13.32M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎚 80 ثانیه #نماهنگ در مورد #شرط بندی تو فضای مجازی.
🎞 موضوع:کی گفته و چرا قماربازی و #شرط بندی حرومه؟!
🎙سخنران:محمد رضا هاشمی(متخصص اعتقادات
#شهید_امید_اکبری🍂
@shahidomidakbari
کانال رسمی شهید امید اکبری
همه دنیامو بگـیر نگیر از من نگاهتُ هر جمعه، یک #استوری❤️😍 #شهید_امید_اکبری🍂 @shahidomidakbari
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💔
همه آرزومیکنن مثل #شهدا❤️ بمیرن !!...
نه واسه چی مثل شهدا بمیری ؟!...
خب مثل شهدا زندگی کن...
شهدا باید الگوی زندگی باشن واسه ما
نه الگوی مردن !!...🌹
هر جمعه، یک #استوری❤️😍
#شهید_امید_اکبری🍂
@shahidomidakbari
بسم رب الشهدا والصدیقین
نام و نام خانوادگی :تکاور پاسدار ستوان سوم شهید محمد ظهیری
نام پدر: رمضان
پدر وی جانباز و رزمنده 8 سال دفاع مقدس هستند
تاریخ تولد :1368/11/10
محل تولد :اهواز
تاریخ شهادت :1394/08/01
مصادف با تاسوعای حسینی
محل شهادت : حلب سوریه
نحوه شهادت : از ناحیه سر وگردن مورد اصابت تیر قرار میگیرند وبه درجه رفیع شهادت نایل امدند
محل دفن :حرم علی بن مهزیار اهوازی و در جوار 8 شهید گمنام دفاع مقدس به خاک سپرده
وضعیت تاهل: متاهل دارای 1 فرزند
تحصیلات : دوران دبیرستان خود را در هنرستان شوراب در رشته ی کامپیوتر تحصیل نمودند وعضو کانون پرورشی هنری مسجد سیدالشهدا ع بودند
سال 87 به عضویت سپاه پاسداران یگان تکاور صابرین تهران در امدند که چند سالی در تهران به انجام وظیفه مشغول بودند سپس به یگان صابرین تیپ زرهی حضرت حجت کلانشهر اهواز منتقل و انجام خدمت میکردند.
شهید محمد ظهیری در عملیات های نبرد با پژاک در شمال غرب (قلعه های جاسوسان)
همچنین اشرار شرق در سیستان وبلوچستان حضور فعال داشتند و در این عملیات ها
بسیاری از همرزمان خود را که به فیض شهادت نایل امدند از دست دادن
خصوصیات اخلاقی : در انجام واجبات هیچ گاه کوتاهی نمیکرد، نمازش را اول وقت میخواند.
خوش اخلاق و خوش رفتار.
در بحث کمک به فقرا و رفع نیاز مستمندان همیشه پیش قدم بود همچین چندین بار به منظور محرومیت زدایی در قالب اردوهای جهادی به نقاط مختلف کشور سفر کرد.
#شهید_محمد_ظهيرى
#شهید_مدافع_حرم
#معرفى_نامه
سالروزولادت
#شهید_امید_اکبری🍂
@shahidomidakbari
🌹می گفت:
من دوست دارم
هر کاری می توانم
برای مردم انجام بدم
حتی بعد از شهادت!
چون حضرت امام گفت:
مردم ولی نعمت ما هستند …
#شهید_محمدرضا_تورجی_زاده ♥️
#شهید_امید_اکبری🍂
@shahidomidakbari
بسم الله الرحمن الرحیم
🔅 #هر_روز_با_قرآن
📖 صفحه ۲۲
شرکت در ختم قرآن برای فرج
#شهید_امید_اکبری🍂
@shahidomidakbari
🍃🌸
#رفیق_شهیدم
صبح
که می شود
سایه ات را
بر دلم پهن کن
آفتاب رویت شگون دارد
در این هنگامهی صبح...
#سلام_رفیق_شهیدم🥀
#صبحتون_شهدایی🌤
#شهید_امید_اکبری🍂
@shahidomidakbari
🖤 #امام_صادق عليهالسلام فرمودند:
🍀 أيُّمَا امرَأَةٍ قالَت لِزَوجِها:
ما رَأَيتُ قَطُّ مِن وَجهِكَ خَيرا؛ فَقَد حَبِطَ عَمَلُها
🍃 هر زنى كه به شوهرش بگويد:
من هرگز از روى تو، خيرى نديدهام، اعمالش نابود میشود.
