eitaa logo
شلمچه (شَلَم) کجا بودی؟
300 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
309 ویدیو
3 فایل
✍️ خاطرات #شهید_سعید_شاهدی_سهی (جمع آوری و تدوین؛ به همت #خانواده شهید) ✅ ارسال مطالب با آدرس کانال 🔸خاطرات ، عکس و ... درباره سعید را می توانید به این شناسه ارسال نمایید 👇 @moameni66shahedi 🔹آدرس کانال در بله ؛ https://ble.ir/shalamchekojaboodi
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ در این مدتی که در معدن کار می کردیم، سعید جسته و گریخته برای تفحص می رفت و می آمد. از یه جایی به بعد کارمان در معدن خیلی سنگین شد و من دیگه از رفتن، منعش کردم. گفتم اگه بخوایم پای کار نباشیم کار جمع می شه. تو هم نمی شه هی بروی و بیایی...⬇️⬇️ @shalamchekojaboodi
‌ در این مدتی که در معدن کار می کردیم، سعید جسته و گریخته برای تفحص می رفت و می آمد. از یه جایی به بعد کارمان در معدن خیلی سنگین شد و من دیگه از رفتن، منعش کردم. گفتم اگه بخوایم پای کار نباشیم کار جمع می شه. تو هم نمی شه هی بروی و بیایی. یه مدتی قبول کرد و نرفت. یکبار که سعید دو هفته ای آنجا مانده بود، من رفتم سر بزنم که گفت بیا بریم قدم بزنیم. با هم رفتیم تو دل معدن و بالای کوه، روی این سنگها که برش می دادیم، نشستیم. شروع کرد حرف زدن و درد و دل کردن ، گفت من خسته شدم ..دلم تنگ شده ... اجازه بده یه هفته دیگه برم تفحص انرژی بگیرم دوباره می یام. گفتم سعید ما از اول شرط کرده بودیم یا معدن نریم یا اگر رفتیم کارهای حاشیه ای مون رو بزاریم کنار و واستیم پای کار معدن. آنقدر با حالت التماس گفت و گفت و اصرار کرد تا منو راضی کنه و قبول کنم. بالاخره اون شب رضایت منو گرفت و گفتم باشه فقط دو روز اجازه بده من برم تهران یکی دو نفر از بچه ها رو بفرستم جای تو بیایند بعد برو. آن دو سه روز را هم تحمل کرد و بعد آمد تهران و رفت برای تفحص. شاید یک هفته ده روز از رفتنش به تفحص نگذشته بود که شهید شد. خبر شهادتش که به معدن رسید ، من رفتم معدن دیدم همان کارگرهایی که بویی از فضای جبهه و جنگ نبرده بودند و در عالم دیگری سیر می کردند ، هر کدوم یه طرف توی این بیابون، مثل بچه رزمنده ها گریه می کنند. این گریه ها و تأثرشان به خانواده هاشون و معدن های اطراف هم کشیده شده بود. بعد از سعید ما هم خیلی اونجا دوام نیاوردیم و دل و دماغ کار کردن هم نداشتیم. روزی که داشتیم معدن را جمع می کردیم چیزی که از سعید اونجا به یادگار ماند؛ همین پرچم ها و بیرق ها و شعرهای مداحی بود که سعید روی در و دیوار نصب کرده بود . و اون عکسهای خود سعید که کارگرها به دیوار زده بودند و خاطراتی که از او در ذهن‌شان تا آخر عمر باقی ماند... موقعی که باهاشون تسویه می کردیم ، با گریه پولشان را می گرفتند و می رفتند... راوی ؛ آقای عبدالله   _________ ✍ کانال شلمچه کجا بودی ؟ (خاطرات شهید سعید شاهدی سهی) @shalamchekojaboodi
شلمچه (شَلَم) کجا بودی؟
‌ در این مدتی که در معدن کار می کردیم، سعید جسته و گریخته برای تفحص می رفت و می آمد. از یه جایی به ب
آنکس که تو را شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند
‌ شب‌های هیئت عشاق الخمینی ، سعید می رفت حاج محسن حسینی ( سخنران ) را از بلوار ابوذر می آورد فلاح. یک بار وسیله نداشت، به من زنگ زد گفت؛ ممد! بیا بریم دنبال حاج محسن ، گفتم باشه بریم. من با یه لندکروز اومدم دنبال سعید، سوارش کردم و از سمت راه آهن انداختیم که برویم بلوار ابوذر. توی مسیر، ترافیک شدیدی بود و سعید هم عجله داشت که زودتر حاج محسن را برداره که به هیئت برسه. دید من یه مقدار با احتیاط حرکت می کنم ، گفت این رانندگی کارِ تو نیست. گفتم مگه تو می خوای چی کار کنی ؟ نکنه می خوای پرواز کنی؟ گفت بیا بشین بغل، گفتم چشم. سعید نشست پشت فرمون و من نشستم کنارش ببینم می خواد چی کار کنه ؟ یه دفعه دیدم یه مقدار که جلو رفت، انداخت توی پیاده رویی که از سمت میدون راه آهن به سمت میدون کشتارگاه بود. با لندکروز توی پیاده رو !!! همه با تعجب ما رو نگاه می کردند 😳 از اون ور هم انداخت توی خط ویژه ... واقعا من همینجوری مونده بودم ، نه می تونستم حرف بزنم نه چیزی ... شاید باورتون نشه در عرض یه ربع بیست دقیقه رسید در خونه ی حاجی. یعنی واقعا دست فرمونش یک بود. اگه تا الان زنده بود همه ما رو به کشتن داده بود. 😁 راوی ؛ آقای محمد   _________ ✍ کانال شلمچه کجا بودی ؟ (خاطرات شهید سعید شاهدی سهی) @shalamchekojaboodi
شلمچه (شَلَم) کجا بودی؟
شهدای دست نیافتنی ؛ شهدای مقدس شده اتفاقی که سالهاست در زمینه ی شهید و شهادت افتاده است ؛ ساختن تص
‌ لطفا باز هم این مطلب👆 را بخوانید تا شبهه ای برای گذاشتن خاطراتی مثل خاطره اخیر ، باقی نمانَد. ‌
شلمچه (شَلَم) کجا بودی؟
‌ شب‌های هیئت عشاق الخمینی ، سعید می رفت حاج محسن حسینی ( سخنران ) را از بلوار ابوذر می آورد فلاح. ی
‌ این عکس هم گویا مربوط به سفر جنوبی ست که با موتور رفته بودند. به روایت آقای دارابی انگار رسالتی را حس می کردند که هر جا ماشینِ چپ کرده ای افتاده بود ، کنارش توقف کنند و عکسی بگیرند ما هم به تناسب خاطرات رانندگی های عجیب و غریب سعید، این عکسها را سر درِ خاطره می گذاریم. ‌‌
‌ ‌ « بارها گفته ایم؛ ، مرگ تاجرانه است، مرگ پر سود است، این روغن ریخته را نذر امامزاده کردن است. » مقام معظم رهبری ‌‌
‌ هر کمکی از دستش بر می آمد به افراد ضعیف می کرد؛ از گرفتن دست یک پیرزن تا کمک مالی به مستضعف. اهل خریدن لباس نو نبود، گاهی هم که می خرید بعد از چند وقت می دیدم لباسش تنش نیست. می گفتم لباست چی شد؟! می گفت جا گذاشتم. می گفتم تو که همه ش داری جا می گذاری. می گفت یه بنده خدایی لباس نداشت ، لباسم رو دادم بهش. از نداری مردم طوری صحبت می کرد که اشک مرا هم در می آورد و من هم پا به پایش غصه می خوردم. می گفت فلانی کارش خوب نیست ، فلانی نداره، وضعش خوب نیست ، فلانی یتیمه، تا جایی که می توانست خودش کمک می کرد و یا از کسانی که توانایی مالی داشتند جمع آوری می کرد. به پدرش می گفت؛ ما وضعمان خیلی خوب است و داریم پادشاهی می کنیم. بعضی‌ها مستأجرند، سقف خانه شان چکه می کند و در حال پایین آمدن است، کرایه خانه ندارند بدهند... خودش هم چندان چیزی نداشت و به شوخی می گفت ؛ ما اول برج که حقوق می گیریم همه رو قیمه قیمه می کنیم و تا آخر برج سینه می زنیم. بعد از شهادتش یک نفر آمده بود مسجد محله مان دنبال سعید و خانه مان را پیدا کرده بود. می گفت یک‌ جوانی می آمد و کمک هایی که برای مستحق جمع می کرد، برایمان می آورد، چند روزی از سعید بی خبر بود و بعد می شنود که شهید شده است. راوی ؛   _________ ✍ کانال شلمچه کجا بودی ؟ (خاطرات شهید سعید شاهدی سهی) @shalamchekojaboodi
برای کار به معدن رفته بود و قرار بود بعد از یک هفته به تهران بیاید ، تماس گرفت و گفت؛ خانوم! من امشب حدود ساعت ۹ می یام تهران. رضا که از مدرسه اومد وقتی بهش این خبر و دادم، آنقدر ذوق کرد که حد نداشت. کارامو انجام دادم و شام هم گذاشتم. شب شد ، سفره رو پهن کردم و هر چی منتظر سعید شدیم ، نیومد. حدود ساعت ۱۲ شب زنگ زد گفت: خانم شرمنده ، نمی تونم بیام. اون کسی که قرار بود جای من بیاد، هنوز نیومده. خیلی ناراحت شدم، گفتم سعید به خاطر من نه ، به خاطر این بچه که انقد خوشحال شد می اومدی ، بعدم با دلخوری گوشی رو گذاشتم . غذای بچه ها را دادم و خواباندمشان. نزدیک اذان صبح، صدای زنگ خانه اومد.در را که باز کردم دیدم سعید با کفشهای گلی، شلوار پاره و وضع آشفته جلوی در است. از دیدنش خیلی خوشحال شدم. راوی :   _________ ✍ کانال شلمچه کجا بودی ؟ (خاطرات شهید سعید شاهدی سهی) @shalamchekojaboodi