#استوری | با هم رفتیم ارومیه. شب توی راه بودیم. از سحر منتظر بودیم ماشین بایستد، نماز صبح بخوانیم. می خواست به قهوه خانه ای جایی برسد. جاده بود و بیابان. تا می رسیدیم به خوی، نماز قضا می شد. مهدی جوش می زد. آخر بلند شد و به راننده گفت همان جا نگه دارد. کتش را پشت و رو کرد که من روی آن بایستم و خودش روی خاک ها نماز خواند.
#شهید #مهدی_باکری
🆔️ @shahidemeli
بعد از عملیات آمده بود توی مسجد برای نماز مغرب. خسته بود، خوابش برده بود. یکی آمده بود، با پا زده بود به پهلویش. گفته بود: عمو! بلند شو. مسجد که جای خواب نیست. بلند شو.
بگو یک اخم کرده بود؛ نکرده بود..
#سردار #شهید #محمد_بروجردی
🆔️ @shahidemeli
وقتی در جبهه هدایای مردمی را باز می کردیم، در نایلون را باز کردم و دیدم که یک قوطی خالی کمپوت است که داخلش یک نامه است. نوشته بود: برادر رزمنده سلام، من یک دانش آموز دبستانی هستم. خانم معلم گفته بود که برای کمک به رزمندگان جبهه های حق علیه باطل نفری یک کمپوت هدیه بفرستیم. با مادرم رفتم از مغازه ی بقالی کمپوت بخرم. قیمت هر کدام از کمپوت ها را پرسیدم اما قیمت آن ها خیلی گران بود. حتی کمپوت گلابی که قیمتش ۲۵ تومان بود و از همه ارزان تر بود را نمی توانستم بخرم. آخر پول ما به اندازه ی سیر کردن شکم خانواده هم نیست. در راه برگشت کنار خیابان این قوطی خالی کمپوت را دیدم و برداشتم و چند بار با دقت آن را شستم تا تمیز تمیز شد. حالا یک خواهش از شما برادر رزمنده دارم، هر وقت که تشنه شدید با این قوطی آب بخورید تا من هم خوشحال بشوم و فکر کنم که توانسته ام به جبهه ها کمکی کنم. بچه ها در سنگر برای خوردن آب توی این قوطی نوبت می گرفتند، آب خوردنی که همراهش ریختن چند قطره اشک بود.
#به_نقل_از #شهید #حسین_خرازی
🆔️ @shahidemeli
#استوری | درآمدش که بهتر شد، همیشه پی این بود که دستی به بار دیگران بزند. چند بار ازش قرض گرفتم؛ صد تومان، دویست تومان. نزدیک پیروزی انقلاب، کارگرهای شرکت نفت اعتصاب کرده بودند. برای پیر مرد، پیرزن های محله نفت تهیه می کرد و می برد در خانه شان. گاهی برنج، روغن، گوشت و از این جور چیز ها می خرید و می فرستاد برای کم درآمد های محل.
#شهید #احمد_کاظمی
🆔️ @shahidemeli
#استوری | دکتر در انتقال آموخته هایش بخیل نبود. کسانی هستند که آموخته هایشان را انحصاری می کنند و برای خودشان نگه می دارند، اما دکتر این گونه نبود.
مرتب کارگاه آموزشی می گذاشت و از همین طریق نیروهای بسیاری تربیت کرد. اگر کاری نیاز به حمایت دکتر داشت، دریغ نمی کرد. دو هفته قبل از شهادتش به ایشان گفتم که می خواهم فلان دستگاه را بسازم که فعلا در کانادا ساخته می شود. گفت پروپوزال آن را بنویس که اگر امکان ساختش در دانشکده بود، بسازیم وگرنه از بیرون کمک می گیریم. درباره ی همین پروژه با چند نفر دیگر هم صحبت کرده بودم که جواب منفی داده بودند.
#شهید #هسته_ای #دکتر #مجید_شهریاری
🆔️ @shahidemeli
از دیگر فعالیت های علی این بود که روی درب خانه تابلویی زده بود. رویش نوشت: "تقویتی درس زبان، در مسجد امام علی (ع)، ساعت دو تا چهار، ساعتی دو تا صلوات، قبولی با خدا"
آن زمان علی کلاس زبان می رفت، از بقیه ی بچه ها قوی تر بود. از طرفی شاگرد اول مدرسه بود. با این کلاس، خیلی از بچه های محل را جذبِ مسجد کرد.
#سرلشگر #شهید #علی_هاشمی
🆔️ @shahidemeli
کلاس درسش در منطقه ای بی بضاعت بود، برای همین قبل از کلاس برای بچه ها صبحانه ساده ای می گرفت تا بچه ها درس را خوب متوجه شوند. ابراهیم با اینکه خوش خوراک بود اما بار ها از غذای خودش می گذشت و به دیگران می بخشید. در جبهه هم سهمیه غذایش را به اسیران جنگی می داد.
#شهید #ابراهیم_هادی
🆔️ @shahidemeli
خیلی خسته ام، سی سال است که نخوابیده ام، اما دیگر نمی خواهم بخوابم. من در چشمان خود نمک می ریزم که پلک هایم جراتِ بر هم آمدن نداشته باشد تا نکند در غفلتِ من، آن طفلِ بی پناه را سر ببرند.
#سرلشگر #شهید #حاج_قاسم_سلیمانی
🆔️ @shahidemeli
#استوری | از همسایه ها بود. می گفت: کنار خیابان بساطم را پهن کردم. اطراف را می پاییدم تا مشتری از راه برسه. چند دقیقه بعد سر و کله ی علی محمد پیدا شد. گفت: سلام خسته نباشی. من هم سلام کردم و گفتم: علی آقا، چیزی لازم داری بفرما... نگاهش را انداخت روی بساطم. منتظر بودم تا چیزی انتخاب کند. که سرش را بالا گرفت و گفت: این شانسی هایی که می فروشی روش عکس زن های بی حجابه، می دونی با این کار داری گناه را پخش می کنی؟... تازه پولی هم که در می آوری حرامه. جمع کن چیز های دیگری بفروش.
علی محمد حرف می زد و من نگاهم روی قیافه ی یک نوجوان نه ساله خشک شده بود!
#معلم #شهید #علی_محمد_صباغ_زاده
🆔️ @shahidemeli
بی لبخند نمی دیدیش. به دیگران هم می گفت: از صبح که بیدار می شین، به همه لبخند بزنین. دلشون رو شاد می کنین. براتون حسنه می نویسن.
#شهید #عبدالله_میثمی
🆔️ @shahidemeli
شاهرخ از دوران کودکی علاقه ی شدیدی به امام حسین (ع) داشت. این محبت قلبی را از مادرش به یادگار داشت. راه اندازی هیئت با کمک دوستان ورزشکار، عزاداری و گریه برای سالار شهیدان در سطح محل، آن هم قبل از انقلاب از برنامه های محرم او بود.
#شهید #شاهرخ_ضرغام
🆔️ @shahidemeli
من در دوران دبیرستان برای مطالعه به کتابخانه فرهنگسرای کومش می رفتم. عباس هم مرتب به کتابخانه می آمد. آن جا با هم یک گپ و گفتی داشتیم و گاهی کنار هم می نشستیم. آن خاطره ای که بیادم هست وقتی اذان در محوطه فرهنگسرا پخش می شد او خودکارش را روی میز می گذاشت و کتاب را می بست و به نمازخانه ی کتابخانه می رفت. این صحنه را بار ها من دیده بودم.
#شهید #مدافع_حرم #عباس_دانشگر
🆔️ @shahidemeli