شهید مهدی زاهدلویی🇮🇷
#دلنوشته سلام مهدی جان من به تو و امثال تو و به همه شهدای مدافع امنیت افتخار میکنم اگر امروز شما
ان شاءالله عاقبتتون شهدایی رفیق با وفای آقا مهدی شهید✨
#دلنوشته
#ارسالیمخاطبان
۱.صاف و ساده بود مثل بلور میتوانستی با یک نگاه آنچه در قلبش میگذرد ببینی.
۲.پرکار بود یعنی بدون اینکه اهل جنجال و هیاهو باشد معمولا کارهای سخت تر را انتخاب میکرد و بیشتر کار میکرد.
۳. بی سر و صدا و کم حرف بود.
۴.ولایت پذیر و دارای روح اطاعت بسیار بالایی بود به طوری که اگر یک کودک بر او ولایت میداشت از دستوراتش مو به مو اطاعت میکرد.
👆 بخشی از ویژگی های شخصیتی شهید مهدی زاهد لویی به نقل از نزدیکترین دوستانش
و اما یک خاطره از شهید درباره روز مادر:
یه روز بهم زنگ زد گفت فلانی بیا سرکوچه مون بریم یه جایی اگه وقت داری
منم موتور رو برداشتم و رفتم سرکوچه شون، روز مادر بود.
با هم رفتیم شیرینی فروشی ، یه جعبه شیرینی خرید و گفت راه بیفت....
رفتیم یه کوچه دو متری و در یه خونه رو زد یه خانم مسنی اومد دم در مهدی روز مادر رو بهش تبریک گفت و جعبه شیرینی رو تقدیم کرد و رفتیم...
ازش پرسیدم جریان چی بود مهدی
گفت اون خانمی که دیدی چند سالی هست که میشناسمش بچه هاش ولش کردن رفتن،گفتم بذار برای روز مادر کمی خوشحالش کنم که چشم انتظار بچه هاش نمونه...
بله رفقا باید مثل همیشه اعتراف کنم که شهادت اتفاقی نیست
شهید مهدی زاهدلویی🇮🇷
✨بسم الله الرحمن الرحیم ✨ فصل اول : خداحافظ بهار! قسمت۶ یکی از دل خوشی های هر روز من این بود که صب
✨بسم الله الرحمن الرحیم ✨
فصل اول : خداحافظ بهار!
قسمت۷
چیزی تا پایان یک سال کارگری من نمانده بود. یک روز مشغول نظافت
خانه بودم، میز عسلی را کنار کشیدم تا زیر فرش را جارو بزنم، یک دفعه سنگ
مرمر روی میز افتاد زمین و شکست! آسیه خانم به طرفم دوید. عصبانی شد و
سرم داد کشید. تا آن روز عصبانیتش را ندیده بودم. به زور خودم را نگه داشتم تا
گریه نکنم. نفسم بالا نمی آمد، بغض کردم. زل زد به من، نیشخندی شیطانی
زد و گفت: «زهرا! چرا حواست رو جمع نمیکنی؟! می دونی پولش چقدره؟!
میتونی خسارت این میز گرون قیمت رو بدی یا نه؟! فکر خونه رفتن رو از سرت
بیرون کن! » چشمانم سیاهی رفت. نزدیک بود از حال بروم. تلفن را برداشتم و
شماره ی محل کار مادرم را گرفتم. مادرم فوری خودش را به آنجا رساند و به آسیه
خانم گفت: «خانوم! ارزش دختر من خیلی بیشتر از ایناست! بگو پول میز چقدر
میشه تا بدم. » آسیه خانم گفت: «خسارت میز صد تومن میشه. » مادرم جا
خورد! پول زیادی بود؛ بیشتر از حقوق یک ماه من! نداشت که پرداخت کند.
آسیه خانم گفت: «اگه میخوای دخترت رو ببری، باید خسارت میز رو بدی؛
وگرنه...! » چسبیدم به مادرم و گفتم: «نه! مامان نمی خواد منو ببری. می مونم،
دوست ندارم بری به خاطر من پول قرض کنی. » مادرم دستی روی سرم کشید
و گفت: «گریه نکن دخترم! پول رو جور می کنم؛ اصلا میرم به داییت میگم.
