شراب و ابریشم...
وقتی به من میگید وزیر اقتصاد بشم:
.
یعنی هیشکی نیست نیت کنه تموم کنندهی کار به اسم ۱۴ معصوم خودش باشه و 3785540 بزنه و حاجت روا شه؟
نبود؟
.
شراب و ابریشم...
. یعنی هیشکی نیست نیت کنه تموم کنندهی کار به اسم ۱۴ معصوم خودش باشه و 3785540 بزنه و حاجت روا شه؟
خوبه
فقط هفتصد و هفتاد هزار تومن مونده تا برسیم به چهارده تومن.
هفتصد و هفتاد هزار تومن یعنی ۵۵ تا چهارده هزار تومن.
چه اعداد قشنگی☺️
پنج که همیشه آدمو یادِ آن پنج نفرِ زیرِ عبا میندازه و دل میبره...
چهارده هم که اصلِ عدده...
باقی پول رو با واریزیهای چهارده هزار تومنی تکمیل میکنیم👌
هر کی هر تعداد ۱۴ هزار تومن که دوست داره، به نیت چهارده عشق، چهارده روشنی، چهارده شاخه نبات، چهارده بهونهی زندگی، چهارده دلیلِ امیدواری، چهارده قرصِ ماهِ شبِ چهارده، تقدیم به تنها خانومِ جمعِ چهارده نور، واریز کنه.
6037998170738750.
شراب و ابریشم...
خوبه فقط هفتصد و هفتاد هزار تومن مونده تا برسیم به چهارده تومن. هفتصد و هفتاد هزار تومن یعنی ۵۵ تا چ
وی در حالیکه دستش روی دکمهی واریز بود بالاخره وارد بازی شد و گفت این بازی هر چقدر هم که رو مخه، ولی ۱۴ رو عشقه....
.
شراب و ابریشم...
وی در حالیکه دستش روی دکمهی واریز بود بالاخره وارد بازی شد و گفت این بازی هر چقدر هم که رو مخه، ولی
تمام...
چهارده ملیون، به نامِ مبارکِ
چهارده عشق، چهارده روشنی، چهارده شاخه نبات، چهارده بهونهی زندگی، چهارده دلیلِ امیدواری، چهارده قرصِ ماهِ شبِ چهارده، تقدیم به تنها خانومِ جمعِ چهارده نور...💚
به نیابت از هشتِ شهیدِ همیشه جاویدِ وطن....
تقدیم به صندوقِ کریمِ اهل بیت🌱
اجر همگی با آن چهارده دلیلِ آفرینش، چهارده بهانهی حیات و زنده ماندن...
.
شراب و ابریشم...
تمام... چهارده ملیون، به نامِ مبارکِ چهارده عشق، چهارده روشنی، چهارده شاخه نبات، چهارده بهونهی زند
ولی ۱۴ های شما ادامه داره هنوز....
قبول باشه از همگی.
با چهارده معصوم محشور باشند، هشت شهیدِ مظلوم وطن.
چهارده معصوم راضی باشند از شما و از نیتهای پاکتون🌱
.
.
حالا بعد از تکمیل مبلغ به نیابت از تنها خانومِ جمعِ آن چهارده نفرِ آمده از عرش، یعنی یه روضهمون نشه؟
بنویسم؟
.
شراب و ابریشم...
. حالا بعد از تکمیل مبلغ به نیابت از تنها خانومِ جمعِ آن چهارده نفرِ آمده از عرش، یعنی یه روضهمون ن
.
یک روضهی یک خطی:
آتش در خیمهگاهِ رفح افتاد...
.
