@tarannomat a44ffb46f61dde5b06a7b7fbaa3c52a024819730-480p-mc.mp3
زمان:
حجم:
16.7M
این صدای عزیز
این شعر حزین
این حزن عمیق
این نوای سینهزنها
این ضربِ دست و سینهها
این آواها از دلِ بهشته
از دلِ بهشت
چه مداحیِ نازنینی بود که امشب روزیِ من شد...
الحمدلله رب العالمین
مداحی رو از کانالی که آیدیش روش نوشته شده برداشتم.
شراب و ابریشم...
. شب دوم اسارت! با طوفانی که امروز عمه توی کوفه به پاکرد، بساطِ تمام هلهلهها و جشن و پایکوبیها ج
.
شب سوم اسارت
شب از نیمه گذشته، هر کی هر جا و با هر حالی که بوده خوابش برده، عمه اما هنوز بیداره!
رباب خاتون انگار قدرت تکلمش رو از دست داده و جز اسم تو هیچی یادش نمونده، کمتر حرف میزنه، بیشتر گریه میکنه و دائم اسم تو رو تکرار میکنه.
بچهها مرتب بهونهات رو میگیرن، کارواندارها گاه و بیگاه هجوم میارن و گاهی سرعت شلاق از سرعت دویدنِ عمه بیشتره و قبلِ رسیدنِ عمه، ضربه به بچهها اصابت میکنه!
ما حدود هشتاد نفریم و عمه فقط یک نفره!
شب از نیمه گذشته، همه با بدنهای مجروح و دلهای محزون، هر طور که بوده خوابشون برده، عمه ولی هنوز بیداره...
#خیالنوشت
#دخترِبابا
@sharaboabrisham
.
اَلسَّلامُ عَلى خامِسِ أَصْحابِ أَهْلِ الْكِساءِ، اَلسَّلامُ عَلى غَريبِ الْغُرَباءِ...
سلام بر پنجمين نفر از اصحاب كساء؛ سلام بر غريب غريبان، حسین...💔
▪️فرازی از زیارت ناحیه مقدسه
.
هدایت شده از شراب و ابریشم...
آدمیزاد وقتهایی که دلش از این آبیِ پُررنج میگیرد کجا را دارد برود؟
برای این کهکشان بالاخره یک راه خروجی تعبیه کردهاند حتما؟ نمیشود که ما را ریخته باشند روی یک کُره و هیچ راه دررویی هم برایمان نگذاشته باشند!
یعنی منظومهی ما راهروی اضطراری ندارد؟! اگر نداشته باشد پس آدمها مضطر که میشوند چجوری باید خودشان را نجات بدهند؟
راستش من فکر میکنم خدا وقتی داشت این منظومه را میساخت، فکرِ همه چیزش را کرد، حتی فکر راهِ فرارش را!
همهی جادههای منتهی به مشهد؛ از چهار سوی عالَم، راه درروهای این کهکشانند!
کار اگر بیخ گرفت، آدمیزاد باید دست راستش را بگذارد سمت چپِ سینهاش و با سرعت حرکت کند سمت مشهد تا از حادثهها جانِ سالم به در برد!
خدا وقتی دست به خلقت برد اول از همه فکرِ جانِ آدمیزاد را کرد و برای رهایی از وقتهایی که آدم، لت و پار از غم و حادثه، یک گوشه از این کهکشانِ اندوه، گیر میافتد، بابالجواد را تعبیه کرد!
خدا وقتِ آفرینش، همان اولِ کار، مشهد را گذاشت مرکزِ امداد و نجاتِ کهکشان تا نشان بدهد راضی به مُردنِ آدمها نیست و دلش نمیخواهد آدمیزاد یکمرتبه بیفتد و تمام کند!
خدا مشهد را آفرید تا آدمیزاد بعد از هر بار جان دادن، دوباره راهی برای زنده شدن پیدا کند...
مشهد، راهکار خدا بود برای احیای فرزندِ آدم بعد از هر مرتبه جان کندن...
✍ملیحه سادات مهدوی
❌نشر فقط با منبع
https://eitaa.com/joinchat/3329950063C640e43cb5a
58293خوشبخت-شد-آن-کس-که-گرفتار-جواد-است (1).mp3
زمان:
حجم:
107.8K
من، همینکه پام میرسه توی صحن:
@sharaboabrisham
.
