من هر کاری که دوست داشتم بقیه برام بکنن رو با تموم وجودم برای همه کردم. همدردی کردم، امید دادم، ذوق کسیرو کور نکردم، وقتی نیاز داشتن تنهاشون نذاشتم، من همیشه در حد توانم سهم خودم رو ادا کردم؛ حتی وقتی هیچ برگشتی نگرفتم. هرچند دوست داشتم این جاده گاهی دوطرفه میبود.
شاید گاهی کمی دیر بلند شوم و خودم را جمع و جور کنم اما میدانم که بلند میشوم، خودم را محکم میتکانم، سرم را بالا میگیرم و جوری ادامه میدهم که کسی باور نکند همین چند لحظه قبل با چه رنج و اندوهی به زمین افتاده بودم
و چقدر غمگین بودم.
بهت قول نمیدم که تو تاریکترین لحظات زندگیت نور باشم، ولی بهت این اطمینان رو میدم که وقتی تاریک بشه و تنهاترین بشی، دستامو درحالی که دارن محکم دستاتو فشار میدن، پیدا میکنی.
وقتی دلخوریهای کوچیک جدی گرفته نشه ، وقتی دربارهی سوءتفاهمها صحبت نشه ، وقتی جزئیات کوچیکی که حس بیارزش بودن میدن مدام تکرار بشه ، رابطه در "سکوت" شروع به سست شدن میکنه. جدایی معمولاً با یه اتفاق بزرگ پیش نمیاد ، بلکه در پس احساسهای کوچیکی رخ میده که بارها نادیده گرفته شدهان.
من ابراز احساسات بلد نیستم ، ولی میتونم ساعتها بشینم به روزمرگیات ، به اینکه امروز چی خریدی ، چی پوشیدی ، چه احساسی داشتی ، دلیل خنده و ناراحتیات چی بوده گوش کنم و بازم از شنیدن صدات سیر نشم.