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
آتش... آتش... آتش زیاد دیدهایم. از پشت درب خانهای در مدینه، تا تنور خانهای در کوفه، تا فرودگاه بغداد و تا ارتفاعات ورزقان. آتش زیاده دیدهایم. به قدمت هزارسال. دائم آتش بر آشیان ما بوده، هیزم به پشت دربهامان. هزارسال سوختهایم، دود استنشاق کردهایم، بلدیمش. بلدیم بسوزیم. ذکر «يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً» زمزمه همیشهی لبهامان میان شعلهها بوده. سوختن سرنوشت ماست برادر. گریزی از سرنوشت نداریم ما. ققنوسواران شعلهنشینایم ما. اما... اما آتشِ بر خیمه... آتشِ بر دامن و چادر... آتشِ بر دختربچهها... جیغ و دویدن میان خیام... آه. ما را بسوزانید. شعله بر خانههامان بزنید. مردان بزرگ قبیلهمان را باز غفلتا به راکتی یا موشکی بسوزانید. میسوزیم. سوی خیمههامان اما نروید. ما آتش بر خیمه را، «علیکنّ بالفرارِِ» دخترکانمان را، حریق بر چادرهای سیاه نوامیسمان را کاش که نمیدیدیم باز. شعله بر جسم ما مینشست کاش و بر عروسکان دخترکان سهسالهمان نه. شعله در جان ما میخزید کاش و بچهها و زنان و مریضهامان «یامحمداه» گویان، سانتبهسانت وجودشان نمیسوخت آرامآرام. دور خیمهها باز آشوب نمیشد کاش. آه. جرحاً علی جرح. حزناً علی حزن. ما سوختیم اما آتش بر خیمههای نینوا اگر دنباله ما را توانست که بمیراند، آتش بر خیمههای رفح هم خواهد توانست. ما زنده میمانیم باز؛ سوختگانی زنده. سوختگانی ایستاده تا روز وعده داده شده؛ تا آتش بر هستی جهانتان اندازیم و بر تل بلند خاکسترهای سیاهتان، بیرق لاالهالااللّه برافرازیم. دور نیست روز وعدهمان، بسوزانیدمان هنوز.
«مهدی مولایی»
شراب و ابریشم...
ای که از یار نشان میطلبی...
.
کاش من هم دانشجویی بودم قاطیِ دانشجویانِ معترضِ ایالات متحده.
و یک صبحِ ۲۵ مِیای که دیروزش از پلیس کتک خورده بودم و از پژوهشگاهی که با من قراردادِ کاری داشت، تهدید به اخراج شده بودم، این نامه به دستم میرسید.
آن وقت من به هر دین و آئینی که بودم در مواجهه با این نامه و در خیالِ تماشای صاحبِ این کلمات، اُوِیسِ قرنی میشدم و همانجا روی زانو میافتادم، نامهی حبیبم را روی چشم میگذاشتم و اندازهی تمامِ این سی روزِ مبارزه گریه میکردم و دلتنگی و بغضِ تلمبار شده روی قلبم را بیرون میریختم!
گاهی وقتها عمیقا دلم میخواهد جوانی باشم خارج از این جغرافیا، جوانی دور از ایران که دل در گروی خامنهای دارد و این بُعدِ مسافت، هر روز در او شوریدگی میتراود و عشقِ تازه میآفریند.
جوانی که با کلمهکلمهی خامنهای به وجد میآید، به زندگی امیدوار میشود و به ادامهی راه مطمئن.
جوانی که "آخر یک روز میروم تهران، دیدارِ آن مرد" رؤیای شب و روزش باشد و حسرت خوردن به حالِ جوانان ایرانی کارِ هر ساعتش.
گاهی خیال میکنم آدمهای آنسوی مرزها، این کلمهها و نوری که ریشه در آن دارند و آن دستِ چپِ مبارکی که اینها را روی کاغذ آورده را بیشتر و بهتر از من و مایِ ساکنِ ایران، قدر میدانند؛ برای همین بعضی وقتها دلم میخواهد دور بایستم و بیرون از این اکسیژنِ محض، جایی روی یخبندانِ بیرونِ این مرز، به تماشای خورشید بنشینم.
آدم شبیه اویس در اشتیاق حبیب بسوزد بهتر است تا نشسته در مدینه باشد و قدرِ گوهر نشناسد!
و البته که مردم قدرشناسند و این را همیشه و به شکلهای مختلف نشان دادهاند.
دارم دربارهی خودم حرف میزنم، دربارهی خودم و یک اشتیاقِ وصف ناشدنی برای مواجه شدن با نامههای رهبری...
✍ملیحه سادات مهدوی
🌱 @sharaboabrisham
❌نشر فقط با منبع
متن نامهی رهبری اینجاست
.
https://eitaa.com/joinchat/3329950063C640e43cb5a
.
موقع شروع مراسم تشییع شهدا تو مشهد، یه دونه "ای صفای قلب زارم" پخش کردن.
خیلی قشنگ خوند.
کسی داره اونو واسم بفرسته؟
.
شراب و ابریشم...
. موقع شروع مراسم تشییع شهدا تو مشهد، یه دونه "ای صفای قلب زارم" پخش کردن. خیلی قشنگ خوند. کسی داره
ممنونم، فرستادید برام.🙏
این صوتِ زندهی همون روزه، دورِ فلکه!
.