شراب و ابریشم...
. خیال است دیگر همینطور بیهوا به دل میافتد... مثلا من دلم میخواهد خیال کنم رمضانِ آن سال در خانه
.
خیال است دیگر
همینطور بیهوا به دل میافتد...
مثلا من دلم میخواهد خیال کنم صبح هشتم رمضانِ آن سال در خانهی پیغمبر چه خبر بوده؟
چشمهایم را میبندم و پیغمبر را میبینم که اندوهگین و غمزده کنار بستر خدیجهاش زانو زده و چشمهای درشت و محمدیاش به اشک نشسته...
خدیجه دستهای بیرمقش را بالا میآورد و اشک از صورت محبوبش پاک میکند و با همان مِهرِ همیشگی زیر لب میگوید: حبیبم محمد...
پیغمبر تاب نمیآورد و صدایش به گریه بلند میشود...
تب خدیجه بالا گرفته و عرق روی پیشانیِ هاشمیاش نشسته، اما خدیجه سعی میکند همه چیز را عادی نشان دهد! انگار نه انگار دارد زیر تب میسوزد و رمق در جانش نمانده، دست به شانهی پیغمبر میگیرد و از بستر بلند میشود.
با همان لبهای تبدار پیشانیِ احمدش را میبوسد و آرام میگوید: خدیجه به قربانت انقدر بیتابی نکن...
گریههای پیغمبر بالا میگیرد و با هقهق جواب میدهد دنیا بدون شما برای محمد، تیره و تار است...
خدیجه تمام سعیاش را میکند که به اشک فرصت ندهد!
دستهایش را که دیگر توانی در آن نمانده روی گونههای مصطفی میگذارد و آرام میگوید خدیجه هم اگر نباشد، خدای خدیجه همیشه با شماست سرورم...
پیغمبر دوباره به هقهق میافتد و میگوید جان احمد به فدای خدای خدیجه که چون خدیجهای را به من عطا کرد. دیگر کجا مثل خدیجهای پیدا کنم و بعد سر خدیجه را به سینه میچسباند و هر دو فقط اشک میریزند...
من خیال میکنم در آن لحظهها حتی ملائک به گریه افتاده بودند.
پیغمبرِ مظلومِ ما که هنوز کمرش از داغ ابوطالب صاف نشده بود حالا باز داشت زیر داغ خدیجه کمر خَم میکرد!
۲۵ سال زندگی عاشقانه به نقطهی پایان رسیده بود و این برای قلب مهربان پیغمبر زیادی سنگین بود!
خدیجه و پیغمبر نه تنها ذرهای از آن عطش و عشق ابتدای زندگی دور نشده بودند که در تمام این ۲۵ سال هر روز بیشتر از قبل شیفتهی هم شده بودند و حالا بعد از ۲۵ سال دلدادگی و عشق، خدیجه داشت پیغمبر را تنها میگذاشت و این جانکاهترین اتفاقی بود که میشد برای پیغمبر رقم بخورد!
پیغمبر آنقدر دلبستهی خدیجه بود که زنهای حجاز همه، به خدیجه رشک میبردند.
در تمام بلاد عرب، زنی چون خدیجه محبوبِ همسرش نبود، مردی چون پیغمبر گرفتارِ بانویش نبود!
تمام این ۲۵ سال حتی خیالِ فراق خدیجه، پیغمبر را آشفته میکرد و حالا پیغمبری تا بدین اندازه عاشق، راستی راستی قرار بود به فراق خدیجه دچار شود!
پیغمبر پیش از این مصیبتهای سترگی را تاب آورده بود، اما قلب نازکش مقابل مصیبت خدیجه تاب نداشت. پیغمبر خدیجه را بسیار دوست داشت آنقدر زیاد که در اندوههای بسیارِ دنیا تنها چیزی که قلبش را روشن نگه میداشت عشق خدیجه بود...
و حالا این مرد عاشق کنار بالین همسرش زانو زده بود و به چشم میدید که چطور دارد از دستش میدهد...
خدیجه روزی که به همسری پیغمبر درآمد ثروتمندترین زن حجاز بود و حالا که آرام و بیصدا داشت در گوشهی حجره جان میداد، حتی قدر یک کفن دارایی نداشت و این قلب پیغمبر را آتش میزد...
و پیغمبری که تازه اُمتش را از شِعب بیرون آورده بود آنقدر دستش خالی بود که حتی نمیتوانست برای این لحظههای آخر قدر یک دلخوشی کوچک هم که شده برای خدیجهاش تحفهای فراهم کند.
پیغمبر گریه میکرد و دیگر دلداریهای خدیجه هم افاقه نمیکرد.
