eitaa logo
شلمچه (شَلَم) کجا بودی؟
300 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
309 ویدیو
3 فایل
✍️ خاطرات #شهید_سعید_شاهدی_سهی (جمع آوری و تدوین؛ به همت #خانواده شهید) ✅ ارسال مطالب با آدرس کانال 🔸خاطرات ، عکس و ... درباره سعید را می توانید به این شناسه ارسال نمایید 👇 @moameni66shahedi 🔹آدرس کانال در بله ؛ https://ble.ir/shalamchekojaboodi
مشاهده در ایتا
دانلود
📣📣📣 جهت شفای یکی از دوستان و همسنگران سعید در گروه تفحص شهدا که آخرین لحظاتِ شهادتِ سعید، کنارش بود و روایتگر آخرین خاطره ی حیات دنیوی سعید می باشد ؛ برادر جانباز که در بیمارستان ، با شرایط جسمی سختی دست و پنجه نرم می کنند ، با هم چهل می خوانیم. چنانچه در این دعای جمعی شرکت می کنید، در آدرس زیر کلمه ی ثبت را بزنید و تعداد را وارد کنید ، سپس مجددا کلمه ثبت را بزنید 👇 https://EitaaBot.ir/counter/v5e ( لطفاً تا دوشنبه ۱۳ آذر خوانده شود ) ‌   _________ ✍ کانال شلمچه کجا بودی ؟ (خاطرات شهید سعید شاهدی سهی) @shalamchekojaboodi
شهدا سنگ نشانند که ره گم نشود ...
کار در معدن به جایی رسید که همون روسای معادنی که می گفتند آقا شما نمی تونید اینجا دوام بیاورید ، به احترام آقا سعید و بچه های دیگه ، به احترام اون پرچم هایی که سعید اونجا برافراشته کرده بود ،به احترام تصاویر شهدا و مشکی هایی که توی عزاها به در و دیوار اونجا می زدند ، آنها هم خجالت کشیدند و دیگه نتونستن اونجا هرکاری انجام دهند و اعمال زشتشان را از بیابون به شهرها و خونه هاشون بردند و اونجا محیط پاکیزه ای شد. هر نوبت می رفتم می دیدم کارگرای معدن های این ور و اون ور هم می یان پای نماز جماعت وا میستند. گاهی شبها هم سعید توی معدن و وسط بیابون هیئت می انداخت و بیست تا سی تا چهل تا کارگری که دیگه مثلا" ساعت 5-6 بعد از ظهر باید کار را رها می کردند و می رفتن خونه شون توی روستا ، می دیدی تا ساعت 11-12 شب به حساب هیئت موندن تو معدن. هر وقت هم سعید شیفتش در معدن تمام می شد و قرار بود بیاید تهران تا نفر بعد برود ،کارگرا همه ناراحت می شدند که آقا سعید تو رو خدا نرو... بمون ... ( ادامه دارد) راوی ؛ آقای عبدالله   _________ ✍ کانال شلمچه کجا بودی ؟ (خاطرات شهید سعید شاهدی سهی) @shalamchekojaboodi
این کارهای جاری‌ای که دارد انجام میگیرد ــ که حالا گزارش بعضی‌هایش را دادند ــ خوب است، [ولی] اینها باید صد برابر بشود؛ ما توانش را داریم، آدمش را داریم، استعدادش را داریم. می توانیم کار هنری بکنیم، می توانیم فیلم‌های خوب بسازیم، می توانیم کتابهای خوب بنویسیم، می توانیم رمان‌های حاکی از حوادث بسازیم؛ میتوانیم؛ [منتها] در این کارهای هنری را فراموش نکنیم، هدف را گم نکنیم. گاهی اوقات کار هنری انجام میگیرد و نیّت، کمک به این راه است، امّا آنچه اتّفاق می‌افتد این نیست؛ این به خاطر آن است که در اثنای راه، تحیّر و اضطراب فکری به وجود می‌آید و هدف فراموش می شود، گم می شود. باید مراقب این باشید. کارهای فراوان هنری باید انجام بگیرد؛ هر کسی به نحوی که توانایی دارد. بیانات در دیدار پیشکسوتان و فعالان دفاع مقدس و مقاومت ( ۲۹ شهریور ۴۰۲) @shalamchekojaboodi
‌ در این مدتی که در معدن کار می کردیم، سعید جسته و گریخته برای تفحص می رفت و می آمد. از یه جایی به بعد کارمان در معدن خیلی سنگین شد و من دیگه از رفتن، منعش کردم. گفتم اگه بخوایم پای کار نباشیم کار جمع می شه. تو هم نمی شه هی بروی و بیایی...⬇️⬇️ @shalamchekojaboodi
