eitaa logo
شعر فارسی
1.9هزار دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
315 ویدیو
9 فایل
🌸شعر فارسی🌸 🔸دور از همه هیاهوهای دنیا اینجا می تونی با جرعه هایی از شعر شیرین و گوارای فارسی به روحت استراحت بدی. 🌼غزل 🌸قصیده 🌷مثنوی 🌹تک بیت 🌺عکس نوشته 🌻شعر نو 💐و... ادمین: @admin_for تبلیغات: https://eitaa.com/joinchat/640811208C7f1d0a63c0
مشاهده در ایتا
دانلود
6.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وکیل جمع تو باشی و از رقیب بگویی... کدام محکمه خواندی، بدی به جای نکویی! ؟ @Shere_farsi
ای آشنای من! برخیز و با بهار سفر کرده باز گرد تا پر کنیم جام تهی از شراب را و ز خوشه‌های روشن انگورهای سبز در خم بیفشریم می آفتاب را برخیز و با بهار سفر کرده باز گرد تا چون شکوفه‌های پر افشان سیب‌ها گلبرگ لب به بوسه خورشید وا کنیم وآنگه چو باد صبح در عطر پونه‌های بهاری شنا کنیم برخیز و باز گرد با عطر صبحگاهی نارنج‌های سرخ از دور، از دهانهٔ دهلیز تاک‌ها چون باد خوش غبار، برانگیز و باز گرد یک صبح خنده‌رو وقتی که با بهار گل افشان فرا رسی در باز کن، به کلبهٔ خاموش من بیا بگذار تا نسیم که در جستجوی تست از هر که در ره است، بپرسد نشانه‌هات آنگاه، با هزار هوس، با هزار ناز برچین دو زلف خویش آغاز رقص کن بگذار به خنده فرود آید آفتاب بر صبح شانه‌هایت! ای آشنای من! برخیز و با بهار سفر کرده باز گرد تا چون به شوق دیدن من بال و پر زنند بر شاخهٔ لبان تو، مرغان بوسه‌ها لب بر لبم نهی تا با نشاط خویش مرا آشنا کنی تا با امید خویش مرا آشتی دهی! @Shere_farsi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
به تو محتاج چنانم که فقیری به درم به تو مشتاق چنانم که غریقی به کنار @Shere_farsi
ندیده خیر جوانی غم تو کرد مرا پیر برو که پیر شوی ای جوان خیر ندیده @Shere_farsi
چشم تو را اگر چه خُمار آفریده اند آمیزه ای ز شور و شرار آفریده اند از سُرخیِ لبانِ تو ای خون آتشین نار آفریده اند و انار آفریده اند یک قطره بوی زلف ترت را چکانده اند در عطردانِ ذوق و بهار آفریده اند مانند تو که پاک ترینی ، فقط یکی مانند ما ، هزار هزار آفریده اند زندانی است روی تو در بند موی تو ماهی اسیر، در شبِ تار آفریده اند دستم نمی رسد به تو ای باغِ دوردست از بس حصار پشت‌ِ حصار آفریده اند این است نسبت تو و این روزگارِ یأس آیینه ای میانِ غبار آفریده اند . . . @Shere_farsi
غمت وداع همه کرد و رو به ما آورد وفا که وعده تو کردی، غمت به‌جا آورد... @Shere_farsi
خجالت‌آور است تماشای کسی که آخر عمری خود را موشکافی می‌کند و به این نتیجه می‌رسد تنها چیزی که با خود به گور می‌برد شرمِ زندگی نکردن است. 📚از جزء از کل | نوشته‌ی @Shere_farsi
🔹در مورد این مسمومیتهای مشکوک دانش آموزان و حواشی و دردسرهاش و... 🔸یاد اسناد خود انگلیسی ها افتادم که گفته بودن سال ۳۲ برای مشکل درست کردن برای دولت مصدق به یه عده مزدور پول دادن تا تو تهران کلی اسیدپاشی کنن و بحران سازی کنند... 🔸از طرف دیگه یه عده روزنامه و روشنفکر و...رو هم پول دادن تا به بحران دامن بزنن و دولت مصدق رو بی عرضه و حتی عامل داستان معرفی کنن.و عده دیگه ای رو هم پول دادن و اونها ماجرا رو گردن مذهبی ها انداختن تا بین مذهبی ها و مصدق اختلاف بندازن و... 🔸و البته جواب داد و مصدق سرنگون شد و انگلیس ها دوباره نفت و...رو غارت کردن و کشور مارو به فلاکت و آشوب و اختلاف انداختن 🔸تاریخ واقعا به ما یادآوری میکنه که دشمنهامون چقدر بیشرف هستن و خائنین داخلی هم چقدر پست هستند و ما چقدر باید حواسمون جمع باشه 🚨مطلب رو بدون لینک و آدرس کانال فرستادم تا همه جا منتشر کنید.
عشقبازی، کارِ بازی نیست ای دل، سر بِباز زان که گویِ عشق نَتْوان زد به چوگانِ هوس 👤 🏷️ @Shere_farsi
دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش چو سیل از سر گذشت آن را چه می‌ترسانی از باران گر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندی ز توبه توبه کردندی چو من بر دست خماران گرم با صالحان بی دوست فردا در بهشت آرند همان بهتر که در دوزخ کنندم با گنهکاران چه بوی است این که عقل از من ببرد و صبر و هشیاری ندانم باغ فردوس است یا بازار عطاران تو با این مردم کوته نظر در چاه کنعانی به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران الا ای باد شبگیری بگوی آن ماه مجلس را تو آزادی و خلقی در غم رویت گرفتاران گر آن عیار شهرآشوب روزی حال من پرسد بگو خوابش نمی‌گیرد به شب از دست عیاران گرت باری گذر باشد نگه با جانب ما کن نپندارم که بد باشد جزای خوب کرداران کسان گویند چون سعدی جفا دیدی تحول کن رها کن تا بمیرم بر سر کوی وفاداران @Shere_farsi
من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم @Shere_farsi
به جائی رسید عشق که بر جای جان نشست سلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست برآمد سپاه عشق به میدان دل گذشت درآمد خیال دوست در ایوان جان نشست مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد مگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست فغان از بلای عشق که در جانم اوفتاد تو گفتی خدنگ بود که در پرنیان نشست مرا دی فریب داد که خاقانی آن ماست به امید این حدیث چگونه توان نشست @Shere_farsi