eitaa logo
شراب و ابریشم...
7.8هزار دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
1.1هزار ویدیو
70 فایل
تنفس در هوای واژه‌ها اینجا هر چه که هست دستنوشته‌های شخصی من است، لطفا فقط با نام خودم و لینک کانالم نشر بدهید. ملیحه سادات مهدوی| @mehmane_quran مدیر و بنیانگذار مؤسسه شراب و ابریشم شاگردقرآن ایده‌پرداز نویسنده سخنران مدرس دانشگاه مربی نوجوان مجری
مشاهده در ایتا
دانلود
حتی مسئولین رده بالا از تهران میان تست صحت قرائت می‌دن که عضو تیم تلاوت صندوقمون بشن😍 عقب نمونیدا تو کشور ما همیشه مردم از مسئولین جلوتر حرکت کردن😉 خدایا شکرت، همیشه ما پیش مسئولین امتحان دادیم، یه بارم اونا پیش ما امتحان بدن😂
شراب و ابریشم...
اتل متل توتوله مُشت سِد ممد چجوره هم کپله هم گردالی می‌‌‌ندازه فَکِ اسرائیلی یه پنجه‌بکس گوشتی دشمنِ
مُشتِ معروف سِد ممدمون با اینکه زخمیِ دوران شده ولی هنوزم می‌ندازه فک اسرائیلی👊🇮🇷😂 الهی دورش بگردم. بابام براش پرچم ایران آوردن بیمارستان. ما فرزندان خود را میهمن‌پرست بار می‌آوریم😂 می‌شه برای شفاش دعا کنید؟
. مادربزرگم آنقدر عفیف بود که در بیمارستان پرستارِ مَرد اگر سمتش می‌آمد از ترس سکته می‌کرد. سکته‌ی واقعی. واقعا در بیمارستان سکته کرده بود، چون نامحرم سراغش آمده بود. امروز که خواهرکم می‌گفت پسرک معصومش از پرستارها می‌ترسد و جیغ می‌زند یاد مادربزرگم افتادم... ممنون می‌شوم اگر در این اولین شب جمعه‌ی ماه مبارک رمضان روح عفیف مادربزرگ باحیایم را به صلوات و یا فاتحه‌ای شاد کنید‌.🌱 .
دنبال نور ماه باشهمۀمن‌حسین)) (1).mp3
زمان: حجم: 743.3K
دلم برای سینه‌زنی‌های بین‌الحرمین خیلی تنگ شده ساده بی‌ریا بی‌ادا و حسینی، حسینی، حسینی... @sharaboabrisham
شراب و ابریشم...
. خیال است دیگر همینطور بی‌هوا به دل می‌افتد... مثلا من دلم می‌خواهد به این فکر کنم که روزهای آخر ش
. خیال است دیگر همینطور بی‌هوا به دل می‌افتد... مثلا من دلم می‌خواهد خیال کنم رمضانِ آن سال در خانه‌ی مولای عالم چه خبر بوده... این روزها که خانه‌ی مولا در انتظار تولد اولین فرزند خانه بوده، مولای ما چه حس و چه حالی داشته؟ چشم‌هایم را می‌بندم و خیال می‌کنم اولین تجربه‌ی پدر شدن در قامت امیرالمؤمنین چقدر تماشایی بوده! آنهمه هیبت و شوکت علوی وقتی قرار باشد مِهر پدری را در خود بیامیزد و از قَتّال‌العرب، پدری سراسر عاطفه و مِهر بسازد، حقیقتا تماشایی‌ست. حقیقتا شگفت‌انگیز. البته مولای عالم پیش از این در همسری برای فاطمه آن روی عاشق‌پیشه‌اش را رسوا کرده بود. مَرد نبردهای پیل‌افکن، شمشیر به دستِ میدان‌های جنگ، تکبیرگوی غزوه‌های سخت به بانوی خانه‌اش که می‌رسید آنقدر لطیف می‌شد که از چشم‌هایش، از کلمه‌هایش، از دست‌هایش و از تمام رفتارهایش شعر چِکه می‌کرد و آن پهلوان بی‌حریف، حریر نرمی می‌شد که فاطمه در هوایش پَر می‌گرفت و آن مرد و خانه‌اش را به هفت اقلیمِ بهشت نمی‌داد... علی پیش از این عاطفی بودنش را ثابت کرده بود وقتی از پَسِ هر پسرعمو گفتنِ فاطمه، هزار "جانم" از لبش