eitaa logo
شمیم انتظار
1.6هزار دنبال‌کننده
17.6هزار عکس
24هزار ویدیو
3 فایل
وابسته به جلسه محبان المهدی(عج)
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷با هم غسل شهادت کردیم و برای عملیات آماده شدیم. او گفت: «لیاقت شهادت ندارم. امّا غسل شهادت می‌کنم. شاید نصیبم بشه و اگه نتونستم سالار شهیدان (ع) رو توی کربلا ملاقات کنم، با شهادتم او رو ببینم.» 🌷....ما سرگرم کار بودیم که خمپاره‌ی بعثی‌ها به میان تانکی که ما آن را تعمیر می‌کردیم، پرتاب شد. محمّد کاملاً زیر تانک قرار داشت و من عقب‌تر بودم. وقتی به خودم آمدم، غرق خون بودم و دو پایم مجروح شده بود. صدا کردم: «محمّد! محمّد!» محمّد نبود. فرشتگان سبک‌بال، او را بلند کردند و با خود بردند.... خاطره ای به یاد 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🥀@shamime141
!! 🌷هر وقت از سر کار می‌اومد، یه راست می‌رفت توی اتاقش دراز می‌کشید روی پتو. از این پهلو به اون پهلو هر کار می‌کرد آروم نمی‌شد. گریه می‌کرد از بس درد داشت. می‌رفتم کنارش، می‌گفتم: مادر، بذار تا پهلوت رو بمالم، شاید دردش آروم بگیره. می‌گفت: نه مادر جان این درد ارث مادرم حضرت زهراست، بذار با همین درد به آرامش برسم. 🌹خاطره ای به یاد جانباز شهید سیدمجتبی علمدار 📚 کتاب "بر خوشه خاطرات" 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🥀@shamime141 🥀
🌷با هم غسل کردیم و برای عملیات آماده شدیم. او گفت: «لیاقت ندارم. امّا غسل می‌کنم. شاید نصیبم بشه و اگه نتونستم سالار شهیدان (ع) رو توی کربلا ملاقات کنم، با او رو ببینم.» 🌷....ما سرگرم کار بودیم که خمپاره‌ی بعثی‌ها به میان تانکی که ما آن را تعمیر می‌کردیم، پرتاب شد. محمّد کاملاً زیر تانک قرار داشت و من عقب‌تر بودم. وقتی به خودم آمدم، غرق خون بودم و دو پایم مجروح شده بود. صدا کردم: «محمّد! محمّد!» محمّد نبود. فرشتگان سبک‌بال، او را بلند کردند و با خود بردند.... خاطره ای به یاد 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🥀@shamime141
🌷با هم غسل شهادت کردیم و برای عملیات آماده شدیم. او گفت: «لیاقت شهادت ندارم. امّا غسل شهادت می‌کنم. شاید نصیبم بشه و اگه نتونستم سالار شهیدان (ع) رو توی کربلا ملاقات کنم، با شهادتم او رو ببینم.» 🌷....ما سرگرم کار بودیم که خمپاره‌ی بعثی‌ها به میان تانکی که ما آن را تعمیر می‌کردیم، پرتاب شد. محمّد کاملاً زیر تانک قرار داشت و من عقب‌تر بودم. وقتی به خودم آمدم، غرق خون بودم و دو پایم مجروح شده بود. صدا کردم: «محمّد! محمّد!» محمّد نبود. فرشتگان سبک‌بال، او را بلند کردند و با خود بردند.... خاطره ای به یاد 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🥀@shamime141
🌷با هم غسل شهادت کردیم و برای عملیات آماده شدیم. او گفت: «لیاقت شهادت ندارم. امّا غسل شهادت می‌کنم. شاید نصیبم بشه و اگه نتونستم سالار شهیدان (ع) رو توی کربلا ملاقات کنم، با شهادتم او رو ببینم.» 🌷....ما سرگرم کار بودیم که خمپاره‌ی بعثی‌ها به میان تانکی که ما آن را تعمیر می‌کردیم، پرتاب شد. محمّد کاملاً زیر تانک قرار داشت و من عقب‌تر بودم. وقتی به خودم آمدم، غرق خون بودم و دو پایم مجروح شده بود. صدا کردم: «محمّد! محمّد!» محمّد نبود. فرشتگان سبک‌بال، او را بلند کردند و با خود بردند.... خاطره ای به یاد 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🥀@shamime141
🌷علی سفارش کرده که بعد از شهادتش برایش ۵ روز روزه بگیرند و تا یک سال نماز بخوانند. تا ۵ روز همه خواهرانش با هم برایش روزه گرفتند، و پدر تا یک سال سفارش علی را در مورد نمازها بجا آورد. بعد از اتمام یک سال پدر که می‌دانست علی برای جمع‌آوری بیشتر توشه آخرت سفارش به خواندن نماز کرده بود یک‌بار دیگر برای ادامه راه او، قصد خواندن نماز را نمود که.... 🌷که با اقتدا نمودن به اولین نماز پس از اتمام سفارش علی، به گفته وی، علی پیش رویش ظاهر گردید و از پدر بسیار تشکر نمود و گفت که میزان نمازهای من به اتمام رسیده و دیگر راضی به زحمت و سختی شما نیستم. خاطره ای به یاد 🌹 راوی: خواهر گرامی شهید صلوات 🥀@shamime141
