•• 🫀🪐
.
.
•| کتاب دختری با روسری آبی |•
#شهیده_نسرین_افضل
شرکت توی مراسم تشییع آورده بودن. خانم ها جنازه رو از ما گرفتن و روی دست تا شاه چراغ تشییع کردن. من سوار وانتی شدم که رویش بلندگو وصل بود و با بلندگوی دستی شعار دادم و جمعیت تکرار کردن:
دولت کیه؟ / حزب الله / ملت کیه؟ / حزب الله / مجلس کیه؟
حزب الله / شهید کیه؟ / حزب الله / رهبر کیه؟ / روح الله......
و بعد همه فریاد زدن:
_ حزب فقط حزب الله / رهبر فقط روح الله.
موقع شعار دادن، بند بند وجودم می لرزید. مراسم تشییع با شکوهی بود. مراسم خاک سپاری هم توی دارالرحمه شیراز برگزار شد. موقع خاک سپاری کریم وارد قیر شد و من بالای سرش ایستادم و کمک کردم. شلوغ بود. شعار می دادن و فشار جمعیت زنان که هم دیگه رو هل میدادن تا جلو بیان، باعث شد سریع مراسم خاک سپاری انجام بشه. نگذاشتن مادر نسرین صورتش رو ببینه. قسمت چپ صورتش رو پنبه گذاشته بودن. اون روز مادر نسرین خیلی سعی کرد خودش رو کنترل کنه و با روی خوش جواب مردم رو بده.
عکاسی که اون روز در مراسم عکس گرفت، خودش بعدها توی جبهه شهید
شد. از بچه های جهاد بود.
مراسم که تمام شد جمعیت کم کم پراکنده شدن. عده ای سوار ماشین شدن و به خانه ی آقای افضل رفتن. من و کریم آقا موندیم. خواستم با نسرین تنها باشم.
ادامه دارد...
#کتاب_دختری_با_روسری_آبی
به قلم: فریبا طالش پور
ناشر: انتشارات فاتحان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
کپی ممنوع!!!!🚫
🍃اللهم صل علی محمد و آل محمد 🍃
شهیده نسرین افضل
•• 🫀🪐 . . •| کتاب دختری با روسری آبی |• #شهیده_نسرین_افضل شرکت توی مراسم تشییع آورده بودن. خانم
•• 🫀🪐
.
.
•| کتاب دختری با روسری آبی |•
#شهیده_نسرین_افضل
بهش گفتم:
_ نسرین! به آرزوت رسیدی؟ مبارکت باشه. ولی این رسمش نبود. بی معرفتی کردی. مگه قرار نبود با هم بریم؟ قرارمون این نبود. قرار بود اول من برم. پیش دستی کردی.
سر روی خاکش گذاشتم و گفتم:
_ به حالت غبطه می خورم، نسرین! توی دعای توسل به خدا چی گفتی که قبولت کرد؟
بیش تر از این که فقدانش اذیتم کنه، ناراحت بودم که چرا در حیاتش اون طور که باید نشناختمش؟! اون هفته ی آخر داد می زد که می خوام برم. با کاراش، با حرفاش اینو گفت؛ اما من نمی فهمیدیم. گفتم:
نسرین! یه هفته ی آخر به آب و آتیش زدی که اینو بفهمم و توی این چندروز از معرفتت توشه بگیرم، اما حالیم نشد. تو به زبان آسمانی گفتی و من به گوش زمینی نشنیدم و نفهمیدم. هیچ کس نفهمید.
روز تشییع عده ای زن و مرد توی دارالرحمه خیلی بی تاب و بی قرار بودن.
پرسیدم:
_ شما ایشون رو از کجا میشناسین؟
گفتن:
_ شهید نسرین ما رو تحت پوشش و حمایت مالی داشت.
حتی وقتی مهاباد بودیم براشون پول می فرستاد و من خبر نداشتم!
اون روز با حالی نزار و خسته از دنیا، به خانه ی آقای افضل برگشتم. دوباره از
خود بی خود شدم. مهمون ها اومدن و رفتن. خونواده ی من هم شب بعد از شام به تهران برگشت. مادرش گفت:
_ تو عطر و بوی نسرین رو داری و میخوام پیش ما باشی.
#کتاب_دختری_با_روسری_آبی
به قلم: فریبا طالش پور
ناشر: انتشارات فاتحان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
کپی ممنوع!!!!🚫
🍃اللهم صل علی محمد و آل محمد 🍃
•• 🫀🪐
.