خدیجهای که یک عمر تمام دلهرههای پیغمبر را آرام کرده بود، خدیجهای که یک عمر غم از دل پیغمبر برداشته بود، حالا دیگر هیچ از دستش برنمیآمد و هر چه میگفت پیغمبر بیشتر گریه میکرد!
خدیجه تمام هستیاش را به مصطفای آفرینش بخشیده بود و حالا مصطفی برای نگاه داشتن خدیجه هیچ از دستش ساخته نبود و خودش هم نمیدانست به حالِ خودش گریه میکند یا به حال خدیجه؟
من خیال میکنم در آن ساعتهای جانکاه جبرئیل از آسمان هفتم به زیر آمده بود و در یک گوشه از حجره به حال پیغمبر ندبه میکرد و اهالیِ هفت آسمان همراه او اشک میریختند...
پیغمبرِ عاطفی و مهربان، آشفته و دستپاچه، هی تب خدیجه را چک میکرد، هی دستمال خیس روی پیشانیاش میگذاشت و هی گریه میکرد... یک بار پیشانی خدیجه را میبوسید، یک بار دستهای خدیجه را روی قلبش میگذاشت،
چقدر صورت خدیجه زیباتر شده بود، چقدر نور پیشانیاش بیشتر شده بود و همهی اینها چقدر قلب پیغمبر را بیشتر به آتش میکشید....
من خیال میکنم جز وداع امیرالمؤمنین و حضرت زهرا، هیچ وداع عاشقانهای تا بدین حد سهمگین نبوده و نخواهد بود...
✍ملیحه سادات مهدوی
📌نشر فقط با نام نویسنده و لینک کانال
نظرات
این اولین بار نیست که وامگیرنده از واریز وام تعجب میکنه.
یک بار یک بنده خدا از ما وام گرفت، بعد از اینکه وامش واریز شده بود هی پیام میداد شما کی هستید؟ چرا انقدر راحت وام دادین؟ شما به کجا وصلید🤦♀
فکر میکرد ما کلاهبرداریم
گفتم برو بچه، خوبه ما به حسابت پول ریختیم تو که پول نریختی که انقدر ترس برت داشته🤣
خلاصه که آره
قربون امام مجتبی برم الهی.
صندوق ما یک نمونهی کوچیک از پیاده شدنِ الگوی جامعهی اسلامیه.
جامعهای که گرهگشایی در اون سهلالوصوله و همهی کارها فقط بر مبنای تعهد اخلاقی و تقوا پیش میره.
هنوز هم برای ثبتنام ختم قرآنهای رمضانیه فرصت دارید.
با پرداخت دو میلیون تومان یک ختم کامل قرآن برای شما قرائت میشه و دو تومن هم به حساب صندوق میره و در گردش میمونه و به افراد مختلف بصورت وام بدون بهره اعطا میشه.
آیا شریکِ در این خیر عظما نمیشید؟
.
شراب و ابریشم...
این اولین بار نیست که وامگیرنده از واریز وام تعجب میکنه. یک بار یک بنده خدا از ما وام گرفت، بعد ا
زمان:
حجم:
1.1M
توضیحاتی دربارهی صندوق قرضالحسنهی امام حسن مجتبی علیهالسلام
شراب و ابریشم...
توضیحاتی دربارهی صندوق قرضالحسنهی امام حسن مجتبی علیهالسلام
.
حالا به جای اینکه پیام بدید ما وام میخوایم ما وام میخوایم، پیام بدید بگید ما ختم قرآن میخوایم.😒
خجالت بکشید اَه😐😂
اینا رو نگفتم که از من وام بگیرید
اینا رو گفتم که بگید وای یعنی میشه ما هم در شکلگیری تمدن مهدوی نقش داشته باشیم و بعد در حالیکه چشماتون پر از اشکه بیاین به من پیام بدید بگید شماره کارت بده ما هم برای افزایش موجودی صندوق کمک کنیم.😒😂
ایشششش
شراب و ابریشم...
. حالا به جای اینکه پیام بدید ما وام میخوایم ما وام میخوایم، پیام بدید بگید ما ختم قرآن میخوایم.😒 خ
420K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی میبینم به جای اشتیاق برای مشارکت در ختم قرآنا، دنبال وام هستید:
.
همهی آدمهایی که من رو میشناسن حتما در کنارِ من یک نفر دیگه رو هم میشناسن.
یک نفر که زیاد ازش حرف میزنم، زیاد ازش مینویسم و زیاد دوسش دارم!
یک نفری که اگه انشاالله خدا یه کمِ دیگه برای هم نگهمون داره عمر رفاقتمون از بیست سال میگذره.
پونه...