📖 وسائل الشيعه، ج14، ص115
#شهید_امید_اکبری🍂
@shahidomidakbari
#تلنگـــــــر_و_تفکـــــــر
✍ویروس کرونا ثابت کرد:
زنی که زیر ماسک میتواند نفس بکشد قادر است که زیر حجاب نیز نفس بکشد.
و کسی که مغازهاش را به خاطر ویروسی، سه ماه میبندد،میتواند آن را برای ادای نماز در مسجد، ۱۵ دقیقه ببندد!
#شهید_امید_اکبری🍂
@shahidomidakbari
کانال رسمی شهید امید اکبری
#پارت4 #عبورازسیمخاردارنفس🐾 سارا صندلی آورد و کنار دوست مشترکشان گذاشت و گفت: –سوگندجان تو میا
#پارت5
#عبورازسیمخاردارنفس🐾
آخرین کلاس که تمام شد پالتوام را از روی تکیه گاه صندلی برداشتم و زود از کلاس بیرون زدم. باید زودتر به سر کارم می رفتم.
بعداز دانشگاه در شرکت فروش میلگرد کار می کردم. برایشان مشتری پیدا می کردم. به جاهایی که می خواستند ساختمان بسازند، میرفتم. شماره تماسشان را پیدا می کردم و زنگ می زدم. شرکت رامعرفی می کردم تا میلگردهایشان را از ما بخرند.
خریدهای خانه همیشه با من بودوحقوقم راحت کفاف همه ی هزینه های خودم و مادرم را می رساند. البته مادرم خودش حقوق پدرم را داشت، ولی خوب من هم گاهی در مخارج کمکش می کردم.
کنار ماشین که رسیدم باران شروع شد. سریع پشت فرمان نشستم و روشنش کردم و راه افتادم. هوا سرد تر شده بود.
به خیابون اصلی که رسیدم. راحیل را دیدم که منتظرتاکسی کنار خیابان جدی و با ابهت ایستاده بود.
متانت و وقارش به باران دهن کجی می کرد. به من برخورد که هم کلاسیام کنار خیابان ایستاده باشد.
جلو پایش ترمز زدم و شیشه راپایین کشیدم و سرم را کج کردم تا صدایم به او برسد.
نمی دانستم چه صدایش کنم فامیلیاش را بلد نبودم. فکر کردم شاید خوشش نیاید اسم کوچکش را صدا کنم، برای همین بی مقدمه گفتم:
–لطفا سوار شید من می رسونمتون، به خاطر بارندگی، حالا حالا ماشین گیرتون نمیاد.
سرش را پایین آوردتا بتواند من را ببیند، با دیدنم گفت:
–نه ممنون شما بفرمایید.مترو نزدیکه دیگه با مترومیرم.
حالا از من اصرار و از او انکار.
نمی دانم چرا ولی دلم می خواست سوارش کنم. انگار یک نبرد بود که من می خواستم پیروز میدان باشم.
پیاده شدم و ماشین را دور زدم با فاصله کنارش ایستادم و خیلی جدی گفتم:
–خانم مم...ببخشید من اسمتون رو نمی دونم.
همانطور که از حرکت من تعجب کرده بود، به چشم هایم نگاه کردو آرام گفت:
– رحمانی هستم.
ــ خانم رحمانی لطفا تعارف رو کنار بزارید.
می خواستم بگویم شماهم مثل خواهرم، ولی به جایش گفتم:
–فکر کنید منم راننده تاکسی هستم، بعد اخم هایم را در هم کردم و گفتم:
– به اندازه ی راننده تاکسی نمی تونید بهم اعتماد کنید؟
چشمهایش را زیر انداخت و گفت:
–این حرفا چیه، من فقط...
نگذاشتم حرفش را تمام کند، در عقب ماشین را باز کردم و گفتم:
– لطفا بفرمایید،در حد یه همکلاسی که قبولم دارید.
با تردید دوباره نگاهی به من انداخت و تشکر کرد و رفت نشست.