.
•| کتاب دختری با روسری آبی |•
#شهیده_نسرین_افضل
طبقه ی بالا اتاقی رو بهم دادن و منو به اصرار نگه داشتن. پیش از بازگشت به مهاباد، سر مزارش رفتم. پدر مادرش نگذاشتن تنها برم، همراهم اومدن. ازش اجازه گرفتم که برگردم و تسویه کنم. براش توضیح دادم که بی حضورش اقامت توی مهاباد برام غیر ممکنه.
حدود بیست روز بعد از مراسم تشییع، همراه آقای شاهنوش و همسرش با همان پیکان آبی به مهاباد برگشتیم. توی راه هیجان و اضطراب زیادی داشتم. یاد روزی افتادم که بعد از ازدواج همراه نسرینم به مهاباد اومدیم تا زندگی تازه ای رو شروع کنیم. بعد از نسرین یارای موندن در مهاباد رو نداشتم. جایی که عزیزم رو از من گرفت، رفتن برایم راحت نبود. برگشت دوباره به اون فضای بی نسرین بسیار آزاردهنده بود. توی مسیر، پدر آقای شاهنوش که همراهمون بود، دائم صحبت می کرد که سرم گرم باشه، اما درونم غوغا بود. وجودم رو توی شیراز و دار الرحمه جا گذاشته بودم. رفتم که با صدا و سیما تسویه کنم و مختصر وسایلی رو که داشتیم، جمع کنم. حالا بدون نسرین به خانه ی مشترک مون رفتن چگونه ممکن بود؟
همه جا برف و یخ بود و دوباره تمام درونم یخ زد؛ مثل شب شهادتش. حس کردم نسرین کنارم نشسته و حضورش به قدری پررنگ است که برگشتم و کنار دستم را نگاه کردم. هر چه نزدیک تر شدیم این هیجان بیش تر شد. فاطمه خانم و آقای شاهنوش هم بی قرار شدن.
پدر آقای شاهنوش خیلی سعی داشت ما رو آروم کنه و گاهی ناخواسته چیزهایی می گفت که انقلاب درونم رو بیشتر کرد. از وفاداری خانم های ایرانی که حرف زد، یاد وفاداری ها و فداکاری های نسرین افتادم. حسرت نبودش رو بیش تر حس کردم. به قدری توی خودم بودم که متوجه مسیر نشدم.
ادامه دارد...
#کتاب_دختری_با_روسری_آبی
به قلم: فریبا طالش پور
ناشر: انتشارات فاتحان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
کپی ممنوع!!!!🚫
🍃اللهم صل علی محمد و آل محمد 🍃
شهیده نسرین افضل
•• 🫀🪐 . . •| کتاب دختری با روسری آبی |• #شهیده_نسرین_افضل طبقه ی بالا اتاقی رو بهم دادن و منو به ا
•• 🫀🪐
.
.
•| کتاب دختری با روسری آبی |•
#شهیده_نسرین_افضل
صبح به ارومیه رسیدیم و پس از تأمین جاده راهی مهاباد شدیم. قبل از ظهر به مهاباد رسیدیم. بعضی ها میگن که همسرم رفت، نیمی از وجودم بود. اما در مورد من طوری دیگر شد. احساس کردم هیچ وجودی ندارم و کل وجودم در دارالرحمه است. خودم رو پوشالی دیدم. قوت قلبم که باعث شد روی دو پایم بایستم، آیات قرآن بود. چند بار آقای شاهنوش صدایم کرد، متوجه نشدم. منگ بودم. هنوز باور نداشتم اون واقعاً از پیش من رفته. نمی خواستم بپذیرم. هی می گفتم:
_ لابد تو خلسه ام پس دوباره می بینمش.
در زندگی گاهی حس می کردم بچه ی نسرینم و نه همسرش. بسیار روی من احاطه ی معنوی داشت. در هر جمعی همه احساس میکردن بزرگ شون نسرینه. فضای یخ زده ی مهاباد رو برایم بهشت کرد. خدا رو شاهد می گیرم که تمام ایده آلم در نسرین بود.
وقتی به مهاباد رسیدیم، یکسر به خونه های سازمانی رفتیم. آقای شاهنوش کلید انداخت که در ورودی رو باز کنه. نفسم گرفت و قلبم به شمارش افتاد.