🌷آیت الله بهاء الدینی عاشق اذان‌های جلال بود. موقع اذان می‌فرمود: آن‌که اذان را با معنا می‌گوید، اذان بگوید. و منظورش جلال بود. وقتی هم اذان می‌گفت، می‌فرمود: ایشان خیلی خوب اذان می‌گویند. در تشویقش می‌فرمودند: احسنت بابا! 🌷غروب روز ۲۴ تیر ۱۳۶۱، در منطقه علملیاتی رمضان و در ماه رمضان، وقتی آفتاب داشت غروب می‌کرد، آماده اذان گفتن شد و به بچه‌ها گفت تا آماده نماز شوند. بچه‌ها یکی یکی از سنگرها برای وضو بیرون می‌آمدند و جلال آماده اذان گفتن می‌شد که گلوله توپی آمد و ترکشی نثار پهلویش نمود. هنوز زیر لب داشت اذان می‌گفت. او 🌹. 🌹خاطره ای به یاد سردار 🌹 📚 کتاب "جلوه جلال" 🥀@shamime141
🌷با هم غسل کردیم و برای عملیات آماده شدیم. او گفت: «لیاقت ندارم. امّا غسل می‌کنم. شاید نصیبم بشه و اگه نتونستم سالار شهیدان (ع) رو توی کربلا ملاقات کنم، با او رو ببینم.» 🌷....ما سرگرم کار بودیم که خمپاره‌ی بعثی‌ها به میان تانکی که ما آن را تعمیر می‌کردیم، پرتاب شد. محمّد کاملاً زیر تانک قرار داشت و من عقب‌تر بودم. وقتی به خودم آمدم، غرق خون بودم و دو پایم مجروح شده بود. صدا کردم: «محمّد! محمّد!» محمّد نبود. فرشتگان سبک‌بال، او را بلند کردند و با خود بردند.... خاطره ای به یاد 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🥀@shamime141
🌷با هم غسل کردیم و برای عملیات آماده شدیم. او گفت: «لیاقت ندارم. امّا غسل می‌کنم. شاید نصیبم بشه و اگه نتونستم سالار شهیدان (ع) رو توی کربلا ملاقات کنم، با او رو ببینم.» 🌷....ما سرگرم کار بودیم که خمپاره‌ی بعثی‌ها به میان تانکی که ما آن را تعمیر می‌کردیم، پرتاب شد. محمّد کاملاً زیر تانک قرار داشت و من عقب‌تر بودم. وقتی به خودم آمدم، غرق خون بودم و دو پایم مجروح شده بود. صدا کردم: «محمّد! محمّد!» محمّد نبود. فرشتگان سبک‌بال، او را بلند کردند و با خود بردند.... خاطره ای به یاد 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🥀@shamime141
🌷علی سفارش کرده که بعد از شهادتش برایش ۵ روز روزه بگیرند و تا یک سال نماز بخوانند. تا ۵ روز همه خواهرانش با هم برایش روزه گرفتند، و پدر تا یک سال سفارش علی را در مورد نمازها بجا آورد. بعد از اتمام یک سال پدر که می‌دانست علی برای جمع‌آوری بیشتر توشه آخرت سفارش به خواندن نماز کرده بود یک‌بار دیگر برای ادامه راه او، قصد خواندن نماز را نمود که.... 🌷که با اقتدا نمودن به اولین نماز پس از اتمام سفارش علی، به گفته وی، علی پیش رویش ظاهر گردید و از پدر بسیار تشکر نمود و گفت که میزان نمازهای من به اتمام رسیده و دیگر راضی به زحمت و سختی شما نیستم. خاطره ای به یاد 🌹 راوی: خواهر گرامی شهید 🥀@shamime141
🌷با هم غسل کردیم و برای عملیات آماده شدیم. او گفت: «لیاقت ندارم. امّا غسل می‌کنم. شاید نصیبم بشه و اگه نتونستم سالار شهیدان (ع) رو توی کربلا ملاقات کنم، با او رو ببینم.» 🌷....ما سرگرم کار بودیم که خمپاره‌ی بعثی‌ها به میان تانکی که ما آن را تعمیر می‌کردیم، پرتاب شد. محمّد کاملاً زیر تانک قرار داشت و من عقب‌تر بودم. وقتی به خودم آمدم، غرق خون بودم و دو پایم مجروح شده بود. صدا کردم: «محمّد! محمّد!» محمّد نبود. فرشتگان سبک‌بال، او را بلند کردند و با خود بردند.... خاطره ای به یاد 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🥀@shamime141
🌷با هم غسل کردیم و برای عملیات آماده شدیم. او گفت: «لیاقت ندارم. امّا غسل می‌کنم. شاید نصیبم بشه و اگه نتونستم سالار شهیدان (ع) رو توی کربلا ملاقات کنم، با او رو ببینم.» 🌷....ما سرگرم کار بودیم که خمپاره‌ی بعثی‌ها به میان تانکی که ما آن را تعمیر می‌کردیم، پرتاب شد. محمّد کاملاً زیر تانک قرار داشت و من عقب‌تر بودم. وقتی به خودم آمدم، غرق خون بودم و دو پایم مجروح شده بود. صدا کردم: «محمّد! محمّد!» محمّد نبود. فرشتگان سبک‌بال، او را بلند کردند و با خود بردند.... خاطره ای به یاد 🌹🌹🌹🌹🌹 @shamime141