آفتابِ مستقیمِ سرِ ظهر با عربدهی مردهای جنگی و شلاقهایی که به پهلوی ما کوبیده میشد، همه چیز را برای عصبی شدن و از کوره در رفتن فراهم کرده بود، ولی همینکه ما را جلوی آنها به صف کردند، خشمها در ما فروخفت و تواضعی که کمتر در تیرهی خودمان سراغ داشتم در رگهایمان جریان گرفت، ما همه آرام گرفته بودیم، بی آنکه خودمان بدانیم در آن هیاهویی که شترِ صحرا را رَم میداد چطور اینهمه آرامیم!
من به جهتِ سالهایی که از عُمرم گذشته بود از دیگر همراهانم موقرتر و آرامتر بودم و قدمهایم را سنگینتر برمیداشتم.
سرم را پایین انداخته بودم تا تیغِ آفتاب بیشتر از آن آزارم ندهد، که یکباره قابِ چشمهایم پر شد از بانویی بلندبالا که تا آن روز در هیبت و عظمت شبیهش را ندیده بودم. بانو بی توجه به آنهمه عربده و هیاهو بین ما قدم میزد و ما را از چشم میگذراند، انگار که دنبال انتخاب چیزی بود که یکباره چشمش من را گرفت! نزدیک آمد، دستی به سر و رویم کشید، تپش قلبم بالا گرفت، آنقدر هیجانزده شده بودم که هر لحظه نزدیک بود زیر نوازش دستهایش قلبم از سینه کَنده شود، دوستش داشتم بی آنکه بدانم کیست.
بانو دوباره سمت جمعیت برگشت دستِ بانوی دیگری را گرفت و از جمع جدا کرد و سمت من آورد، بعد با مهربانی و صبوریِ تمام کمکش داد تا بر پشت من بنشیند، خوب که از ایمن بودنش مطمئن شد آمد کنار گوش من و آرام در گوشم گفت: مراقبِ راکبت باش، او بانویی از بانوانِ حرمِ رسولِ خداست و فرزندی از فرزندانِ ابیعبدالله در بطن اوست!
بانو، بارانِ کلمههایش را در گوش من ریخت و جانم را حیاتی تازه بخشید، احساسی توأم از فخر و هیجان و ترس در من دمیده شده بود، من میترسیدم که به راکبم آسیبی برسد و شادِمان بودم از اینکه برای آن مأموریت خطیر و حملِ بانویی از آلالله انتخاب شده بودم...
آن بانوی بلندبالا بعد از آنکه راکبم را به هزار احترام و حفاظت بر من سوار کرد و آنچه را که باید در گوشم زمزمه کرد، رفت تا سایرین را نفر به نفر بر دیگر مرکبها سوار کند...
نگاهم بیاختیار دنبال آن بانو کشیده میشد، من که تمام عمر در خدمت پهلوانانِ عرب بودم تا آن روز زنی اینچنین استوار و پر صولت به چشم ندیده بودم، زنی که هیبتش عربدهی مردهای وحشی را به سکوت وامیداشت...
✍ملیحه سادات مهدوی
ادامه دارد...
https://eitaa.com/joinchat/3329950063C640e43cb5a
❌ با احترام به جهت رعایت حق مولف نشر مطالب بدون نام نویسنده و لینک کانال جایز نیست🙏🌱
.
وقت هست.
تا هر زمان که شما پول بدید، من پول میگیرم. نگران نباشید اصلا.😅
زائرامون انشاالله صبح نهم مرداد میرسن مشهد، فعلا داریم یه سری هماهنگیا رو انجام میدیم تا دو سه روز دیگه هم که حقوقا واریز میشه من همراهتون هستم غمتون نباشه اصلا😊
الحمدلله رب العالمین تا اینجا بخش قابل توجهی از هزینهها تأمین شده.
ممنونم از همراهیتون
اجرتون با اون آقای مهربونی که پنجره فولادش برات کربلا میده💚
6037998.
شراب و ابریشم...
ویلچردَوانی در حرم.
اون صدایی که تهش میاد صدای برخورد ویلچر با دیواره
یاد جوونیهای خودم و محبوبه افتادم😂
ویلچر بابابزرگشون رو کش رفتن😁
.
آبی که از سقاخانه نوشیدم شبیهِ یک شربتِ شیرین و خنک زیر آفتابِ داغِ چلهی تابستان، جانم را تازه کرد و روحم را خنکی بخشید.
تو حتی در آبِ حرمت هم، بهشت داری...
.