احساس کردم الان نسرین در خونه رو باز میکنه و میگه:
_ خسته نباشی، عبدالله جان!
شوک شدیدی یک باره بهم وارد شد. پاهام رمق رفتن به داخل رو نداشت. آقای شاهنوش متوجه انقلاب حالم شد و دستی روی شونه ام گذاشت. خودم رو کنترل کردم. داخل شدیم. از پله ها بالا رفتیم و توی پذیرایی خانه ی آقای شاهنوش نشستیم؛ درست همون جایی که چندماه قبلش و روز اول خواستگاری با نسرین نشسته بودیم. صحبت های جلسه ی اول خواستگاری از ذهنم گذشت. نسرین پرسیده بود:
_ هدف تون از ازدواج چیه؟
#کتاب_دختری_با_روسری_آبی
به قلم: فریبا طالش پور
ناشر: انتشارات فاتحان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
کپی ممنوع!!!!🚫
🍃اللهم صل علی محمد و آل محمد 🍃
•• 🫀🪐
.
.
•| کتاب دختری با روسری آبی |•
#شهیده_نسرین_افضل
و بعد از پاسخ من توضیح داد که قانع نشده و خودش ازدواج رو وسیله ای می دونه که به تکامل بیش تر برسه.
تمام روزهایی که با نسرین در کنار آقای شاهنوش و فاطمه خانم توی اتاق گپ و گفت داشتیم، از جلوی چشمم گذشت. جلسه ی آخری که لباس بچه رو به فاطمه خانم هدیه داد رو یادآوری کردم.
اون روز پایین نرفتم و منزل آقای شاهنوش موندم. حتی فکرش داغونم می کرد که به اون خونه پا بگذارم. دو _ سه روزی اونجا بودم. کارهای تسویه با صدا و سیما رو انجام دادم. از سپاه اجازه گرفتم. شب دوم خبر دادن که توی خونه های سازمانی کنار سد، برای بزرگ داشت نسرین مراسم دعای توسل برپاست. همراه خانواده ی آقای شاهنوش رفتیم. از همون مسیری گذشتیم که شب شهادت عبور کردیم.
تمام اون لحظه ها برام تداعی شد. وقتی به اون جا رسیدیم، متوجه شدیم مراسم توی همون خونه ای برگزار میشه که شب شهادت نسرین برگزار شد. مداح هم همون بود؛ با این فرق که جمعیت حاضر خیلی بیش تر بودن.
اون شب واقعاً نسرین رو کنارم با تمام سلول هام حس کردم. آخر مراسم، خواهر شهیدی که ساکن همان خانه بود اومد و برگه ی کاغذی رو بهم داد که تحویل خانواده ی نسرین بدم. توی اون برگه هر کدام از خواهرا یکی _ دو جمله در وصف مقام شهید و نسرین نوشته بودن. امضاهاشون هم پای برگه بود.
موقع برگشت از مراسم هم دقیقاً تمام فضای شب شهادت برام تداعی شد. به فلکه ی فرمانداری که رسیدیم همه منقلب شدیم. آقای شاهنوش چند دقیقه ای توقف کرد؛ اما به خاطر مسائل امنیتی اجازه ندادن از ماشین پیاده بشم.
شب آخر اقامت مون، به خونه مون رفتم تا اسباب و وسایل مختصری رو که داشتیم جمع کنم. کلش یک چمدان شد. بقیه متعلق به سپاه مهاباد بود.
#کتاب_دختری_با_روسری_آبی
به قلم: فریبا طالش پور
ناشر: انتشارات فاتحان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
کپی ممنوع!!!!🚫
🍃اللهم صل علی محمد و آل محمد 🍃
شهیده نسرین افضل
•• 🫀🪐 . . •| کتاب دختری با روسری آبی |• #شهیده_نسرین_افضل و بعد از پاسخ من توضیح داد که قانع نشد
•• 🫀🪐
.
.
•| کتاب دختری با روسری آبی |•
#شهیده_نسرین_افضل
تمام شب رو بیدار ماندم و حضور پررنگ نسرین رو در جای جای خونه حس کردم. هر لحظه و در هر کنار اونو دیدم. تمام خاطرات مثل فیلم از مقابلم رژه رفتن. به قدری بهم فشار اومد که توی اون سن و سال قفسه ی سینه ام درد گرفت و پشتم تیر کشید و حس کردم الانه که جون بدم. سر سجاده نشستم و به عکس جمال خیره شدم. یه دل سیر گریه کردم و گله و شکوه که چرا من شهید نشدم؟!
