گاهی تو صرفا دنبال یه راه برای پیدا کردن رستگاری میگردی.اما واقعا رستگاری یعنی چی؟رسیدن به خدا؟به درستی؟به نور؟دست یافتن به یه هدف بزرگ؟مقام؟ثروت؟شهرت؟یا پیدا کردن ایمان؟شایدم قدم گذاشتن بین مردم فقیر و کمک به اونها؟نمیدونم.
گاهی تو تلاش میکنی تا مردم تورو به فرد پرهیزکار ببین.اما پرهیزکاری به چه معناست؟دوری از اعمال بد؟زندگی در اوج پارسایی و عرفان؟یا دوری از ثروت و شهرت؟و اگر به این معناعه پس چرا متضاد کلمه ی رستگاری نیست؟پس این نمیتونه باشه.ولی اگه این نیست پس چیه؟
ما خیلی از کلمات رو بکار میبریم بدون اینکه حتی بدونیم اون کلمه واقعا به چه معناست؟تا چه حد عمیقه؟در چه حد میتونه تورو به اوج تفکر یا در سطحیترین حالت عمل برسونه؟بله!مردم فقط حرف میزنن بدون اینکه بدونن در مورد چی!یه سری کلمات پشت هم بلغور شده؛صرفا بخاطر اثبات عقل!
ولی کودوم عقل؟عقل هرچیزی رو به زبون نمیاره!مردم پوچن و هرگز قرار نیست اینو بپذیرن چون چشم و گوش خودشونو نسبت به اطراف بستن و بطور واضح کسی که خودشو به خواب زده رو نمیشه بیدار کرد!
_سکوت
قلب من گمشده است
نتوانم دانست
که کجا یا چه زمان یا چه مکان
قلب من گمشده است
در غروبی غمناک
یا طلوعی سهمگین
قلب من گمشده در باورهاست
قلب من گمشده در حسرت هاست
قلب من گمشده در لبخند هاست
قلب من گمشده در...
نتوانم دانست
در کجا جاماندست
یا چرا رفته از این شهر سیاه
خوب دانم اما
که خودش خوب تر از هر گذری میداند
که نباشد تهی از لطف این ترک خموش
ترک گاهی به از آن است که مانی با درد
ترک گاهی به از آن است که مانی با زخم
با غم و خنجر و خون
ترک گاهی...
قلب من گمشده است
من ندانم که چرا یا چه دلیلی دارد
نهراسم که بدانم
نهراسم که ندانم
قلب من کوچک من قلبک من
بهتر از هر گذری،رهگذری میداند
و همینش کافیست
تو ندانی که چرا یا که دلیلش اما
قلب من گمشده است...
_شرلوک
برخلاف اکثر آدما،من هیچوقت از زخم شدن،کبود شدن یا خوناومدن اعضای بدنم بابت ضربه خوردن یا آسیب دیدن ناراحت نبودم.بلکه برعکس؛عاشقشون بودم.با شوق بهشون نگاه میکردم که چطور هرروز ردی که افتاده بود کمتر میشد.هربار که دست یا پام بر اثر زمین خوردن توی حیاط زخم میشد،زود میشستمش و با شجاعت به بازی ادامه میدادم و ظهر که به خونه برمیگشتم به مامانم میگفتم نگاه کن!توی حیاط خوردم زمین دستم خون اومد اما گریه نکردم؛آخه درد نداشت!و با دیدن تحسین توی نگاه مامانم توی دلم به خودم افتخار میکردم.گاهی اوقات هم اونقدر شیطونی میکردم که نمیفهمیدم پام کبود شده یا دستم خراش برداشته!یهو وقتی داشتم لباسامو عوض میکردم میدیدم عه!این دیگه از کجا اومد؟
در آخر اینکه من همیشه عاشق زخمها و خط و خالای ناقض روی بدنمم!چون از گذشتم میگن.از شجاعت و نشاطی که داشتم.اونا انگار خوب بلدن تاریخ رو متفاوت روایت کنن!
_سکوت
نفرت!یکی از اون چیزایی که وقتی به زبون میاد برای اکثر مردم(یا شاید مردم عادی)طعم تلخی به جا بزاره.کاری کنه بگن وای نه!تو نباید از کسی متنفر باشی این خوب نیست!تنفر و کدورت بَده!اما طعمی که روی زبون من بهجا میزاره متفاوته!یه طعم مثل طعم آیسکافی!شیرین با یه تلخی دلچسب!جوری که معتادش میشی و شروع میکنی به متنفر شدن از همه!این حسیه که من هرروز باهاش زندگی میکنم؛نفرت!
مامانم میگه تاحالا نتونسته از کسی یا چیزی متنفر باشه اما خیلی بارها شده که از کسی یا چیزی خوشش نیاد!اون میگه تنفر حس درستی نیست.اما من اینطور فکر نمیکنم_
من تقریبا از ۸۳٪ آدما و ۸۷٪ چیزایی که روی کره خاکی وجود دارن متنفرم.نه اینکه خوشم نیاد،واقعا متنفرم_
این حسو بد نمیدونم.بنظرم انزجار بد نیست!یه حسه مثل بقیهی حسها که باید وجود داشته باشه و تجربه بشه_
_سکوت
از خودم شرمم میگیره...احساسات پاک و عزیزم رو صرف چه آدمهای بیخودی که نکردم_
انگار تمام تلاشهای منو برای دوستداشتنشون نمیبینن!شایدم واقعا نمیبینن یا نمیخوان...؟نمیدونم_
به من میگن عجیب؟رفتارهای مزخرف و متناقض خودشونو دیدن؟حرفهایی که میزنن رو از زبون کس دیگهای شنیدن تا دردش رو احساس کنن؟رفتارهاشونو به چشم کس دیگهای نگاه کردن؟متوجه نمیشن که خیلی مضحک و حال بهم زنن؟درک نمیکنن یا فکر میکنن درک کردن براشون کسرشخصیته؟
هیچکدوم اینها برام مهم نیست...اما حداقل چرا وقتی میبینن تیکههای قلبم رو به هر طرف پرتاب کردن و احساسات مظلومم رو درهم دریدن حتی سعی نمیکنن یه عذرخواهی کنن؟غرور لعنتیشون باعثه؟از بند بند سلولاشون متنفرم_
نه معذرن خواهی،نه جبران و نه حرف دلگرم کننده!باید این انتظار داشتن از آدما رو هرچه زودتر درخودم حذف کنم...انتظارداشتن باعث میشه بقیه با کوچیکترین کارهاشون نابودت کنن_این چیزیه که شاید درد نامیده بشه...
_سکوت