی_ها 🔹زمانی که علی آقاعبداللهی در سوریه به #شهادت رسیده بود، بچه‌ها اسمش را بین شهدا دیده بودند و برخی که من را می‌شناختند و او را نمی‌شناختند نامش را اشتباه گرفته بودند. در سنگر برای من روضه گرفته و گریه می‌کردند تا اینکه یکی از بچه‌ها گفته بود حبیب عبداللهی را خودم دیدم که در بیمارستان بستری است. اما آن‌ها باز هم باور نکرده بودند. برای همین حتی عکس من را در بیمارستان گرفت و به آن‌ها نشان داد تا باور کنند که #شهید نشده‌ام. ☑️در شرایطی که تکفیری‌ها آنقدر تجهیزات داشتند که آدم را با #موشک ضد زره می‌زدند، ما با امکانات کم ایستادگی می‌کردیم. مهدی هداوند جمله معروفی داشت و می‌گفت: «سرنوشت مقلدان خمینی (ره) چیزی جز شهادت نیست.» 💕من خیلی این جمله را دوست دارم. ما تقلید از کسانی کردیم که به فتوای امام (ره) جانشان را دادند و سرنوشت اینجور آدم‌ها چیست؟ نوکر به راه و شیوه ارباب می‌رود. هرکسی در این مسیر باشد آخرش به شهادت... 🔻قسمت بیست و سوم، آخر ✍️به روایت #جانباز #مدافع_حرم کربلایی #حبیب_عبداللهی شادی روح جاویدالاثر #شهید_علی_آقاعبداللهی و شهدای گلگون کفن به خصوص شهدای کربلای سوریه خانطومان صلوات tasnim @shahid_mohsen_hojaji_ya_hosein 🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃🕊🍃