#استوری | از همسایه ها بود. می گفت: کنار خیابان بساطم را پهن کردم. اطراف را می پاییدم تا مشتری از راه برسه. چند دقیقه بعد سر و کله ی علی محمد پیدا شد. گفت: سلام خسته نباشی. من هم سلام کردم و گفتم: علی آقا، چیزی لازم داری بفرما... نگاهش را انداخت روی بساطم. منتظر بودم تا چیزی انتخاب کند. که سرش را بالا گرفت و گفت: این شانسی هایی که می فروشی روش عکس زن های بی حجابه، می دونی با این کار داری گناه را پخش می کنی؟... تازه پولی هم که در می آوری حرامه. جمع کن چیز های دیگری بفروش.
علی محمد حرف می زد و من نگاهم روی قیافه ی یک نوجوان نه ساله خشک شده بود!
#معلم #شهید #علی_محمد_صباغ_زاده
🆔️ @shahidemeli
بی لبخند نمی دیدیش. به دیگران هم می گفت: از صبح که بیدار می شین، به همه لبخند بزنین. دلشون رو شاد می کنین. براتون حسنه می نویسن.
#شهید #عبدالله_میثمی
🆔️ @shahidemeli
شاهرخ از دوران کودکی علاقه ی شدیدی به امام حسین (ع) داشت. این محبت قلبی را از مادرش به یادگار داشت. راه اندازی هیئت با کمک دوستان ورزشکار، عزاداری و گریه برای سالار شهیدان در سطح محل، آن هم قبل از انقلاب از برنامه های محرم او بود.
#شهید #شاهرخ_ضرغام
🆔️ @shahidemeli
من در دوران دبیرستان برای مطالعه به کتابخانه فرهنگسرای کومش می رفتم. عباس هم مرتب به کتابخانه می آمد. آن جا با هم یک گپ و گفتی داشتیم و گاهی کنار هم می نشستیم. آن خاطره ای که بیادم هست وقتی اذان در محوطه فرهنگسرا پخش می شد او خودکارش را روی میز می گذاشت و کتاب را می بست و به نمازخانه ی کتابخانه می رفت. این صحنه را بار ها من دیده بودم.
#شهید #مدافع_حرم #عباس_دانشگر
🆔️ @shahidemeli
پسرم مدتی در پروژه های راه سازی به عنوان مهندس ناظر فعالیت داشت، یک روز آمد گفت بابا دیگه اونجا جای من نیست. گفت پیشنهاد رشوه به من دادند، من دیگه اونجا نمی رم. پسرم دیگر انجا نرفت و گفت: من از این نان ها نمی توانم بخورم. همه ملامتش می کردند. چون آنجا مسئول پروژه بود و موقعیت و درآمد خوبی داشت. اما سید دیگر سر آن کار نرفت.
#شهید #مدافع_حرم #سید_میلاد_مصطفوی
🆔️ @shahidemeli
آمده بودیم اردوی جنوب. مگر بی خیال می شد. بچه ها همه توی سوله خوابیده بودند، ولی مصطفی ول کن نبود. از اول اردو بند کرده بود که " الآن وظیفه ی ما چیه؟ چطوری می شه فضای جنگ رو تو ی زندگی الآنمون بیاریم؟ الآن هم مثل اون موقع زندگی کنیم؟ اون موقع ها شما چی کار می کردید؟ بچه هاتون چی کار می کردن که شهید شدن؟ "
خوابم گرفته بود. گفتم: ولم کن مصطفی. الآن خوابم می آد. بریم بخوابیم، فردا می شینیم حرف می زنیم.
فکر می کردم لابد فردا که بیاید، یادش می رود...
#شهید #هسته_ای #مصطفی_احمدی_روشن
🆔️ @shahidemeli
اوقاتی که در مهمانی های خانوادگی بود، اگر بانوان حضور داشتند حریم شرعی را رعایت می کرد. اگر جمع بابت موضوعی می خندیدند، سرش را پایین می انداخت و می خندید. هیچ گاه مستقیم در روی نامحرم نگاه نمی کرد و به شدت مقید و چشم پاک بود.