هر چه بود خودم رو با قرائت قرآن و ذکر خدا آروم کردم.
موقع جمع کردن وسایل، چشمم به نامه ای خورد که نسرین برام نوشته بود:
"بسم الله الرحمن الرحيم
سخنی دارم با عزیزترین کسی که با تمام وجود دوستش دارم. محبت را در چشمانت می بینم. عاشقی هستی که با تمام وجود خدا را صدا میزنی و او را دوست داری که به پیشش بشتابی و دوست داری که مسلمانی خالص باشی و خداگونه عمل کنی و به حد اعلا بپیوندی و به آخرین حد که مرز شهادت است برسی.
امیدوارم که اگر این لیاقت و سعادت را در پیشگاه خدا داری، هیچ مشکلی و سدی در جلوی تو قرار نگیرد؛ گر چه تو خود بارها اقرار کردی که سعادت نداری آن چنان باشی، بدان کسانی بودند که حتی به خود امیدوار نبودند؛ ولی آخر به هدف خود رسیدند و تو هم همیشه از خدا بخواه که تو را به آن حد برساند و از تمام هواهای نفسانی دورت بدارد.
شاید از خود بپرسی که چرا من چنین نامه ای برای تو نوشتم، ولی من به تو جواب را می دهم به شرطی که وقتی نامه را خواندی دیگر
#کتاب_دختری_با_روسری_آبی
به قلم: فریبا طالش پور
ناشر: انتشارات فاتحان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
کپی ممنوع!!!!🚫
🍃اللهم صل علی محمد و آل محمد 🍃
•• 🫀🪐
.
.
•| کتاب دختری با روسری آبی |•
#شهیده_نسرین_افضل
از من سؤالی نکنی.
عبدالله! به خدا هر وقت به چهره ی تو نگاه می کنم، به خاطر علاقه و عشقی که به تو دارم سخنانم را نمی توانم زیاد برایت ادا کنم؛ ولی اکنون به خاطر این که عقده ای در دلم نماند، فکر کردم که با نامه بهتر می توانم برایت حرف بزنم. به خاطر همین شروع به نوشتن کردم.
و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل أحياء عند ربهم یرزقون.
عبدالله! از زمانی که من با تو آشنا شدم و شروع کردم به حرف زدن در مورد ازدواج، می دانستم که اگر زمانی با پاسدار ازدواج کنم، زمانی باید او را ترک کنم. به همین دلیل به تو اطمینان می دهم که من هیچ وقت سدی برای راه تو نخواهم شد.
بعد از آن از زمانی که خطبه ی عقد را خواندند من با خدای خود عهد کردم که خدایا این هدیه را برای من نگه دار و اگر زمانی او را از من خواستی بگیری، به من صبری عظیم عطا کن و امروز هم همین را به تو می گویم.
شهادت بالاترین درجه ای است که یک انسان می تواند به آن پرسد و با خونش پیامی میدهد به باقی ماندگان راهش.
بدان که من نسرین کسی که تو را دوست دارد شهادت را هم بسیار دوست دارد؛ چون خدای خود را در آن زمان پیدا می کنم.
بنابراین چون وقتی صحبت از شهادت میکنی، نمی توانم بشنوم؛ پس دیگر حرفی از آن پیش من نزن. ولی بدان که قلباً کاری که خدا به آن راضی باشد، من بنده خدا هم به آن راضی هستم
ادامه دارد...
#کتاب_دختری_با_روسری_آبی
به قلم: فریبا طالش پور
ناشر: انتشارات فاتحان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
کپی ممنوع!!!!🚫
🍃اللهم صل علی محمد و آل محمد 🍃
شهیده نسرین افضل
•• 🫀🪐 . . •| کتاب دختری با روسری آبی |• #شهیده_نسرین_افضل از من سؤالی نکنی. عبدالله! به خدا هر
•• 🫀🪐
.
.
•| کتاب دختری با روسری آبی |•
#شهیده_نسرین_افضل
و تو هم هر زمان که هر کاری احساس کردی برای نزدیکی به الله، از تو می خواهم که من را مزاحم خود ندانی و به راهت ادامه بدهی. این را هم به تو می گویم: همان طور که خودت می گویی، امیدوارم بال هایی باشم که بتوانم اگر زمانی این اتفاق افتاد که حق است، رهرو تو و پیام رسان تو و تربیت کننده ی فرزند تو باشم تا آخر عمر.