نمیذارم اینجا بمونی. »
با اینکه آسیه خانم زن خوبی بود و هیچوقت به من سخت نمی گرفت،
اما برایم عجیب بود با آن همه ثروت و دارایی، چرا به خسارت این میز قدیمی
پیله کرده. مرا به گوشه ای از خانه برد و گفت: «زهرا جان! اینجوری گریه نکن
دخترم! جیگرم پاره شد. پول ارزشی نداره، صدتا میز فدای سرت. من شکستن
میز رو بهونه کردم تا تو بیشتر پیشم بمونی! نمی خوام تو رو از دست بدم عزیزم. »
با حرفهایش خیالم را راحت کرد. از طرفی هم شرط خروج من از آن خانه
پرداخت خسارت شده بود! دلم نمی خواست مادرم با این همه گرفتاری،
خسارتی که من به آنها زدم را پرداخت کند. به مادرم گفتم میمانم! هرچه
اصرار کرد، قبول نکردم خسارت را پرداخت کند. آسیه خانم هم با مادرم
صحبت کرد تا بالاخره راضی شد برای یک سال دیگر در آن خانه بمانم.
ادامه دارد...
🥀 روایت زندگی بانو زهرا همایونی؛ مادر شهیدان #امیر_و_علی_شاه_آبادی
📙#قصه_ننه_علی
کانال رسمی #شهید_مهدی_زاهدلویی✨🌴✨
🏴 @shahid_zahedlooee
🍃دعای فرج 🍃هر شب ساعت ۲۱،به نیابت از شهدای عزیزمون و رهبر کبیر انقلاب.
کانال رسمی #شهید_مهدی_زاهدلویی✨🌴✨
🏴 @shahid_zahedlooee
#دلنوشته
#ارسالیمخاطبان
دلنوشته بسیار قشنگ نوجوانی که بچه محل آقا مهدی هستن 😍🌹
شهید مهدی زاهدلویی🇮🇷
#دلنوشته #ارسالیمخاطبان دلنوشته بسیار قشنگ نوجوانی که بچه محل آقا مهدی هستن 😍🌹
زنده باشی سرباز کوچک💎مرد بزرگ💎
✨صلی الله علیک یا ابا عبدالله الحسین✨
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر✨
✨در پناه دعای شهداء✨✋
✨✨یا علی✨✨
#دلنوشته
#ارسالیمخاطبان
بسم رب الشهدا و الصدیقین دلم را به آسمان ها می سپارم تا نوشته هایش را به تو نشان دهد تا شاید دفتر قلبم را ورق بزنی و گوشه ای از آن را بخوانی پس برایت می نویسم ، از دل غریب خود برایت می نویسم ، آری خیلی دلم می خواست با تو بودم در میان ابرها ، پیش خدا بودم نمی دانی که چقدر برایت دلتنگم، اشک هایم سرازیر است ای شهیدم، می خواهم با تو صحبت کنم اما با چه زبانی ؟!… با این زبانم که پر از گناه است؟نه نمی توانم! چگونه می شود مهمان آسمان باشم و با زبان زمینی خود صحبت کنم نمی دانم ، چه کنم؟
چرا صورت پر نورت را برایم نما یان نمی کنی ؟ می دانم ، این تقصیر چشم های من است. آن قدر گناه کرده ام که این گناهان چون پرده ای روی چشم ها یم شده اند و من تو را نمی بینم ای کاش دستم را می گرفتی تا این قدر احساس تنهایی نمی کردم . ای شهیدم ، تو اینک در آسمان ها ماه مجلس شده ای عین ستاره ها چه زیبا می درخشی خوش به حال آن شبی که تو به آن نور می دهی تو به آن آرامش می دهی ای کاش من هم شب ها به جای خفتن در زمین در آسمان ها بود.دلم واسه ایستگاه صلواتیایی که بودی تنگ شده 😭
✨پویش ختم روزانه قرآن مجید✨
به نیابت از #حضرت
🦋#زهرا_سلام_الله_علیها🦋
کانال رسمی #شهیدمهدی_زاهدلویی✨🌴✨
🏴 @shahid_zahedlooee