من هم امدم پشت فرمان نشستم و حرکت کردم. آهنگ عاشقانه ایی در حال پخش بود، از آینه نگاهی به او انداختم سرش در گوشیاش بود. چند دقیقه که گذشت سرش را بلند کرد و گفت:
–ببخشید که مزاحمتون شدم،لطفا ایستگاه بعدی مترو نگه دارید.
صدای پخش را کم کردم تا راحت تر صدایش را بشنوم.
–نه خانم رحمانی می رسونمتون.
خیلی جدی گفت:
–تا همین جا هم لطف کردید، ممنونم.
بیشتر اصرارنکردم صورت خوشی نداشت. گفتم:
–هر جور راحتید، دوباره صدای پخش را زیاد کردم.
نگاهی با اخم از آینه نثارم کرد و گفت:
–همون صداش کم باشه بهتره.
ــ اصلا خاموشش می کنم، به خاطر شما صداش رو زیاد کردم، گفتم شاید بخواهید گوش کنید.
ــ من این جور موسیقی هارو گوش نمی کنم.
دوباره به خودم جرات دادم و گفتم:
– پس چه جورش رو گوش می کنید؟
به رو به رو زل زدو گفت:
–این سبک موسیقی ها آدما رو از حقیقت زندگی دور می کنه.
لطفا همینجا نگه دارید، رسیدیم. بعدهم تشکر کردو پیاده شد.
همانطورکه رفتنش را نگاه می کردم. حرفهایش در ذهنم میچرخیدند.
#شهید_امید_اکبری 🍂
@shahidomidakbari
✍#بهقلملیلافتحیپور
#ادامهدارد...
کانال رسمی شهید امید اکبری
#پارت5 #عبورازسیمخاردارنفس🐾 آخرین کلاس که تمام شد پالتوام را از روی تکیه گاه صندلی برداشتم و زو
#پارت6
#عبورازسیمخاردارنفس🐾
حرفش را در ذهنم تکرار کردم. منظورش چه بود آدمهارا از حقیقت زندگی دور می کند.
ای بابا این دختر چرا حرف زدنش هم بابقیه فرق دارد. خیلی دلم می خواست بیشتر با او هم کلام شوم.
هفته ی بعد روزی که تاریخ تحلیلی داشتیم. همان درسی که راحیل جزوه از سارا گرفته بود. راحیل باز غیبت داشت.
از سارا دلیلش راپرسیدم گفت:
–نمی دونم هفته ی پیش هم نیومده بود.
باخودم فکر کردم برای این که بیشتر نزدیکش شوم فردا جزوهام رابرایش می آورم تا از آن خط وخطوطهای منحنی برایم بکشد.
فردا زودترسر کلاس حاضرشدم و منتظر نشستم، بچه ها تک تک وارد کلاس می شدند.
پس چرا نیامد؟
بعد از کمی صبوری بالاخره امد. نمی دانم چرا همین که وارد شد، نتوانستم نگاهم را ازصورتش بردارم. به نظرم حجابش یک جور زیبایی خاصی داشت. سرش پایین بود، تا رسید به ردیف جلوی من، بلند شدم و با لبخندگفتم:
–سلام خانم رحمانی.
سرش را بلند نکرد جوابم را داد، حتی یک لبخندناقابل هم نزد.
وارفتم، یه روی خوش به ما نشان می دادی به کجای دنیابرمی خورد.
کم نیاوردم، جزوه ام را از کیفم درآوردم و مقابلش گرفتم و گفتم:
–خانم رحمانی این جزوه دیروزه، نیومده بودید، گفتم براتون بیارم.
باتردید نگاهم کردو گفت:
–چرا زحمت کشیدید از بچه ها می گرفتم،
لبخندی نشاندم روی لبهایم و گفتم:
–زحمتی نبود،خواستم جزوه من باشه دستتون که زیر مطالب مهم رو هم بی زحمت برام خط بکشید.
جزوه را گرفت و گفت:
–ممنون، فردا براتون میارم.
ــ اصلا عجله ایی نیست.
سرجایش نشست.
حداقل یک لبخند میزدی، دلم خوش باشد که خود شیرینی ام را تایید کردی.
تا حالا هیچ وقت برای کس دیگری جزوه نیاورده بودم.
سر جایم که نشستم دیدم سارا از آن سر کلاس به ما زل زده، جلو که آمد زیر لبی گفت:
–به به می بینم که جزوه ردو بدل می کنی، با خونسردی گفتم:
–اشکالی داره؟
–نه، فقط، نه به اون دفعه که شاکی شدی جزوه ات رو دادم...