و از تو می خواهم اگر می خواهی فردی خداگونه باشی و درس دهنده، از امروز و از این ساعت سعی کن تماس خود را با خدای خویش بیش تر کنی و همین طور معلمی باشی جدی برای من.
شاید بی مناسبت باشد سخنان من برای تو؛ ولی الان سه _ چهار روز است که دلم گرفته و سعی می کردم که با چشمانم به تو بفهمانم ولی زیاد موفق نشدم.
خب، به هر حال دیگر این نامه را نوشتم و بعد از آن خواهش میکنم حرفی یا سوالی از من نخواه اگر فکر و ذکرت را مشغول میکنی همه ی مسائل را بررسی کن از کار زندگی خانواده و را در نظر بگیر.
خب، زیاد حرف زدم ولی لازم بود چون نزدیک بود در اتاق خواهران به گریه بیفتم، ولی خودم را مشغول نوشتن کردم و ااحمدلله رفع شد.
عبدالله! بدان که همیشه دوستت دارم و خواهم داشت و همیشه تو در قلب من هستی و امیدوارم که از ته قلب این را احساس کرده باشی و تو هم همین طور باشی و از خدا می خواهم که این عشق را تا ابد زنده نگه دارد، با تمام مشکلات و سختی هایی که با آن روبه رو
#کتاب_دختری_با_روسری_آبی
به قلم: فریبا طالش پور
ناشر: انتشارات فاتحان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
کپی ممنوع!!!!🚫
🍃اللهم صل علی محمد و آل محمد 🍃
•• 🫀🪐
.
.
•| کتاب دختری با روسری آبی |•
#شهیده_نسرین_افضل
هستیم و خدا هر دوی ما را به صراط مستقیم راهنمایی کند.
و باز می گویم امیدوارم هیچ عکس العملی در برابر من نشان ندهی چون عادی باشد، بهتر است."
نسرین _ دوستت دارم با تمام وجود.
خواندن این نامه داغ دلم را تازه تر کرد. حالا من شده بودم پیام رسان خون نسرین.
تا اذان صبح با خدا حرف زدم و کلی عهد و پیمان بستم.
صبح به تنهایی عازم تهران و از آن جا هم راهی شیراز شدم. خواستم دیگر به خونواده ی افضل زحمت ندهم و به جای دیگه ای نقل مکان کنم؛ اما مادر نسرین اجازه نداد. نتوانستم نه بگویم؛ این حداقل کاری بود که از دستم برآمد.
مدتی نزدشان تا بهار ماندم؛ بهاری بی نسرین. هنوز باور نداشتم او نیست. سال نو کنار مزارش بودیم. دائم توی خودم بودم و پدر و مادر نسرین خیلی هوایم را داشتن.
چند روز بعد عازم جبهه های جنوب شدم. خواستم خودم رو اون جا پیدا کنم که همین طورم شد. حضور توی جبهه، آرامش از دست رفته ام رو بهم برگردوند.
توی منطقه دشت عباس مستقر شدیم. یه شب داخل سنگری اجتماعی همراه چند رزمنده مشغول خاطره گویی بودیم که یکی از بسیجی ها به اسم جهان شرقی که بعدها شهید شد، توی صحبت هاش اسم جمال افضل رو برد؛ بدون این که به نسبتم با این خانواده اشاره کنم، ازش خواستم راجع به افضل بیش تر صحبت کنه. گفت:
ادامه دارد...
#کتاب_دختری_با_روسری_آبی
به قلم: فریبا طالش پور
ناشر: انتشارات فاتحان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
کپی ممنوع!!!!🚫
🍃اللهم صل علی محمد و آل محمد 🍃
شهیده نسرین افضل
•• 🫀🪐 . . •| کتاب دختری با روسری آبی |• #شهیده_نسرین_افضل هستیم و خدا هر دوی ما را به صراط مستقیم
•• 🫀🪐
.
.