بیرون می‌ریخت، وقتی مثل پروانه گِرد فاطمه می‌چرخید و انگار نه انگار که فرمانده‌ی ارشد سپاه اسلام است، انگار نه انگار که در جنگها و نبردها آنهمه نشان افتخار از پیغمبر گرفته و پیغمبر آنهمه درجه و رتبه روی سینه و شانه‌هایش گذاشته، به خانه که می‌رسید دیگر نه فرمانده بود، نه قتال العرب، نه پهلوانِ نامدار حجاز و نه حتی صاحبِ آن شمشیر که از خون کفار سیراب می‌شد! علی به خانه که می‌رسید تنها و تنها یک چیز بود: عاشقِ فاطمه! حالا آن مرد عاطفی عاشق‌پیشه، قرار است برای اولین بار پدر شود آن هم از بانویی که جانش برای او می‌رود... من خیال می‌کنم این روزهای منتهی به تولد اولین فرزند، مولای ما آنقدر لطیف و نازک شده بود که حتی مَردهای خشنِ عرب را تحت تأثیر قرار می‌داد و هر کس در کوچه یا مسجد نگاهش به علی می‌‌افتاد بی اختیار رقیق می‌شد و حلقه‌ی اشکی در چشمانش می‌نشست... من خیال می‌کنم مولای ما این یکی دو هفته از رمضان را اجازه نداده فاطمه حتی لب تَر کند، خودش همه چیز را مهیا کرده، خودش بی‌آنکه فاطمه حتی کمترین اشاره‌ای بکند خانه را برای تولد اولین فرزندش آذین بسته و هِی با مِهر و لبخند جویای احوال فاطمه شده. هِی گِرد خانه چرخیده و ذکر لبش فقط زهرا جان بوده من خیال می‌کنم امیرالمؤمنین حتی ساعات حضورش در مسجد را کم کرده و بیشتر گِردِ فاطمه در گردش بوده و نگذاشته آب در دل بانوی خانه‌اش تکان بخورد... من خیال می‌کنم آن زندگیِ کوتاهِ سراسر عشق و عاطفه این روزها در اوج بوده، شیرین‌ترین ساعت‌های حیات مولای ما همین روزهای اول آن رمضانی بوده که در نیمه‌اش، برای اولین بار احساس پدری را تجربه کرده... من خیال می‌کنم این روزها بیشتر از هر وقت دیگری علی جارو به دست بوده و مشغول کارِ خانه تا یک وقت زحمتی برای بانوی خانه نمانَد و فاطمه با همان شرمِ شیرین و حیای نمکینش، از پِی هم می‌گفته علی جان چرا انقدر خودتان را به زحمت می‌اندازید و علی برای آنکه فاطمه حتی ذره‌ای احساس خجالت نکند کاری می‌کرده که فاطمه بخندد و دیگر از این حرفها نزند. مثلا قیافه‌‌ی فرمانده‌ی جنگ را به خودش می‌گرفته و با حالت تحکم و با خنده‌ی ریز جواب می‌داده: دلمان می‌خواهد و بعد دو نفری با هم می‌خندیدند و هفت آسمان از خنده‌ی آن دو روشن می‌شد... من خیال می‌کنم مدینه هرگز روزهایی به روشنیِ این روزها به خود ندیده روزهای شیرینی که مولای ما از بودنِ فاطمه در خانه‌اش آنقدر خرسند و راضی بوده که هر بار سرش را سمت آسمان گرفته فقط الحمدلله گفته و زیر لب زمزمه کرده خدایا بهتر از این نمی‌شد که برای علی رقم بزنی... خدایا بهتر از این نمی‌شد که به علی عطا کنی... من خیال می‌کنم بهترین روزهای مولای عالَم همین یکی دو هفته‌ی اول رمضان آن سال بوده همین اولین تجربه‌ی شیرینِ پدر شدن آن هم از بانویی که بند بند وجودش به عشق او گرفتار بوده... وَه چه حالی، چه نشاطی... کاش این روزهای خوب برای مولای ما هرگز تمام نمی‌شد... ✍ملیحه سادات مهدوی @sharaboabrisham ✅نشر نوشته‌ها فقط با نام نویسنده و لینک کانال نظرات
شراب و ابریشم...