نگذاشتم حرفش را تمام کند.
– اون بار نمی دونستم هم کلاسی خودمونه.
گردنش را بالاوپایین کردو گفت:
–اوووه بله، و رفت نشست.
#شهید_امید_اکبری 🍂
@shahidomidakbari
✍#بهقلملیلافتحیپور
#ادامهدارد...
💔
#هر_روز_با_صحیفه
#دعای_سوم
قسمت سوم
تو را آنچنان که سزاوار بندگی توست، عبادت نکردیم✓
#شهید_امید_اکبری🍂
@shahidomidakbari
خوب میدانم تحمل کردن من ساده نیست
این که پایم ماندهای عاشق نوازی میکنی
برادر خوبم.. (:
I امید صباغ
#شهید_امید_اکبری🍂
@shahidomidakbari
بسم الله الرحمن الرحیم
🔅 #هر_روز_با_قرآن
📖 صفحه ۲۳
شرکت در ختم قرآن برای فرج
#شهید_امید_اکبری🍂
@shahidomidakbari
🍃🌸
#رفیق_شهیدم
🍁 نیست بوی #آشنا را ،
تاب غربت بیش ازین
☘ از #نسیم صبح ،
بوی #یار می باید کشید...
#سلام_رفیق_شهیدم🥀
#صبحتون_شهدایی🌤
#شهید_امید_اکبری🍂
@shahidomidakbari
🇮🇷 ۱۲ بهمن سالروز ورود امام خمینی به میهن اســــلامی و آغاز دهه فجر مبارک باد
#شهید_امید_اکبری🍂
@shahidomidakbari
🌹حضور رهبرمعظم انقلاب در مرقد مطهر امام (ره)
💚همزمان با آغاز ایامالله #دههفجر و در آستانه چهلودومین سالروز پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی، امام خامنهای در نخستین ساعات صبح امروز در مرقد بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی حاضر شدند و با قرائت نماز و قرآن، یاد و خاطره امام عظیمالشأن ملت ایران را گرامی داشتند..💗🦋
#شهید_امید_اکبری🍂
@shahidomidakbari
هدیه همراه اول به مناسبت
#دهه_فجر🇮🇷
*100*67#
ستاره صد ستاره شصت و هفت مربع🇮🇷
#دهه_فجر_مبارک
#شهید_امید_اکبری🍂
@shahidomidakbari
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#تحلیل_تصویری
🔴 توان نظامی و قدرت ایران مایه نگرانی اسرائیلی ها است
💬 #کاوش_مدیا
🔹 ایران کشوری وسیع با جمعیتی تحصیلکرده و باهوش است، این یک مشکل همیشگی برای اسرائیل است...!
#منطقه
#شهید_امید_اکبری🍂
@shahidomidakbari
🔴 امروز فقط همین پنج روزنامه به #کوو_ایران، واکسن ایرانی با توان غلبه بر ویروس انگلیسی بالیدند! فقط همین پنج تیتر!
#دکه_امروز ۱۲ بهمن ۹۹
#شهید_امید_اکبری🍂
@shahidomidakbari
امام على عليه السلام:
لَيسَ لِمُتَوَكِّلٍ عَناءٌ
براى هيچ توكّل كننده اى رنجى نيست
غررالحكم حدیث7451
#شهید_امید_اکبری🍂
@shahidomidakbari
کانال رسمی شهید امید اکبری
#پارت6 #عبورازسیمخاردارنفس🐾 حرفش را در ذهنم تکرار کردم. منظورش چه بود آدمهارا از حقیقت زندگی دو
#پارت7
#عبورازسیمخاردارنفس🐾
*راحیل*
آرام آرام جزوه را ورق می زدم و به صفحاتش نگاه می کردم.
چقد تمیزو مرتب نوشته بود. از یک پسر کمی بعید بود.
این یعنی بچه درس خوان است...
بارها سر کلاس حواسم را با کارهایش پرت می کرد. شخصیتش برایم جالب بود.
فقط از آن بُعد شخصییتش که با دخترا راحت شوخی می کرد بدم می آمد. اولش از این که با سارا و دیگران خیلی راحت بود حرص می خوردم.
ولی بعد دلم را تنبیهه کردم که دیگر حق ندارد نگاهش کند اینجوری حساسیتم هم نسبت به او کمتر میشد.