#شهید #مدافع_حرم #محمد_رضا_دهقان_امیری
🆔️ @shahidemeli
#استوری | برادرش دو سال بود نامزد کرده بود. پدر زنش گفته بود: ما توی فامیل آبرو داریم. تا یک ماه دیگر اگر عقد کردی که کردی، اگر نه، دیگر این طرف ها پیدایت نشود. خرج خانه با علی بود. پول عقد و عروسی را نداشت. محمد رفت با پدر زنِ علی حرف زد. قرار عروسی را هم گذاشت. تا شبِ عروسی، خود علی نمی دانست. با مادر و خواهرش هماهنگ کرده بود. گفته بود: داداش بویی نبرد. با پول پس انداز خودش کار را راه انداخته بود.
#شهید #محمد_بروجردی
🆔️ @shahidemeli
ابراهیم می گفت: اگر می خواهیم کنار هم راحت باشیم، باید تجمل را کنار بگذاریم. باید رفت و آمد ها و صله رحم را مطابق دستورات دین و بدون تجمل انجام دهیم، تا رابطه ی خانواده ها همیشه برقرار باشد.
#شهید #ابراهیم_هادی
🆔️ @shahidemeli
#استوری | در مناطق جنگی هم برنامه ی ورزشی مجتبی ترک نمی شد. نیرو های گروهانی، که مجتبی فرماندهی آن را بر عهده داشت، در ساعاتی از روز حتما مشغول ورزش می شدند. بیشتر مواقع فوتبال بازی می کردند و فرمانده ی محبوب آن ها ستاره ی بازی ها بود! در فاو تیم فوتبالی تشکیل داد. با نیرو هایش در مسابقات شرکت کرد. کسی حریف تیم سید نبود. همیشه زمانی که تیم او مسابقه داشت بچه های زیادی برای تماشا می آمدند. این کار های سید باعث روحیه دادن به نیرو ها شده بود. مجتبی در شنا و بعد ها در غواصی هم بسیار مسلط بود. او دوره ی چتر بازی را هم سپری کرد. در ورزش های رزمی هم مدتی کار کرد. در نوجوانی در کشتی و بوکس مسلط شده بود.
#جانباز #شهید #سید_مجتبی_علمدار
🆔️ @shahidemeli
در پس هیکل درشت و ظاهر خشنی که شاهرخ داشت، باطنی متفاوت وجود داشت که او را از بسیاری از هم ردیفانش جدا می ساخت. هیچ گاه ندیدم که در مُحَرم و صفر لب به نجاست های کاباره بزند. ماه رمضان را همیشه روزه می گرفت و نماز می خواند. یکی از دوستانش می گفت: پدر و مادرش بسیار انسان های با ایمانی بودند. پدرش به لقمه ی حلال بسیار اهمیت می داد.. این ها بی تاثیر در اخلاق و رفتار شاهرخ نبود.
#شهید #شاهرخ_ضرغام
🆔️ @shahidemeli
#استوری | با علی بعد از نماز مغرب و عشا رفتیم پیش روحانی مسجد. علی رو کرد به روحانی و گفت: می بخشید حاج آقا، من و دوستم وقتی از مدرسه تعطیل می شویم، موقع برگشت توی مسیرمان به دبیرستان دخترانه بر می خوریم و ناخودآگاه چشم ما به نامحرم می خورد، باید چه کار کنیم؟ حاج آقا لبخندی زد و گفت: آفرین بر شما جوان ها که توی این فضای مسموم، دنبال این هستید خودتان را از گناه دور کنید. جوان های مثل شما توی این دوره زمانه خیلی کم پیدا می شود، بهترین راه این است که خودتان را از گناه دور نگه دارید. از مسیر دیگری بروید خانه که نگاهتان به نامحرم برخورد نکند... . علی در بدترین شرایط و آلوده ترین محیط، خودش را حفظ کرد و تحصیلاتش را تمام کرد.
#معلم #شهید #علی_محمد_صباغ_زاده
🆔️ @shahidemeli