•| کتاب دختری با روسری آبی |•
#شهیده_نسرین_افضل
"سال ۶۰ توی عملیاتی مشترک با افضل شرکت داشتیم. درگیری شدت گرفت و عملیات هم توسط ستون پنجم لو رفت. عده ای زیاد از بچه ها شهید و زخمی شدن و ما مجبور شدیم از مواضع فتح شده عقب نشینی کنیم. من تیر خوردم و مجروح شدم. در مسیر برگشت، رزمنده ای رو دیدم که تیر به سفیدرونش خورده و از درد به خودش می پیچید. گفتم که این بنده ی خدا کارش تمومه چون سفیدرون از قسمت هایی که اگه تیر یا چاقو بخوره آدمو زنده نمی ذاره. جلوتر رفتم و دیدم افضله؛ خیلی منقلب شدم. خواستم کمکش کنم که عقب برگرده اما نگذاشت. کمک کردم کوله پشتی اش رو در آورد و زیر سرش گذاشت. گفتم جمال چی کار میکنی؟ باید برگردیم.
با ناله گفت:
_ مگه وضعمو نمیبینی؟! با این جراحت شما رو هم زمین گیر می کنم و اسیر میشین. شماها برین آر پی جیِ منم با خودتون ببرین که دست این بعثی های نامرد نیفته.
توی اون عملیات جمال آر پی جی زن بود. خلاصه هر چی اصرار کردیم، نیومد که نیومد. با اون جراحت حتماً شهید شده. بعد هم که منطقه دست دشمن افتاد. نتونستیم جنازه شو عقب بیاریم."
پشت بندش هم شروع به تعریف از شجاعت های جمال کرد:
_ افضل جاش توی سنگرای کمین بود. تیربارچی بود و می گفت که خطرناک ترین نقطه رو نشونم بدین که از همون جا پدر بعثی ها رو در بیارم. ترس براش معنا نداشت. آه عمیقی کشیدم جمال هم عین نسرین نترس بود.
#کتاب_دختری_با_روسری_آبی
به قلم: فریبا طالش پور
ناشر: انتشارات فاتحان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
کپی ممنوع!!!!🚫
🍃اللهم صل علی محمد و آل محمد 🍃
•• 🫀🪐
.
.
•| کتاب دختری با روسری آبی |•
#شهیده_نسرین_افضل
مدتی توی منطقه بودم و بعد به شیراز برگشتم. با یک بغل گلهای میخک و محمدی، یه سر راهی دارالرحمه شدم. جای نسرین سنگ مزارش به پیشوازم اومد. نشستم و صورت مرمرین سنگ رو با اشک و گلاب شستم و میخک ها و محمدی ها رو حاشیه دورش کردم. ساعتا با حسرت به خاک سردی که میون ما فاصله انداخته، خیره موندم و مثل همیشه ریز به ریز پیشامدها رو با آب و تاب، برایش بازگو کردم؛ از جبهه گفتم؛ از خاطرات باقی مانده شهید جمال توی ذهن همرزم آ و همسنگراش؛ از حال نزار خودم؛ از به گل نشستنم و پرکشیدنش... .
روزی لا به لای یادداشتهایی که از اون روزها به یادگار نگه داشتم، شعری رو پیدا کردم که نسرین گوشه ای نوشته. شعر رو خوندم و دوباره به حالش غبطه خوردم:
"کِی میکنی یادی زمن
يابن الحسن يابن الحسن
ای مظهر ناز خدا
تا کی کشم ناز تو را
چشمم به احسان شما
يابن الحسن يابن الحسن
بنگر جوانان جبهه اند
در خون خود آغشته اند
با خون خود بنوشته اند
يابن الحسن يابن الحسن
در دیده خالی جای توست
در هر سری سودای توست
#کتاب_دختری_با_روسری_آبی
به قلم: فریبا طالش پور
ناشر: انتشارات فاتحان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
کپی ممنوع!!!!🚫
🍃اللهم صل علی محمد و آل محمد 🍃
•• 🫀🪐
.
.
•| کتاب دختری با روسری آبی |•
#شهیده_نسرین_افضل
در هر مکانی نام توست
يابن الحسن، یابن الحسن
از دیگران وارسته ام
تنها به تو دلبسته ام
بر راه تو بنشسته ام
يابن الحسن يابن الحسن
در گوشه ای افتاده ام
بر عشق تو دلداده ام
درمانده ام درمانده ام
يابن الحسن يابن الحسن
پایان کتاب.
#کتاب_دختری_با_روسری_آبی
به قلم: فریبا طالش پور
ناشر: انتشارات فاتحان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
کپی ممنوع!!!!🚫
🍃اللهم صل علی محمد و آل محمد 🍃