🕊🎋🌺❣🇮🇷❣🌺🎋🕊
🕊ابراهیمیشویم🕊
🌺خواهرشهیدابراهیمهادی :
⚜یک روز موتور شوهرخواهرم را از جلوی منزل مان دزدیدند!!
عده ای دنبال #دزد دویدند و موتور را زدند زمین...!!
ابراهیم رسید و #دزد زخمی شده را بلند کرد!!
نگاهی به چهره #وحشتزدهاش انداخت و به بقیه گفت:
اشتباه شده...! بروید....!!
ابراهیم، دزد را برد #درمانگاه و خودش #پیگیر درمان زخمش شد!!
⚜آن بنده خدا، از رفتار ابراهیم #خجالت زده شد!!
ابراهیم از زندگی اش سوال کرد؟
⚜ #کمکش کرد و برایش #کار درست کرد!
طرف #نماز خوان شد، به #جبهه رفت و
🦋بعد از ابراهیم، در جبهه #شهید شد...!!
#مچ_گرفتن_آسان_است!
#دست_گیری_کنیم.
🍃🌹
@ShahidAziz_Ebrahim_Hadi
#خانه_ی_دوست_کجاست5⃣
#آخرین بار یک ماه قبل از شهادت بود. هیچ وقت از یادم نمی رود که بر سر #ازدواج خود شهید با او بحث می کردم. او به طرز غیرمعمولی به من #فهماند که ان شاءالله عمرم به سفره عقد نرسد و قبل از آن به #آرزویم برسم.🕊
#قبل از علمیات، کلاسی رو گذاشتند برای #توجیه امداد و اینکه اگر کسی زخمی شد، بداند چگونه جلوی خونریزی خود را بگیرد تا دیگر برادران او را به عقب برگردانند. #شهید بریهی سر کلاس حاضر نشد و آخر کار موقع تقسیم باند و لوازم امداد اولیه، سر رسید.
#دوست و همرزم شهید به آقا عبد الزهرا گفت: سرکلاس نمیایی، #میری بالا، رب گوجه میشی، نمیدونی باید چی کار کنی.
#شهیدخندید و بعد باند رو تحویل گرفت و به #شوخی (که الان معلوم میشه زیادم شوخی نبود) باند رو کف دستش گرفت و #دستش رو روی #پهلوی راست خودش گذاشت و گفت: یعنی اگر #اینجا تیرخورد اینجوری بگذارم؟😭😭
#بعد قه قه #خندید و رفت...
#شب عملیات موقعی که درگیر شدیم، من سعی داشتم به کمک بچهها بیام.
#بالای سر هرکسی اومدم، تلاش کردم #کمکش کنم. بعضی #شهید شده بودند🕊🕊 و بعضی هم زنده ماندند...
#وقتی رسیدم بالای #سرعبدالزهرا، دیدم از #پهلوی راستش داره به شدت #خون میاد. با باند دستم رو گذاشتم روی #زخم، دیدم دستم توی
#بدنش فرو رفت😭😭
#یاد شهید افتادم و همونجا خیلی گریه کردم...😭😭
بعد #پیشونی شو بوسیدم، #چشماشو بستم😭😭
و رفتم کمک دیگر بچه ها...
(راوی: همرزم شهید)
روحمان بایادشان شاد🌹
#شهید_علی_بریهی
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi