تازه خانه ساخته بودیم. حسابی رفته بودیم زیر قرض. یکی دو سال آخرش بود. میخواست دیپلم بگیرد. گفت: من میخوام کلاس باز کنم که لااقل خرج مدرسهام رو دربیارم. خانهمان بزرگ بود. یک اتاق بهش دادیم. بچهها را میآورد خانه، بهشان درس میداد. یک درآمدی هم داشت.
#سپهبد #شهید #علی_صیاد_شیرازی
🆔️ @shahidemeli
هادی مثل ما نبود که تا یک اتفاقی میافتد بیاید برای همه تعریف کند. هیچ وقت از اتفاقات نگرانکننده حرف نمیزد. آرامش در کلامش جاری بود.
#شهید #مدافع_حرم #هادی_ذوالفقاری
🆔️ @shahidemeli
#استوری | وقتی رسیدیم دزفول و وسایلمان را جابهجا کردیم، گفت: میروم سوسنگرد. گفتم: مادر، من رو نمیبری اون جلو رو ببینم؟ گفت: اگه دلتون خواست، با ماشینهای راه بیایید. این ماشین مال بیتالماله.
#شهید #مهدی_زین_الدین
🆔️ @shahidemeli
گفت: سیزده روزه زن و بچهشون رو گذاشتن و اومدن اینجا، حقوق هم نگرفتن. من اصلا متوجه نبودم. سرش را گذاشته بود روی دیوار و گریه میکرد. کلاهسبز ها را میگفت. چند دقیقه پیش، یکیشان آمده بود پیش دکتر و گفته بود: چون ما بیخبر آمدهایم، اگر اجازه بدهید، چند تا از بچهها بروند، هم خبر بدهند، هم حقوقهای ما را بگیرند.
#شهید #دکتر #مصطفی_چمران
🆔️ @shahidemeli
#استوری | گروهان سلمان در یکی از مناطق اطراف خرمشهر و در حاشیهی رودخانهی بهمنشیر مستقر بود. یک روز سید فرغونی به دست گرفت! بعد به بچههای گروهان گفت: هر کس لباس کثیف برای شستشو داره داخل فرغون بریزه! کلی لباس جمع شد. همراه سید برای شستن لباسها به راه افتادیم. مسافت نسبتا زیادی راه رفتیم. وقتی به کنار تانکر آب رسیدیم، سید هر کدام از بچهها را مسئول انجام کاری کرد؛ یکی آتش درست کرد، یکی آب تانکر را در ظرف حلبی میریخت تا آب را گرم کند. یکی هم آب گرم را به شخص شوینده که خود سید بود، میرساند. هر کاری کردیم قبول نکرد. خودش شروع به شستن لباس ها کرد. چند نفر هم کمک او لباسها را آب میکشیدند. در نهایت یکی از بچهها که هیکل ورزشکاری داشت، لباسها را میچلاند و در لگن قرار میداد تا آنها را پهن کنند. سید آن زمان فرمانده گروهان سلمان بود.
#جانباز #شهید #سید_مجتبی_علمدار
🆔️ @shahidemeli
اوایل که وارد دانشگاه شده بود، از طرف آیت الله امامی کاشانی یک عبا هدیه گرفته بود. از داشتن این هدیه، آن قدر ذوق کرده بود که بار ها دیدم آن را میبوسید. خیلی دوستش داشت و موقعی که نماز میخواند روی دوشش میانداخت. تا میکرد و مرتبشده در کمدش میگذاشت. ارادت خود را نسبت به این لباس نشان میداد. برای روحانیت و لباس آن ارزش قائل بود.
#شهید #مدافع_حرم #محمد_رضا_دهقان_امیری
🆔️ @shahidemeli
#استوری | هفتهای چهار، پنج بار بین نطنز و کاشان و تهران میرفت و میآمد. نه یک ماه و دو ماه، نه یک سال و دو سال؛ هشت سال کارش همین بود. ساعت چهار صبح مینشست توی ماشین و راه میافتاد. گاهی وقتها تازه ساعت یازده شب جلسهاش شروع میشد. بعد از آن راه میافتاد و میآمد سمت تهران؛ هفت صبح توی تهران جلسه داشت. خستگی نمیشناخت. به قول بچهها لودری کار میکرد. یک بار حساب کردم، مصطفی شاید این مدت بیشتر از پانصد هزار کیلومتر رفته و آمده بود؛ ده برابر دور کرهی زمین.
#شهید #هسته_ای #مصطفی_احمدی_روشن
🆔️ @shahidemeli
باز هم انگشترش را بخشیده بود. پرسیدم این یکی را به کی دادی؟ گفت انگشتر طلا دستش بود. نمیدانست حرام است. از دستش درآوردم. انگشترِ خودم را دستش کردم.
#شهید #عبدالله_میثمی
🆔️ @shahidemeli
#استوری | یکی از رفتارهای شاهرخ که بقیهی دوستان هم شاهد بودند، احترام بیش از حد به مادر بود. همه شاهد بودند که مادر ما بعضی وقتها در جلوی جمع چیزی از شاهرخ میخواست و او هم سریع انجام میداد. مثلا، ما یک عمه داشتیم که در خیابان ایران، حوالی میدان شهدا، ساکن بود. این پیرزن خیلی کوچک و ضعیف و زمینگیر بود. مادر ما به شاهرخ توصیه کرده بود که هر هفته به او سر بزن و اگر شد او را به خانهی ما بیار. شاهرخ همیشه به این توصیه گوش میکرد. یک بار شاهرخ عمه را روی دو دست خود گرفته بود! گویی یک نوزاد را در دست گرفته و به سمت خانه آمد تا حرف مادر را گوش کرده باشد!
#شهید #شاهرخ_ضرغام
🆔️ @shahidemeli
دبیرستانی بود. رفته بود تهران درس بخواند. وقتی از تهران برمیگشت، دستش پر بود. پولش را کمتر خرج میکرد. نگه میداشت که وقتی آمد، برایمان سوغاتی بخرد. یک بار برایم عروسک آورد. هنوز دارمش. توی اسبابکشی شکست، اما چسبش زدم. نگهش داشتم.
#سپهبد #شهید #علی_صیاد_شیرازی
🆔️ @shahidemeli
#استوری | یادم است سال چهارم دبیرستان که بودیم، کلاسهای ما مختلط شد. دختر و پسرها در یک کلاس کنار هم بودند. این هم از کارهای آن خانم وزیر بود که بعدها بهایی بودنش اثبات شد. او و اربابانش هر چه در توان داشتند انجام دادند تا ایمان و معنویت را از بچههای این مرز و بوم بگیرند. آن روز را خوب به یاد دارم. علی سرش را کرده بود توی کتاب. صدای قهقههی خندههای شیطانی دخترها و پسرهای مدرسه به گوشم میخورد که با هم شوخی میکردند و میخندیدند. من هم سرم را بردم توی کتابم تا نگاهم به دخترها نیفتد.
#معلم #شهید #علی_محمد_صباغ_زاده
🆔️ @shahidemeli
عصر از شناسایی برگشت. میگفت: باید بستان رو نگه داریم. اگه این ارتفاع رو نگیریم و آفتاب بزنه، این چند روز عملیات یعنی هیچ. با این که خسته بود، دو ساعته چهار تا گردان درست کرد. خودش هم فرماندهی یکی از گردانها. از سر شب تا صبح حسابی جنگیدند. چهارِ صبح بود که حسن را بیحال و نیمهجان بردند عقب. ارتفاع را که گرفتند، خیال همه راحت شد.
#شهید #حسن_باقری
🆔️ @shahidemeli