. خیال است دیگر همینطور بی‌هوا به دل می‌افتد... مثلا من دلم می‌خواهد خیال کنم رمضانِ آن سال در خانه
👆با این نوشته خیلی اشک ریختم... حالم شرح دادنی نیست فقط همینقدر می‌دونم که گاهی فقط برای این گریه می‌کنم که چرا روزهای خوب برای مولای ما کوتاه بوده، چرا این دنیای لعنتی انقدر به حضرت زهرا سخت گرفته نمی‌دونم می‌تونید درک کنید چی می‌گم؟ آدم دلش می‌خواد حتی شده خودش بمیره ولی اونی که دوسش داره، شاد و خوشحال باشه آدم دلش می‌خواد دنیا به کام مولاش شیرین باشه و وقتی می‌بینه چقدر سخت بوده، غم و غصه‌های خودش فراموشش می‌شه و غصه می‌‌خوره که چرا آخه؟ لعنت به این دنیا که به کام اونی که باید شیرین نبود... .
زمان: حجم: 1.7M
این متن رو خیلی دوست دارم و برای همین خودم از روش براتون خوندم🌱 با ضبط ایتا و با دهان خشک روزه بهتر از این درنمیاد😁 دفعه‌ی بعد براتون استودیویی ضبط می‌کنم ان‌شاالله فعلا همینو قبول کنید که خودم از این متن نهایت حظ رو بردم💚 نگید که بد خوندم😂
چشممون روشن به هلال زیبای رمضان متأسفانه موقع نماز که رفتم مسجد گوشیمو نبرده بودم وگرنه هلال ماه بغل ایوون مسجد تماشایی بود و واقعا باید عکس می‌گرفتم البته اینم عکس تباهی شد ولی خب دیگه😂
. واسه نماز مغرب که رفتم‌ مسجد یکی از خانوما با یه حالت مضطربی تو صف نماز خودشو رسوند کنار من و چادرشو کشید بغل صورتش جوری که کسی نبینه و نشنوه و با صدای آروم و چهره‌ی پر اضطراب و‌ چشم‌های پر اشک گفت دکتر بهم گفته نباید روزه بگیرم! کمی دلداریش دادم و سعی کردم بهش حق بدم که ناراحته و بهش حق بدم که نمی‌تونه توصیه‌ی پزشک رو قبول کنه و در نهایت گفتم که چون توصیه‌ی پزشکه نباید روزه بگیره چند بار پرسید یعنی واقعا روزه نگیرم؟ و من هر بار جواب دادم بله! آیه و حدیث گفتم و حکم شرعیش رو ولی از چشمهاش می‌خوندم که دلش می‌خواد بگم گور بابای دکتر، برو خانوم روزه‌هاتو بگیر! شاید یکی بگه اینم دستور خداست و مریض نباید روزه بگیره، درسته ولی من حال اون مریض رو خریدارم که نمی‌تونه زیر بار روزه نگیرِ دکتر بره! چه اضطراب مقدسی، چه دلهره‌ی نورانی و پاکی، چه زیر بار نرفتنِ بی‌ریایی! خوش به حال اونهایی که یک عمر رو به نماز و روزه گذروندن و عذابشون اینه که یک روز قرار باشه روزه نگیرن! برای شفای همه‌ی مریضها بویژه مریضهایی که حسرت روزه‌داری به دل دارند دعا کنیم.🌱 @sharaboabrisham .
مثلا عکس هنری گرفتم ماه لابه لای درختا یعنی امشب من خودمو با عکاسی از ماه خفه می‌کنم😂 بنظر من حتی ماهِ آسمون هم تو ماه رمضون یه جور دیگه‌ای خوشگله🌙 واقعا از خدا ممنونم که اذن داد تو ماه رمضونش نفس بکشیم.
شراب و ابریشم...
ثبت نام ختم قرآن لطفا هر سوالی دارید زیر همین پیام بپرسید تا پاسخ بدم ان‌شاالله سوال‌دونی:
. برای ثبت‌نام در ختم‌های رمضانیه فقط تا دهم رمضان فرصت دارید. احیانا اگه توان پرداخت حق‌التلاوت یک ختم کامل رو ندارید می‌تونید وارد گروه زیر بشید و در ختم‌های گروهی مشارکت کنید👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3436708964C184820e44e .
در شرایطی که شماها هوادار قلم من هستید، بعضیام هستن که اینجوری نظر می‌دن😶‍🌫 😂😂🦧🦧🦧 خدایی اینجوریه؟🤦‍♀🤣