امان از این دل، امان ازدلی که بتواندسوارت شود، جوری با تبحرسواری می گیرد که اصلا متوجه نمیشوی درحال سواری دادن هستی.
خداروشکرخوب توانسته بودم ازگُرده ام پایین بکشمش وراحت زندگی می کردم. که این سارا خدا بگویم چه بلایی سرش بیاورد جزوه اش را به من داد. بدون این که بگویدمال چه کسی است.
ای خدای کلک من، این جوری آدم ها را توی تورت می اندازی؟ تا ببینی چه کارمی کنند.
درس را مرور کردم و مطالب مهم را علامت گذاشتم و بعد به دفتر خودم انتقال دادم.
جزوه را داخل کیفم گذاشتم تا فردا یادم باشدتحویلش دهم.
فکر کردم به او بگویم که کلا من روزهای دوشنبه نمی توانم بیایم و او سه شنبه ی هر هفته جزوهاش را برایم بیاورد، در عوض من هم مطالب مهم را برایش مشخص می کنم تا مختصرتر بخواند.
ولی بعدلبم راگازگرفتم وباخودم گفتم:
–این جوروقتهاچه فکرهایی به سرم میزند، وقتی من افکار او را قبول ندارم پس بهتراست که رفتارم کنترل شده باشد.
البته نمی توانم همهی دوشنبه ها را نروم. چون با استاد که صحبت کردم گفت حداقل چند جلسه رابایدحاضرباشم.
استاد خوبیست وقتی برایش توضیح دادم که باید از یک بچه مراقبت کنم قبول کرد.
وارد کلاس که شدم، آقا آرش دستش زیر چانه اش بود و زل زده بود به صندلی که من همیشه رویش می نشستم. کارهایش جدیدا عجیب شده بود. کمتر سرو صدا می کرد کلا ساکت تر شده بود و دیگر سر به سر بچه ها نمی گذاشت. بخصوص با دخترا دیگر مثل قبل گرم نمی گرفت. این را سارا برایم گفت. سارا از وقتی کنارم مینشیند، جز به جز خبرهای کلاس و دانشگاه را برایم میگوید.
حالا که حواسش نبود. درچهره اش دقیق شدم. جای برادری قیافه ی جذاب و زیبایی داشت. چشم و ابروی مشگی و پوستی سبزه، ولی نه سبزه ی تند، موهای مشگی و پر پشت، خیلی مرتب لباس می پوشید، نگاهم را ازصورتش گرفتم وجزوه را از کیفم درآوردم و با فاصله مقابلش گرفتم. نخیر مثل این که در هپروت غرق شده است.
ــ سلام آقای... فامیلی اش یادم نبود، همه اسم کوچکش را صدا می زدند. برای همین زود گفتم، آقا آرش.
سرش رابه طرفم چرخاند با دیدنم سریع از جایش بلند شدو با خوشحالی گفت:
–عه سلام، حال شما خوبه؟
ببخشیدمتوجه امدنتون نشدم.
نگاهم رابه جزوه دادم که او ادامه داد:
–حالا عجله ایی نبود، زل زدم به دستش که دراز شده بود برای گرفتن جزوه و گفتم:
–آخه یه درس بیشتر نبود.
وقتی از دستم نمی گرفت، می دانستم نگاهم می کند، جزوه راروی دستهی صندلی گذاشتم وتشکرکردم.
–جلسه بعدم براتون میارم.
او از کجا می دانست من جلسه بعد هم نمی آیم؟
–ممنون زحمت نکشید،چند جلسه در میون از سارا می گیرم، با تعجب گفت:
–پس یعنی کلا دوشنبه ها غیبت دارید؟
"یه دستی زدن هم بلداست. حالا این چه کارر به این کارها دارد.."
وقتی تردید من در جواب دادن را دید، گفت:
–البته قصد فضولی نداشتم فقط...
نگذاشتم حرفش را تمام کند.
–نه نمی تونم بیام، البته استاد گفتن حداقل باید چند جلسه رو حضور داشته باشم، تا ببینم چی می شه.
همانطور با تعجب نگاهم می کرد. دیگر توضیحی ندادم و رفتم نشستم
#شهید_امید_اکبری 🍂
@shahidomidakbari
✍#بهقلملیلافتحیپور
#ادامهدارد...