‌ در این مدتی که در معدن کار می کردیم، سعید جسته و گریخته برای تفحص می رفت و می آمد. از یه جایی به بعد کارمان در معدن خیلی سنگین شد و من دیگه از رفتن، منعش کردم. گفتم اگه بخوایم پای کار نباشیم کار جمع می شه. تو هم نمی شه هی بروی و بیایی. یه مدتی قبول کرد و نرفت. یکبار که سعید دو هفته ای آنجا مانده بود، من رفتم سر بزنم که گفت بیا بریم قدم بزنیم. با هم رفتیم تو دل معدن و بالای کوه، روی این سنگها که برش می دادیم، نشستیم. شروع کرد حرف زدن و درد و دل کردن ، گفت من خسته شدم ..دلم تنگ شده ... اجازه بده یه هفته دیگه برم تفحص انرژی بگیرم دوباره می یام. گفتم سعید ما از اول شرط کرده بودیم یا معدن نریم یا اگر رفتیم کارهای حاشیه ای مون رو بزاریم کنار و واستیم پای کار معدن. آنقدر با حالت التماس گفت و گفت و اصرار کرد تا منو راضی کنه و قبول کنم. بالاخره اون شب رضایت منو گرفت و گفتم باشه فقط دو روز اجازه بده من برم تهران یکی دو نفر از بچه ها رو بفرستم جای تو بیایند بعد برو. آن دو سه روز را هم تحمل کرد و بعد آمد تهران و رفت برای تفحص. شاید یک هفته ده روز از رفتنش به تفحص نگذشته بود که شهید شد. خبر شهادتش که به معدن رسید ، من رفتم معدن دیدم همان کارگرهایی که بویی از فضای جبهه و جنگ نبرده بودند و در عالم دیگری سیر می کردند ، هر کدوم یه طرف توی این بیابون، مثل بچه رزمنده ها گریه می کنند. این گریه ها و تأثرشان به خانواده هاشون و معدن های اطراف هم کشیده شده بود. بعد از سعید ما هم خیلی اونجا دوام نیاوردیم و دل و دماغ کار کردن هم نداشتیم. روزی که داشتیم معدن را جمع می کردیم چیزی که از سعید اونجا به یادگار ماند؛ همین پرچم ها و بیرق ها و شعرهای مداحی بود که سعید روی در و دیوار نصب کرده بود . و اون عکسهای خود سعید که کارگرها به دیوار زده بودند و خاطراتی که از او در ذهن‌شان تا آخر عمر باقی ماند... موقعی که باهاشون تسویه می کردیم ، با گریه پولشان را می گرفتند و می رفتند... راوی ؛ آقای عبدالله   _________ ✍ کانال شلمچه کجا بودی ؟ (خاطرات شهید سعید شاهدی سهی) @shalamchekojaboodi
شلمچه (شَلَم) کجا بودی؟
‌ در این مدتی که در معدن کار می کردیم، سعید جسته و گریخته برای تفحص می رفت و می آمد. از یه جایی به ب
آنکس که تو را شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند
‌ شب‌های هیئت عشاق الخمینی ، سعید می رفت حاج محسن حسینی ( سخنران ) را از بلوار ابوذر می آورد فلاح. یک بار وسیله نداشت، به من زنگ زد گفت؛ ممد! بیا بریم دنبال حاج محسن ، گفتم باشه بریم. من با یه لندکروز اومدم دنبال سعید، سوارش کردم و از سمت راه آهن انداختیم که برویم بلوار ابوذر. توی مسیر، ترافیک شدیدی بود و سعید هم عجله داشت که زودتر حاج محسن را برداره که به هیئت برسه. دید من یه مقدار با احتیاط حرکت می کنم ، گفت این رانندگی کارِ تو نیست. گفتم مگه تو می خوای چی کار کنی ؟ نکنه می خوای پرواز کنی؟ گفت بیا بشین بغل، گفتم چشم. سعید نشست پشت فرمون و من نشستم کنارش ببینم می خواد چی کار کنه ؟ یه دفعه دیدم یه مقدار که جلو رفت، انداخت توی پیاده رویی که از سمت میدون راه آهن به سمت میدون کشتارگاه بود. با لندکروز توی پیاده رو !!! همه با تعجب ما رو نگاه می کردند 😳 از اون ور هم انداخت توی خط ویژه ... واقعا من همینجوری مونده بودم ، نه می تونستم حرف بزنم نه چیزی ... شاید باورتون نشه در عرض یه ربع بیست دقیقه رسید در خونه ی حاجی. یعنی واقعا دست فرمونش یک بود. اگه تا الان زنده بود همه ما رو به کشتن داده بود. 😁 راوی ؛ آقای محمد   _________ ✍ کانال شلمچه کجا بودی ؟ (خاطرات شهید سعید شاهدی سهی) @shalamchekojaboodi
شلمچه (شَلَم) کجا بودی؟
شهدای دست نیافتنی ؛ شهدای مقدس شده اتفاقی که سالهاست در زمینه ی شهید و شهادت افتاده است ؛ ساختن تص
‌ لطفا باز هم این مطلب👆 را بخوانید تا شبهه ای برای گذاشتن خاطراتی مثل خاطره اخیر ، باقی نمانَد. ‌