پونه معنی واقعی زندگیه...
اینو شاگردای کلاس قرآنش بهتر از هر کسی درک میکنند.
هر کی یک بار سر کلاس قرآن پونه نشسته باشه، اونقدر عشق ازش گرفته که تأیید کنه پونه یعنی زندگی، اون هم زندگیِ قرآنی...
پونهی قرآنیِ من این روزها سخت مشغول سامان دادنِ ختمهای رمضانیهاس، ختمهایی که برای افزایش سرمایهی صندوق قرضالحسنهی امام حسن مجتبی علیهالسلام قبول کردیم و باید قرآنهاشو تلاوت کنیم و پولشو به صندوق بدیم...
پونه دائم در حال چک کردن تلاوتهاست، دائم در حال چک کردن نیتهای ثبت شده برای ختمهاست و شب و روزش وقف صندوق شده...
میدونم که میدونه طرف حسابش کریم اهلبیته، اما اینکه جبران همه چیز با کریم اهلبیته چیزی از وظیفهی من در قبال پونه کم نمیکنه. من باید از پونه تشکر میکردم و این چند کلمه رو برای همین نوشتم...
و فقط خواستم بهش یادآوری کنم که خیلی دوسش دارم و ممنونم ازش بخاطر تمام زحمتهایی که برای صندوق میکشه💚
متنی که برای تولدش خونده بودم👈اینجاست
و متنی که برای روز قرضالحسنه نوشتم👈اینجاست
راستی!
این خانوم معلمِ بااخلاقِ قرآنی، یک کلاس حفظ و تفسیر قرآن هم داره، کلاس حضوریه و در مشهد، میتونید برای ثبتنام بهش پیام بدید:
@Pooneh_rsz
.
@maae_maein4_5807492380642780538.mp3
زمان:
حجم:
5.1M
روز هشتم همگی میل خراسان داریم
انتظار کرم از سفرهی سلطان داریم💚
@sharaboabrisham
.
امشب و فردا به عشق بانو خدیجهی کبری سلاماللهعلیها ۹۰ بستهی ارزاق توزیع میکنیم انشاالله
هر بسته شامل:
یک کیلو گوشت قربانی
حدود سه کیلو برنج
یک روغن مایع هشتصد گرمی
یک بسته خرما
پنیر
و ماکارانی
این نود بستهی پر برکت حاصل همدستی شراب و ابریشمیها و ایرانتحفهی عزیزم هست.
و البته جا داره از مؤسسهی محترم خدیجهی کبری سلاماللهعلیها و برنامهی سمت خدا شبکهی سه سیما هم تشکر کنم که همیشه در بحث قربانیها و تأمین گوشت، حامی گروه جهادی ما هستند.
و همچنین تشکر ویژه از جناب آقای خواجهپور که زحمت خرید اقلام به عهدهی ایشون بود.
قبول باشه از همهی شما دوستان مجازی خوبم💚
و بیشتر از همه ممنونیم از ملکهی حجاز که اذن دادند در ایام شهادتشون با تمسک به سیرهی خودشون به امت پیغمبر خدمت کنیم.
برای اعتلای نام امالمؤمنین خدیجهی کبری سلاماللهعلیها 🌱
.
شراب و ابریشم...
. امشب و فردا به عشق بانو خدیجهی کبری سلاماللهعلیها ۹۰ بستهی ارزاق توزیع میکنیم انشاالله هر
برای اعتلای نام امالمؤمنین خدیجهی کبری سلاماللهعلیها 🌱
البته از محل واریزیهای شما هفت قوطی شیرخشک خریداری شده که اینجا چهار تاش اومده😊
هر وقت شیرخشک میخریم یاد حرف استاد رائفیپور میافتم، یه بار که ترامپهای داخلی شیرخشکها رو از بازار جمع کرده بودن و شیرخشک نایاب شده بود، میگفت: اونایی که شیرخشک رو از بازار جمع کردن از حرمله بدترن...
خدایا ما دلسوز شیرخوارههای امت پیغمبرت هستیم، فردای قیامت ما رو با جهانپهلوان عباسابن علی محشور کن که ایشون دلسوز شیرخواره بود و ما از ایشون یاد گرفتیم این دلسوزی رو....
.
شراب و ابریشم...
تعدادی از بستهها هم ویآیپی شدن و رب و تخممرغ هم بهش اضافه شد.😂
یک خَیر یک بستهی چندتایی رب و چند صفحه تخممرغ آورد و بعضی بستهها خوشروزیتر شدن
دم شراب و ابریشمیها گرم
دم بَروبَچز ایرانتحفه هم گرم که مدد رسوندن برای تدارک بستهها
.